پنجشنبه ۱۰ تیر ۱۳۸۹ ه‍.ش.

سكس من وخاله وپسر خالم

تابستون بود و ما رفته بودیم شهرستان که یه سری به خانواده مادرم زده باشیم. اونجا من دوتا خاله و یه مادربزرگ دارم. یکی از خاله هام دوتا دختر کوچولو و اون یکی خالم یه دختره کوچیک و یه پسر داره که یه سال از من کوچیکتره. من وقتی میرم اونجا میرم خونه اون خالم که پسر داره و دخترخالم هم میره خونه اون خالم که با خواهرم و اون یکی دختر خاله هام بازی کنه. خالم یه زنه 35 سالس با یه کونه خیلی بزرگ و سینه های خیلی گنده. قدش ولی کوتاه. پسر خالم هفته ای دو روز به مدت 3 ساعت کلاس داشت و من اون موقع با خالم تنها بودم. اون کونش که جلوی من بازی میکرد منو بد جوری حشری میکرد. یه بار که پسر خالم رفته بود کلاس دیدم خالم داره میره حموم. بالای دره حموم هم یه شیشه هستش که توی حموم کاملا پیداس.خالم هم معمولا جلوی من زیاد خودشو جمع و جور نمیکرد و از صحبتای مامانم فهمیده بودم که بین خواهر زاده هاش منو از همه بیشتر دوست داره. موقعی هم که خواستم واسه اولین بار که از سفر اومدیم ببینمش منو قشنگ تو سینه هاش فشار داد که سریع شق کردم. با خودم عهد کرده بودم که تو این سفر حتما بکنمش واسه همین اسپری هم همرام برده بودم.
خالم گفتش که اوم میره حموم منم پشته کامپیوتر بودم. تا اینو شنیدم منتظر شدم که بره حموم. رفتم سراغ لباس زیراش و یه جق مفصل روشون زدم و با یکیشون کیرمو تمیز کردم.حموم خالمینا تقریبا کوچیکه و اونا لباساشونو بیرون می پوشن و لباساشون بیرون از حموم میذارن که خیس نشه. منم رفتم و تمام لباسایی که خالم قراره بپوشرو بو کردمو مالیدم به کیرم و شرت و کرستشو جوری گذاشتم که بفهمه بهشون دست زدم. یدفعه یاد پنجره حموم افتادم و سریع پریدم یه صندلی آوردمو گذاشتم زیر پامو شروع کردم به دید زدن خالم. واااااااااای ی ی چه کونی داشت عجب سینه های گنده ای داشت. داشت خودشو میشست و اصلا متوجه من نبود منم شق کرده بودم اساسی. دیگه هیچی حالیم نشد و فقط داشتم نیگا میکردم. یدفعه آبو بستو داشت میومد حولشو ور داره منم سریع صندلیمو ور داشتم گذاشتم اونور.بعدش که از حموم اومد بیرون مطمئن بودم که فهمیده به شرتو کرستش دست زدم. گفتم من دارم میرم حموم خاله!!
پاشدم رفتم حومو و اونجا کلی با لباس زیرای خیس خالم حال کردم. خودمو شستم و یدفعه گفتم خاله میشه بیای پشته منو بشوری آخه با این لیفا عادت ندارم. منم که شق کرده بودم و از شرت همه چی معلوم بود.خالم اومد تو گفت دوش بزن رو شیر که خیس نشم منم همین کارو کردم. تا اومد تو چشمش به کیره باد کرده من افتاد و بی خیال خودشو نشون داد.منم پشتمو کردم بهش و گفتم اگه میشه پشته منو بشور. اونم شروع کرد گفت تموم شد گفتم اگه میشه پشت رونمم بشورین اونم شست گفتم اگه میشه پشتمو زیره آب هم بشورین قبول کرد و پشتمو شست گفت فرمایش دیگه ندارین گفتم چرا بی زحمت یه لحظه. گفت چی کار داری؟ گفتم یه سواله. گفت بپرس. شرتمو کشیدم پایین و گفتم اندازش از واسه عمو(شوهر خالم) بزرگتره یا کوچیکتره.با خنده گفت واسه تو بزرگتره اون موقع ها که پوشک بهت میبستم معلوم بود چی میشی. گفتم یه خواهش دیگه دارم ازت. گفت بگو. گفتم شما که منو خیلی دوس دارین منم شمارو خیلی دوس دارم میشه برام جق بزنین. یه نگاه بهم کرد که یعنی خیلی پروریی گفتش نه. گفتم تورو خدا. گفت نمیشه. گفتم فقط همین یه دفعه ما که سالی یه بار بیشتر همدیگرو نمیبینیم. گفت باشه فقط همین یه دفعه. کلی خوشحال شدم و پریدم بوسش کردم. گفت نکن خیس میشم!!! شروع کرد برام جق زدن. باورتون نمیشه که چه حالی میداد.گفتم میشه یذره چربش کنی که بیشتر حال بده. با یه نگاه باحال گفت که آره میشه!! یذره از آب دهنش ریخت روش .وااااااااااای ی ی ی ی چه حالی میداد.دیدم داره آبم میاد گفتم داره میاد اگه میشه بذار تو دستت بیاد. گفت باشه. منم با تمام فشار آبمو خالی کردم تو دستش انقدر فشارش زیاد بود که یذرش ریخت رو بلیزش من داشتم حال میکردم که گفت ببین چی کار کردی!! منم گفتم ببخشید. دستشو شست و بلیزشو همونجا در آورد و شستش. خالم با یه کرست جلوم داشت لباس میشست. منم با تمام پروگری دستمو کردم تو کرستشو با سینه هاش بازی میکردم اونم مخالفتی نکرد و بعد از اینکه لباسشو شست از حموم رفت بیرون و گفت فکر نکنی هر دفعه همین برنام هستشا!!!
ادامه دارد ...
از حموم که اومدم بیرون رفتم پیشه خالم یه بوسش کردم و گفتم ممنون. 
گفت: دیگه از این خبرا نیست! تازه بلیزمم کثیف کردی. 
ما میدونستم که خوشش اومده. منم از اون لحظه رفتم پی یک نقشه درستو حسابی که بکنمش. پنجشنبه ها عموم با دوستاش میرفت کوه و این پنجشنبه هم پسر خالم امتحان داشت بعدشم کلاس باید میرفت. منم گفتم به خودم که اگه امروز نکنم دیگه نمیتونم!!!
ساعت 6 بود که با خالم تنها شدم سریع پاشدم به کیرم اسپری زدم و رفتم یه خیار هم از تو یخچال ورداشتم و گذاشتم تو جیبم. رفتم تو اتاق خالم و دیدم خالم خوابه.(معمولا چون هوا گرم بود با شرتو کرست میخوابید) دیدم بعله ایندفعه هم مثل همیشه با شرتو کرست خوابیده. 
منم پیرهنمو در آوردم شلوارمم همچنین خیارم ورداشتمو گذاشتم زیره بالش.
رفتم کنار خالم خوابیدم و یواش یواش خودمو بهش نزدیک کردم. با اولین تماسه بدنم با بدنش بیدار شد ولی خودشو به خواب زده بود. 
منم دیدم که موقعیت جوره خودمو بهش نزدیک تر کردم دیگه نمیتونست تظاهر به خواب بودن کنه. یدفعه از جاش بلند شد و گفت تو چقدر پررویی. 
گفتم خاله الان که کسی نیستش میتونیم مال هم باشیم. 
گفت خفه شو بابا. 
گفتم تورو خدا.
گفت خیلی پروریی.
منم سریع بغلش کردمو شروع کردم ازش لب گرفتن یه کاری میکرد که مثلا دوست نداره من بهش دست بزنم. منم سریع کرستو شرتشو در آوردم و شروع کردم به خوردن سینه هاش چه آهو اوهی راه انداخته بود انقدر خوردم که خودش گفت بسه برو پایین تر!
منم رفتم سراغه اون کسش که انگار همین الان اصلاحش کرده بود. یدونه مو هم نداشت منم شروع کردم به خوردن کسش. از کسش همینجوری آب میومد منم با یک انگشت تو کسش کرده بودم و با دهن چوچولشو میخوردم. خیاری که آماده کرده بودمو ور داشتمو کردم تو کسش یه آه ه ه ه بلند کشید و بدنش لرزید فکر کنم به خاطر سردی خیاره بود.
با دهنم میخوردم و با خیاره کسشو میگاییدم دیگه آه کشیدناش تبدیل شده بود به جیغ و با یه لرزش ارضا شد.
گفتم چه طور بود خاله جون؟
گفت: عالی بود تا حالا همچین تجربه ای نداشتم انگار با دو نفر دارم حال میکنم.
گفتم شما نمیخوری؟؟
گفت چرا بده میخورم برات.
منم کیرمو دادم دستشو شروع کرد به ساک زدن. خیلی حال میداد.
بعده 5 دقیقه گفتم بسه. رفتم نشستم لای پاش و کردم تو کسش یه دفعه ای.
گفت: وحشی کسم جر خورد اندازه کیرتو ببین بعدا بکن تو کسم. منم اون تو یذره نیگر داشتم بعد شروع کردم به تلمبه زدن.
گفتم میخوای خیارم بکنم تو کونت گفت تا حالا تجربه نکردم دوتایی. 
گفتم خیلی بهت حال میده!! گفتم به حال سجده به خواب تا بتونم راحت بکنمت. اونم اطاعت کرد. 
اول با آب کسش خیارو چرب کردمو کردم تو کونش. یه آخ گفت که کلی حال کردم. 
خیارو کامل کردم تو کونش که گفت بسه بکشش بیرون گفتم نه صبر کن حال میده. گفت نمیخوام درد داره. گفتم الان دردش خوب میشه.
یذره وایستادم بعدش شروع کردم به تلمبه زدن. میخواستم سرویسش کنم اساسی. گفتم خوبه. هیچی نگفت. 
حالا وقتش بود که کیرمو بکنم تو کسش یه دفعه محکم یا تمتم توان کردم تو کسش نفسش بند اومده بود و تکون نمیخورد. 
گفتم خوبه؟؟ حال میده؟؟ دارم کسو کونتو با هم میکنم!!!! یه دفعه اونم حشری شد.. آررره ... خوبه محکم تر بکن.... جرم بده.... منم محکمو محکم تر میکردمش تا جایی که حس کردم بازم داره ارضا میشه. کردمو کردم تا ارضا شد. گفتم حالا جاها عوض. کیرمو از تو کسش چپوندم تو کونش و خیارو کردم تو کسش. یه آخ دیگه گفت و آروم شد. عینه خر داشتم تلمبه میزدم. دستم خسته شده بودو داشت آبم میومد خیارو محکم کردم تو کسش و ولش کردم خیار رفت تو کسش و دستمو گذاشتم جلوش که در نیاد. 
داشت دیگه التماس میکرد: بسمه... تورو خدا بسه... دارم جر میخورم... منم میگفتم : آره جر بخور....محکمتر میکردمش واقعا از حال رفته بود منم داشت آبم میومد کیرمو از تو کونش کشیدم بیرونو کرئم تو دهنش و همه آبمو تو دهنش خالی کردم و اونم مجبور شد همشو بخوره. گفتم یذره زور بزن تا خیاره در بیاد. زور که زد خیاره از تو کسش پرید بیرون. کیرمو که داشت میخوابید کردم تو کسشو خودم خوابیدم روش گفتم چه طور بود؟؟ 
گفت عالی بود فقط جای اون خیاره یه کیره دیگه بود بیشتر حال میداد. منم گفتم اونم به موقش. کیرمو از تو کسش کشیدم بیرونو خودمونو جمع و جور کردیم تا کسی شک نکنه!!!
ادامه دارد...
منو خالم (قسمت سوم)

شب که شد بدجوری کمر درد گرفته بودم و زود رفتم خوابیدم. پسر خالم که یه سال از من کوچیکتره ولی از نظر عقلی هیچی بارش نیست و احمقه یه ذره. 
منم گفتم از این موقعیت استفاده کنم و کاری کنم دو نفری مادرشو بگائییم.
شب که اومد بخوابه گفتم یادته یه زمانی راجع به بچه دار شدنو اینجور چیزا با هم حرف میزدیم. 
گفتش آره یادمه.
گفتم می خوای یه نفرو جور کنم که با هم بکنیمش.
گفت مگه میتونی.
گفتم آره به شرطه اینکه غیرتو اینجور چیزارو بذاری کنار.
گفت حالا تو بگو کیه بعدا.
گفتم تو کاریت نباشه فردا جورش میکنم.
گفت باشه.
گفتم حالا که قراره فردا با هم بکنیمش کیرتو ببینم چقدره!
گفت اول تو نشون بده.
منم شلوارمو کشیدم پایینو کیرمو که خوابیده بود بهش نشون دادم گفتم حالا تو بکش پایین ببینم.
کشید پایین و کیرشو دیدم شق کرده بود تا آخرین حدش اما بازم از خوابیده من کوچیکتر بود. کیره خوابیده من خدودا 10-11 سانته.
گفتم بیا جلو ببینم. اومد جلو کیرشو گرفتم تو دستم.
گفتم میدونی جق چیه؟
گفت نه!!!
گفتم بذار بهت نشون بدم. کیرشو گرفتمو عقب جلو کردم تا اینکه آبش اومد و با یه دستمال پاکش کردم!
گفتم دیدی؟؟
گفت آره خیلی حال داد.
تو همو حالات بودیم که بهش گفتم میدونی اون زنه کیه که میخوایم بکنیمش؟
گفت نه گفتم خاله رو میکنیم!
با تعجب گفت کودوم خاله؟
گفتم مامانت. یدفعه عصبانی شد و گفت نخیرم اصلا نمیشه مامانم نمیذاره.
گفتم بشین بابا الکی غیرتی نشو. این همه بابات مامانتو میکنه یه بارم ما میکنیمش!
گفت مامان چی میذاره و گفتم اونش با من. تازه به هم هم محرمیم تو پسریش منم خواهرزادشم. گناهم نکردیم. 
یواش یواش مخشو زدم و اونم قبول کرد. خیلی بچه ساده ایه کلی تو دلم بهش خندیدم که جلوی خودش قراره مامانشو بکنیم. تازه اون شب دادم یه دور هم برام ساک زد و آبمو ریختم تو دهنش و اون تف کرد بیرون و منم با دستمال پاکش کردمو گفتم ولی حال میده ها.
فردا که جمعه بود و عموم خونه بود نمیشد کاری کرد.
شنبه که عموم صبحه زود رفت بیرون من طبق برنامه رفتم سراغه خالم.اونم تعجب کردو گفت ح خونس.(پسر خالم) 
گفتم مسئله ای نیست. شروع کردم به در آوردن سوتین و شرتش. اونارو که در آوردم گفتم میخوای بازم با دوتا کیر بکنمت؟
گفت اگه بشه که خیلی خوبه!! فکر کرد بازم خیار با خودم آوردم.
یدفعه صدا زدم: ح بیا تو. 
طبق قرار باید لخته لخت میومد تو اونم همین کارو کردش مامانش که این صحنه رو دید با تعجب به پسرش نیگا کرد و گفت: تو می خوای مامانتو بکنی؟؟؟ منم گفتم مگه چه اشکالی داره؟؟ 
گفتم حالا با دو تا کیر میکنیمت. به ح گفتم که بیاد جلو و کیرشو دادم دست مامانش که ساک بزنه. منم رفتم سراغه کسش و سینه هاش و شروع کردم به خوردنو خالم هنوز باورش نشده بود که پسرش میخواد بکنتش. یدفعه دیدم ح سر و صدا کرد و همونجا تو دهن مامانش خالی شد. خالمم که کاملا حشری شده بود میگفت جووووون آبه پسرمه!!!
منم گفتم خاله حالا نوبته منه. ح رفت پایین و شروع کرد به خوردن کس مامانش بعده چند دقیقه گفتم خاله میخوایم بکنیمت. 
اونم گفت قربون شما پسرا... میخوام جرم بدین!!! من خوابیدم زیر و کیرمو کردم تو کسه خالم ح هم از پشت با کمک مامانش کیرشو کرده بود تو کونش.
شروع کردیم به تلمبه زدن و خالم هم همش جیغ جیغ میکرد که وااااااااای ی ی دارم حال میکنم..... یه کیر تو کونمو یه کیر تو کسمه...... دارن جرم میدن..... 
گفتم ح بیا جاهامون عوض. خاله گفت نه تازه دارم حال میکنم من به حرفش گوش نکردمو سریع جاهامونو عوض کردیم میدونستم که الاناست که آبه ح بیاد واسه همین محکم محکم مامانشو میکرد و لحظه ای که خواست کیرشو در بیاره من محکردم تو کونش و افتادم رو خالم اونم نتونست کیرشو از تو کسه مامانش در بیاره و همه آبشو خالی کرد اون تو خالم هم بد جور حشری بود میگفت: جووووون چقدر داغه دارم میسوزم. 
منم که این صحنه رو دیدم محکم تر میکردمش و آخرش که داشت آبم میومد در آوردم کردم تو کسش و همشو اونجا خالی کردم خالم داشت از لذت از حال می رفت. کیرمو کشیدم بیرون و هممون افتادیم رو زمین. به خالم گفتم مهم نیست بچه دار شی؟؟ 
گفتش که لولشو بسته منم کلی ذوق کردم که از دفعه های بعد میریزم تو کسش.
اون 2-3 هفته ای که تو خونه خالم بودم هر موقع می خواستم از کسو کون میکردمش و ح هم همینطور. بعده اینکه برگشتم تهران تلفنی با ح .حرف میزدم که میگفت هفته ای 3-4 با مامانشو میکنه و ازم کلی تشکر کرد. حالا واسه عید دوباره اصرار میکنم که بریم شهرستان تا بازم خالمو بکنم!!! 


سكس من عزيزترين دختر زندگيم

اسم من فرهاده 18 سال بيشتر نداشتم كه اولين سكس دوران زندگي ام را تجربه
كردم.
سكس من با عزيزترين دختر زندگيم بود يعني دختر عمه عزيزم.
قبل از اينكه با نسرين سكس داشته باشم بيشتر وقتها خونه ما با خواهرم بود. چون همكلاس بودند در مورد درسهايشان با هم كار ميكردند.
بهمن ماه سال 79 بود كه خانواده ما و خانواده عمه ام تصميم رفتند به شيراز
به خانه عمويم بروند و ما هم چون مدرسه داشتيم نتوانستيم برويم.
عمه ام سه تا بچه داره كه دختر عمه بزرگم عروسي كرده و پسرعمه ام هم
دانشجو بود و در مشهد درس ميخواند و نسرين كه دو سال از من كوچك تر بود
قرار شد نسرين چون تنها بود پيش من و خواهرم بيايد و تا وقتي برمي گردند
خانه ما باشد.
صبح روزي كه خانواده هايمان قصد حركت داشتند نسرين با كليه وسايل مدرسه
اش به خانه ما آمد و ساعت 8 صبح بود كه خانواده هايمان بسوي شيراز حركت
كردند و ما تنها در خانه بوديم.
از همان لحظه هاي اول نسرين نگاه هاي مشكوكي به من مي كرد ولي من زياد
توجه نمي كردم تا اينكه شب فرا رسيد و رختخواب ها را پهن كرديم و خوابيديم
داشت خوابم مي برد كه متوجه شدم نسرين داره پاهاشو به پاهام ميماله نمي دونستم.
كه بايد چه عكس العملي نشان دهم خيلي هول شده بودم و نسرين هم بيشتر پاهاشو
بهم نزديك ميكرد منم تصميم گرفتم كه پاهامو بهش نزديك كنم و به روناش نزديك
كردم و گذاشتم روش. گرماي خاص و لذت بخشي داشت و شب اول به همين ترتيب گذشت.
صبح كه از خواب پا شدم خجالت مي كشيدم نگاش كنم ولي كم كم رومون به هم
ديگه باز شد.
در طول روز مدام به نسرين و كارهاي ديشب فكر مي كردم و چون براي اولين
بار بود بدن يه دختر رو لمس كرده بودم خيلي تحت تاثير قرار گرفته بودم.
تصميم گرفتم كه امشب بيشتر بهش نزديك بشم.
شب شد و بعد يك ساعت تصميم گرفتم كه عمليات رو آغاز كنم پاهامو بردم جلو
و به كسش نزديك كردم و اونو مالوندم خيلي خوشش اومده بود و يهو ديدم شلوارشو پايين كشيد ديگه مغزم كارنمي كرد پاهامو به سوراخ كسش چسباندم واي كه چه لذتي داشت از جام بلند شدم و رفتم كنارش خوابيدم و چون اولين تجربه سكسي من بود.
نميدونستم بايد چيكار كنم ياد چند فيلم سكسي افتادم كه ديده بودم.
صورتمو به لباش نزديك كردم و يه لب ازش گرفتم و بعد هم دستمو از زير لباسش
بردم و سينه ها شو گرفتم با اين كه سن و سالي نداشت ولي سينه هاي بزرگي
داشت. همينجور كه داشتم ميماليدم ديدم نسرين دستشو نزديك كرد به شلوارم و اونو پايين كشيد و كير منو كه حسابي شق شده بود گرفت.
اون شبم گذشت و چون خواهرم خانه بود و از ترس اينكه نكنه بيدار بشه نمي تونستيم كار زيادي انجام بديم. روز بعد همه چي دست به دست هم داد تا من با نسرين يه حال درست حسابي بكنم.
صبح كه از خواب پا شدم ديدم خواهرم نيست و يادداشتي گذاشته بود و نوشته بود كه به درمانگاه ميرود و چون نسرين خواب بود خودش تنهايي رفته حالا من و نسرين در خانه تك وتنها بوديم.
بعد از 20 دقيقه نسرين از خواب پاشد و ازم سوال كرد كه مليحه يعني خواهرم
كجا رفته و منم بهش گفتم.
نمي دونستم بايد از كجا بايد شروع كنم كه يهو بهم گفت فرهاد مياي از كارهاي ديشب بكنیم؟
منم از خدا خواسته قبول كردم و بعد اومد جلو و بهم چسبيد و بعد هم از هم لب گرفتيم و 10 دقيقه اي به اين كار مشغول بوديم و بعد ازش خواستم
لباساشو در بياره و اونم درآورد واي كه چه سينه هايي داشت داشتم از حال ميرفتم كسش از سينه هاش بهتر. يه كس تر تميز ملس من كه اين صحنه هارو ميديدم حسابي خشكم زده بود و يهو با صداي نسرين به خودم اومدم و ازم خواست تا منم لباسامو در بيارم و منم اطاعت كردم.
رفتم جلو وسينه هاشو تو دهنم كردم بعد از يه مدتي صداي آخ و اوفش در اومد
و بعد اون اومد سراغ كير من و حسابي برام ساك زد.
حالا ديگه وقت عمليات اصلي رسيده بودو بهش گفتم كه اجازه ميدهي از عقب بكنم ولي جوابش منفي بود ولي بعد ازالتماس هاي من قبول كرد.
رفتم و كرم رو برداشتمو آوردم و يه مقدار به كون نسرين زدم و يه مقدار هم
به كيرم و كيرمو به سوراخ كونش نزديك كردم و با يه فشار كم سر كيرمو
فرستادم تو مثل اينكه خيلي دردش اومده بود چون خيلي جيغ و داد مي كرد
بقيه كيرمو هم با تلاش فراوان فرستادم و حالا ناله هاي نسرين به جيغ هاي بلند تبديل شده بود.
دستمو بردم زيرش و كسشو با دستام نوازش مي كردم كم كم داشت از اين وضع
لذت مي برد من زياد تلمبه نمي زدم چون داشت آبم ميومد و من دلم نمي خواست
به همين زودي كار تموم شه.
بيشتر كس نسرين رو نوازش مي كردم و بعضي وقتها هم سينه هاي قشنگشو
مي گرفتم بعد از 15 دقيقه تصميم گرفتم خودمو خالي كنم وشروع به تلمبه زدن كردم.
هنوز يك دقيقه اي نگذشته بود كه نسرين بشدت لرزيد و جيغ بلندي كشيد
فهميدم كه ارضا شده و منم ريتم تلمبه زدنمو تند تر كردمو و بعد از يك دقيقه منم آبم اومد و همشو خالي كردم تو كون نسرين و هردو بي حال افتاديم
از نگاه نسرين ميشد فهميد كه لذت فراواني برده و منم از امر خيلي خوشحال
بودم.
اون يه هفته قشنگ گذشت و خانواده هايمان از سفر برگشتند و الان سه سال است كه از اون ماجرا ميگذره و در طول اين سه سال ديگر موفق نشده ايم با هم حال
كنيم و هر وقت دلم ميگيره به اون يه هفته فكر ميكنم.
فرستنده: ali_kips_x7@yahoo.com


سكس با خواهر جندم

سلام . من عليرضا هستم . دوست داشتم که اولين خاطره سکسي خودم رو براتون به قلم در بيارم . 
قضيه از اين جا شروع شد : ما توي يک خونه ويلايي در شمال تهران زندگي مي کنيم . خانواده ما کم جمعيت هستند من و يک خواهر بزرگتر به اسم شهناز به همراه عمه ام پريسا و مادر و پدرم . ما زندگي خوبي داشتيم . اما اين اواخر اوضاع يکم بهم ريخت . جريان اين بود که يه شب شهناز تا ساعت 2 شب خونه نيومد . 
اتفاقا پدر و مادرم هم براي خوشگذروني رفته بودن شمال . اما عمه ام با اونها نرفت . شهناز هم که دانشجو هست. 
منم که عشق بدن سازي دارم يکوب دارم 3 ساله که کار مي کنم . باورتون نميشه بگم شايد تو اين سه سال غيبت هاي من رو جمع کنيد به 20 روز هم نميرسه . هميشه عشق تمرين بودم . مربيمون هم خودش ميگه که واقعا پشتکار دارم و خوب انصافي تو اين مدتي که باشگاه رفتم حسابي هيکل بهم زدم و قدم هم حدود 7 سانت بيشتر رشد کرده . خب از داستان اصلي خارح نشيم . گفتم که اون شب من و عمه ام تنها بوديم توي خونه و شهناز 
هم تا ساعت دو خونه نيومد . من نگرانش شده بودم چون هيچ وقت از بيشتر از ساعت 10 دير نمي کرد . حدودا ساعت يک ربع سه بود که اومد . وقتي اومد تو حالش خوب نبود.
حالت طبيعي نداشت و همين باعث شد من بهش شک کنم . رفتم جلو و گفتم که کجا بودي ؟ 
گفت هيچي يکي از بچه ها امشب مهموني گرفته بود منم دعوت بودم .
خيلي بي حوصله به سوالام جواب مي داد .
گفتم آخه چرا اين قدر دير؟
گفت خب طول کشيد . ديگه چيزي نگفتم و اون هم رفت توي اتاقش من که بهش شک کرده بودم رفتم و يواشکي از سوراخ در اتاقش داخل اتاقش رو نگاه کردم .
ديدم داره لباس هاش رو در مياره . بعد از اين که مانتو رو در آورد فقط يه پيرهن و شلوار تنش بود . روي شلوارش چيزي ريخته شده بود که حبعدا فهميدم که مني بوده ! پيرهن و شلوارش رو هم درآورد . بعد از اين که شرت و کرست ها شو رو باز کرد اون ها رو يک طرف انداخت و اومد که از اتاق بياد بيرون . 
من سريع دويدم و رفتم توي اتاق خودم و وانمود کردم که خواب هستم . شهناز هم با من اين طوري نبود . يعني مثل اين خواهر هاي مزخرف که حتي نمي ذارن برادرشون موهاي سرشون رو ببينه . من تا حالا خيلي اون رو لخت ديده بودم . خودش هم مي دونست . حتي دو سه بار اطراف ران هاي پاهاشو ماساژ داده بودم . چون مي دونست که من پسر بي جنبه اي نيستم . 
( دخترها اگه بفهمند که طرفشون بي جنبه و حريص باشه حتي اگه برادرشون هم باشي نمي ذارن بهشون دست بزني اما اگه بدونن که با چشم هوس بهشون نگاه نمي کني مثل خواهر من حتي لخت مادرزاد هم بيان جلوت براشون اصلا اهميتي نداره ) .
خلاصه خواهرم از اتاق اومد بيرون و رفت طرف حمام . يه 20 دقيقه اي بود که توي حمام بود بعد اون که مطمئن 
بود من هنوز بيدارم من رو صدام کرد تا برم پيشتشو کيسه بکشم . وقتي در حموم رو باز کردم زير دوش بود و داشت خودش رو مي شست.
گفت علي جان يه لحظه صبر کن ... بعدش شير آب رو بست و نشت روي زمين تا من پشتشو بمالم . انصافي کيف مي کرد که من پشتشو بمالم چون اين کار رو بلد بودم و حتي يه ميکروب هم تو تنش نمي موند . بعد از اين که پشتشو ماليدم کيسه رو گذاشتم لبه وان . عادت داشت که هميشه من يه ماساژ به پشتش بدم . گفت : علي جون يه ماساژ هم بدي ديگه توپ توپ ميشه . 
من هم نخواستم بهش نه بگم شروع کردم . اول از گردنش شروع کردم و تا پايين فيله کمر ( پايين ترين ماهيچه کمر ) ادامه دادم.
اين کار رو چند بار تکرار کردم . گاهي وقتا وقتي که داشتم ماساژش مي دادم مي فهميدم با دستاش پاهاي من رو مي ماله اما خب من اعتنايي نمي کردم . خلاصه بعد از يه حال درست و حسابي از حموم اومدم بيرون . يهو يه فکري به ذهنم رسيد . رفتم داخل اتاقش و سراغ اون شرت و کرست که موقع اومدن درشون آورده بود . وقتي اون ها رو پيدا کردم و بهشون دست کشيدم يک مايع لزج روي اونها احساس کردم وقتي که شرت رو بو کردم فهميدم که بله ! آبجي ما امشب رو به يکي داده . راستش رو بخواهيد يکم ناراحت شدم اما خب با خودم گفتم دختره ديگه و شهوات زنانگي هم يه موقع هايي سراغ آدم مياد . 
يهو ديدم که داره من رو صدا ميکنه و مي خواد که حوله و لباس هاش رو براش ببرم . لباس ها رو براش بردم و گذاشتم دم در حموم . راستش رو بخواهيد ازش بدم اومده بود . اين که مي تونست مشکلش رو به من بگه يا حتي اين که ... . نمي دونم شايد پسر غريبه بيشتر بهش مزه داده خلاصه لباس هاشو پوشيد و از حموم اومد بيرون . 
اون شب به خوبي تموم شد و خوشبختانه عمه هم خواب بود و متوجه اومدن شهناز و سرک کشيدن هاي من نشد 
فردا شب من انتظار داشتم که شهناز ساعت 9 خونه باشه چون قرار گذاشته بوديم که 3 تايي بريم بيرون . اما ساعت 12 شد و خبري ازش نشد . من نگرانش شدم . عمه ام شک کرده بود و نگران بود . ما صبر کرديم تا ساعت حدود يک و نيم شد . يهو صداي بسته شدن در رو شنيدم . با خودم گفتم شهنازه . رفتم و دري که مشرف به حياط بود رو باز کردم ديدم که شهناز ماشين رو آورده تو و داره در اصلي رو مي بنده . من سريع رفتم تو و نشتم 
روي مبل و وانمود کردم که سر جام خوابم برده . عمه هم توي اتاقش بود و نمي دونم داشت چي کار مي کرد . وقتي شهناز در رو باز کرد من طوري که وانمود کنم از خواب بيدار شدم از جام پريدم و گفتم شهناز تويي ! چرا دير اومدي مثلا ما امشب قرار داشتيما گفت ببخشيد نشد ديگه و سريع رفت توي اتاقش . من مطمئن بودم که رفته تا 
دوباره شرت و کرست هاي کثيفشو در بياره و بره حموم . 
رفتم دم در اتاقش و شروع کردم به ديد زدن . وقتي ديدم داره پيرهنشو در مياره سريع در رو باز کردم و پريدم تو. يکم حول شد . گفت علي چه خبره من ترسوندي . گفتم شهناز قضيه چيه ؟ گفت چه قضيه اي ؟ گفتم خودت رو به اون راه نزن . من تا ته ماجراهاتو مي دونم . گفت نمي فهمم . بهش نزديک تر شدم و دستش رو محکم گرفتم يه جيغ آرومي زد و گفت : علي رضا دستمو شکستي . من که حسابي عصبي شده بودم گفتم اگه جريانو برام نگي 
از اينم بدتر مي کنم . 
گفت باشه دستمو ول کن . 
يکم آروم شدم و نشتم روي تختش . 
گفتم خب بگو . 
گفتش راستش يه چند وقتي بود با يه پسري توي دانشگاه آشنا شده بودم ... 
همه قضيه رو برام گفت حتي اين که چطوري حميد به زور ازش درخواست کرده بهش بده و ... قول ازدواج که من مطمئن بودم دروغه ! 
گفتم خب همين . فکر نمي کردم دختري به سن و سال تو اينقدر راحت گول يه پسر رو بخوره . سرش رو انداخت پايين . من که حسابي عصبي شده بودم بلند شدم و توي اتاق شروع کردم به راه رفتن . 
يه دفعه شهناز گفت منم مي دونم اشتباه کردم . 
امشب هم نرفته بودم که بهش بدم رفته بودم که آبروشو پيش دوستاش ببرم . اما نبود .
با خودم گفتم کار رو خراب کردي حالا مي خواي زوري درستش کني . بعد گفتم عيبي نداره . اما ديگه دور و بر اين پسره نچرخ .
اگه کسي هم تو دانشگاه مزاحمت شد به من بگو . 
گفت چشم . داشتم از اتاقش مي رفتم بيرون که گفت داداشي پشتمو مي مالي ؟ برگشتم و يه نگاهي بهش کردم . شهوت رو توي چشماش خوندم . با خودم يه فکرايي کردم و گفتم باشه . لباست رو در بيار شروع کرد به در آوردن لباسش . لخت لخت شد . فهميدم که از عمد اين کار رو مي کنه چون هيچ وقت اين طوري براي يه ماساژ لخت نمي شد . من رفتم جلو خواستم دستمو بذارم رو کمرش که يهو گفت علي جون مي خوام امشب پاهام رو بمالي . گفتم باشه . شروع کردم از ساق پاي چپش به بالا اومدن . دستم رو بردم روي ران هاي سفيدش و حسابي براش مالوندم . نحوه مالشم هم امشب فرق مي کرد . طوري مي مالوندم که حسابي حشريش کرده بود . بعد يکم 
جرات کردم و دستم رو گذاشتم روي کون تپلش . چه کوني بود . 
واقعا تو اين داستان ها نميشه براي شخص خواننده توصيف کرد که موقع سکس چه اتفاقي مي افته ! يکم شروع کردم به مالوندن کپل هاي کونش . ديدم هيچي نمي گه . دستم رو گرفتم به شونه هاش و چرخوندمش طرف خودم . ديدم داره زبونش رو مي خوره . گفتم آبجي دوست داري کست رو هم بمالم . 
گفت من امشب مال توام .
از اين حرفش حسابي حال کردم . همون جا يه لب جانانه ازش گرفتم . بعد رفتم سراغ کسش يه کس تميز که همه پشم هاش رو هم زده بود و جون مي داد براي خوردن . يه 10 دقيقه اي با کسش ور رفتم . بعد رفتم سراغ کونش . 
گفتم شهناز مي خوام کيرم رو فرو کنم توي کونت . برگشت وشلوارم رو درآورد . شرتم رو کشيد پايين وقتي کيرم رو ديد گفت واي تو همچين کيري داشتي و من خبر نداشتم . يکم سرخ شدم . شروع کرد به خوردن . چه حرفه اي مي خورد من که همون اول آبم اومد و ريختم تو دهنش . 
بعد برگشت و گفت بکن اين لامصب رو ديگه . منم سريع کيرمو که هنوز با آب مني خودم خيس بود فرو کردم تو کونش . چه کون داغي . مثل آتيش بود . شهناز هي جيغ کشيد . من کيرمو در اوردم و گفتم مي خواي بي خيال شيم. گفت نه بکن . من حاضرم . 
داشتم دوباره کيرم رو فرو مي کردم توي کونش که يهو عمه پريسا در اتاق رو باز کرد. 
من و شهناز همون طور خشکمون زد . يهو عمه اومد تو و در رو بست . گفت علي رضا بهم نگفته بودي !!! من که جسابي زبونم بند اومده بود هيچي نگفتم .
اما معلوم بود که عمه عزيز ما حشري شده . شروع کرد به در آوردن لباس هاش . واي چه اندامي از يه زن تقريبا 
33 ساله بعيد بود همچين اندامي . عجب پستون هايي . مثل 2 تا انار بزرگ و شيرين . 
بعد اومد و شروع کرد به خوردن کير من . اين قدر ماهرانه اين کار رو کرد که توي همين ساک اول آبم اومد و ريخت تو دهنش .
يهو ديدم شهناز يه جيغ هوسناک کشيد و گفت : منم مي خوام کيرم رو از تو دهن عمه در آوردم و گذاشتم تو دهن شهناز حسابي مي خورد . 
من که ديگه داشتم حسابي حال مي کردم . عمه هم تو مدتي که شهناز ساک ميزد بي کار نموند. طوري که ساک زدن شهناز خراب نشه من رو خوابوند رو رو تخت و کسش رو گذاشت روي دهن من و هي عقب و جلو مي کرد. منم حسابي کسشو ليس مي زدم . 
بعد عمه بلند شد گفت علي جون من کير مي خوام . خبي عمه اين بود که مي تونستم از کس بکنمش چون قبلا شوهرش ترتيبش رو داده بود . البته بايد بگم که عمه من بيوه هست و الان با ما زندگي مي کنه . بعد از 3 سال زندگي با شوهرش طلاق گرفت . 
واي عجب کسي داشت . ماه . کيرم رو تا ته فور کردم توي کسش و هي عقب جلو کردم . شهناز هم حسابي کيف مي کرد و داشت از زير تخم هاي من رو مي خو.رد . واي که چه شبي شد . خيلي حال داد . از اون موقع به بعد هم ديگه سابقه نداشت شهناز دير بياد خونه !
مادر و پدرم هم 3 روز بعد از شمال اومدن ما هم تو اون 3 روز حسابي حال مي کرديم . از اين به بعد قرار شده هر وقت خونه خالي شد يه سکس توپ با عمه داشته باشم البته شهناز هم که جاي خودش داره . اميدوارم خوشتون اومده باشه !


سكس با شاگرد مامانم

سلام من حميد هستم 20 ساله مي خواهم يك داستاني رو براتون بگم كه كاملاً حقيقي هستش.
داستان از اون جايي شروع كه مادرم رو بردم سر كارش ( مادرم دبير رياضي پيش دانشگاهي است ) مادرم اخلاقي داشت كه كسي اگه 9.99 هم مي گرفت 10 نميداد و يك سوالات سختي هم ميداد كه تقريبا 50 درصد از كلاس مي افتادن همه از درس مادرم مي ترسيدن.
من تك فرزند بودم درسم رو هم تمام كرده بودم به همين خاطر من هميشه ماشين دستم بود براي همين با ماشين دور ميزدم .يك روز كه تقريباً وسط هاي سال بود رفتم دنبال مادرم تا كلاس تعطيل شده بود من تو ماشين نشسته بودم كه يكهو دو تا دختر ناز ماماني آمدن طرف من.
سلام كردن وخودشون رو معرفي كردن يكيشون مينا يكي ديگه اسمش الناز بود سلام كردم و گفتم من هم حميد هستم از آشنايي تون خوشبختم .
مينا كه يك خورده ناز تر بودگفت من شما رو ميشناسم شما پسر خانوم فلاني دبير رياضي هستيد
منم گفتم آره
بي پدر با تمام پررويي رو به من كرد و گفت دوست دختر نمي خواي؟
منم كه خشكم زده بود زبونم بند آمده بود چون تا حالا دختري به من همچين پيشنهادي نكرده بود تو هواي خودم بودم كه ديدم دست كرد توجيبش و روي برگه كاغذ درآورد و شماره تلفن همراهش وتلفن خونش رو نوشت وداد به من و گفت هرموقع كه خواستي زنگ بزن من خونه هستم منتظرتم!
همين طور كه داشتيم صحبت مي كرديم يك هو الناز گفت خانم رياضي امد
مينا به سرعت از من دور شده . اون روز گذشت من شب همون روز به مينا زنگ زدم مينا
گوشي رو برداشت سلام كردم
گفت شما؟
گفتم من حميد
مينا : ببخشيد به جا نياوردم
گفتم ايرادي نداره ببخشيد بد موقع مزاحم شدم
مينا: اختيار داريد بعد كلي احوال پرسي ازش پرسيدم چكار مي كني گفت كسي خونمون نيست دارم ماهواره مي بينم
گفتم فيلمش چطوري هاست؟
گفت عاشقانه
گفتم صحنه اش رو چي؟
گفت اي مارمولك . بعضي هاشون رو نگاه ميكنم
بعد از كلي كس وشعر شماره خونه رو بهش دادم
چند ماه همين طوري گذشت توي اين چند مدت خيلي با هم اين ور اون ور مي رفتيم
ديگه نوبت امتحانات رسيده بود نوبت امتحان رياضي بود روز قبل از امتحان مينا بهم زنگ زد و گفت يك كاري واسم انجام ميدي؟
گفتم تا چي باشه ازم خواست كه قسم بخورم! داشتالتماسم مي كرد منم دلم واسش سوخت و قسم خوردم
گفت كه هيچي از رياضي حاليش نشده و سوالات امتحان فردا رو مي خواست!
گفتم نمي شه ! اصرار کرد! گفتم به 1 شرط كه اول بايد قسم بخوري كه هر چي من بگم انجام ميدي .
طفلك زودي قسم خورد .
نمي دونست چي در انتظارشه.
به هر بدبختي كه بود سوالات امتحان رو كش رفتم وازشون يك اسكن با كامپيوترم گرفتم
روي يك CD ريختم و زنگ زدم به مينا
تا زنگ زدم گوشي رو برداشت گفتم مينا ok شد عزيزم. خيلي خوشحال شد گفتم شرطمون كه سرجاشه گفت چي گفتم هموني كه واسشون قسم خوردي!
گفت باشه
از شانس قشنگ من همون روز بابام از طرف اداره رفته بود ماموريت چند روزه. مادرم كه رفته بود سوالات رو داده بود و رفته بود روستايي كه مادربزرگم اون جا زندگي ميكنن مطمئن بودم كه از اون جا يك راست مي ره واسه امتحان گرفتنش
آخه كار هر ساله اش همينه
بعد از اينكه مادرم رفت و من از رفتنش مطمئن شدم به مينا زنگ زدم
گفتم مينا بيا خونمون
گفت باشه
با خودم فكر مي كردم چطوري بهش شرطم رو بگم يك هو يك فكري به سرم زد رفتم از پسر همسايه يك فيلم سوپر گرفتم
با يك كارت اينتر نت ( فيلتر نشده ). رفتم پيش كامران گفتم كامران يك خورده پام درد ميكنه اون اسپري ورزشي رو لازم دارم
ازش گرفتم همه كار ها خوب پيش مي رفت تا اينكه....
بعد نيم ساعت صداي زنگ درب آمد در رو باز كردم مينا با الناز بود
گفتم واي كه همه برنامه ها گوزيده شد تعارفشون كردم توي خونه اون ها هم اومدن تو
گفتم توي كامپيوترم هست الان واستون print ميگيرم
ولي قبل از اون مينا باهات يك حرف خصوصي داشتم مينا به الناز گفت من الان برميگردم.
رفتيم توي اتاق من .
مگه نگفتم تنها بياي
گفت: به من كه نگفته بودي حالا شرطت رو بگو
گفتم ولش كن
گفت: اصلا راه نداره من حتما بايد بدونم وگرنه از دستت ناراحت ميشم
گفتم: مي خواستم ميخواستم
- بابا بگو ديگه جون به لبم كردي خجالت نكش( راستش رو بگم تازه اولين بار بود كه با يك دختر ميخواستم همچين پيشنهادي روبدم )
چشمامو بستم و گفتم ميخوام بكنمت....
گفتم كه الان بزنه تو گوشم
چشمايم رو باز كردم ديدم داره منو نگاه ميكنه
aگفت شرطت همين بود گفتم آره
خنديد وگفت غمت نباa
گفتم پس الناز چي
گفت : ما از اول براي همين پيش شما امديم !
هاج و واج مونده بودم دستم رو گرفت و برد توي اتاق قبلي. ديدم الناز لخته لخت رو تخت نشسته داره با خودش ور ميره حميد كوچيكه داشت راست مي شد با چشام روي كسش زوم كردم
توي همون حال وهوا بودم كه يكهو ديدم يكي داره تسمه شلوارم رو باز ميكنه نگاه كردم ديدم مينا هستش
من رو لخته لخت كردن من هم مينا رو لخت كردم گفتم اين طوري كه نميشه من يك فيلم توپ دارم صبر كن الان واستون مي زارم مينا و الناز رفتن توي بغل هم داشتن باهم حال ميكردن فيلم شروع شد توي فيلم مردي رو نشون ميداد كه يك كير بزرگي داشت داشت زنه رو از عقب مي كرد دگه تحملم تموم شد صداشون كردم اومدن تو بغلم
گفتم الناز كيرم مال تو بخورش انگار منتظر حرف من بود شروع به ساك زدن كرد چه خوردني ميكرد مثل همين نديد بديدا مينا اومد روي شكمم نشست شروع كردم به خوردن سينه هاش چه سينه هايي داشت رفتم سر وقت لباش لباش رو گاز ميگرفتم چقدر اين دخترها حرفه اي عمل مي كردن انگار هميشه با هم كار مي كردن مينا رو كنار زدم و شروع به خوردن كس الناز كردم
مينا هم داشت از الناز لب مي گرفت بعد از 2-3 دقيقه بلند شدم و رفتم كه اسپري رو بيارم واستفاده كنم كه يكهو ديدم كه الناز با انگشتش تا ته كرد توي كس مينا .
مينا يك جيغ بلند كشيد ديدم داره از اطراف كس مينا خون مياد به الناز گفتم چكار كردي ديونه!
الناز گفت: عوض گله نداره گفت مينا چند شب قبل با انگشت پرده من رو پاره كرده
بي برو برگرد پريدم روي مينا كيرم رو گذاشتم لب كسش آروم فشارش دادم تو چقدر تنگ بود كيرم به زور عقب و جلو مي رفت مينا داشت از الناز لب ميگرفت منم تا ته كيرم رو تو كس مينا كردم كه يك هو مينا يك جيغ بلندي كشيد ايييييييييييييييييي اخخخخخخخخخخخخخ واييييييييييييييي ( طفلك حق داشت آخه من كيرم خيلي خيلي بزگ بود)
چون اسپري استفاده كرده بودم كم كم خسته شدم به مينا گفتم بيا روي من خودم هم خوابيدم ميخواست كه كيرم رو ببره تو كسش گفتم نه پس كونت چي؟
اولش راضي نمي شد 
گفتم تو سوال ها رو نمي خواي؟
- آخه هيكلم بد ميشه !
- منم گفتم يك بار كه هزار بار نمي شه
يك دفعه گفت باشه رفت سر كيفش و يك كرم دراورد يك خورده ماليد سر كيرم يك خورده هم دم كونش ماليد با انگشتش 2-3 بار تو كونش كرد بعد امد كيرم رو گرفت و پاهاش رو دو طرف بدنم گذاشت آروم آروم نشست سر كيرم چه كون تنگي داشت كيرم داشت مي تركيد همين كه سر كيرم رفت تو كونش يك جيغ كوچيك كشيد 10-12 بار تا همين قدر ميگذاشت تا بره داخلش من كه به همين قدر راضي نبودم به همين خاطر به بهونه حال كردن با پاهاش جفت پاهاش رو يك دفعه كشيدم افتاد روم و كيرم تا ته رفت تو كونش اين دفعه واقعا از ته دلش جيغ كشيد 
- آآآآآآآخخخخ بچه لات كونمو پاره كردي!
- بلنش كردم و خوابوندمش روي تخت وشروع به كردن تو كونش كردم چه جيغ هايي مي كشيد من بي اهميت به جيغ هاش سرعتش رو زياد كردم
- آآخ آه آه آه اوييييييييييييي 
كيرم رو از كونه مينا درآوردم به الناز اشاره كردم
بياد جلو اومد جلو اول كيرم رو كردم تو كسش آنقدر تنگ بود كه كيرم نمي رفت تو كسش!
ولی با يك فشار محکم رفت تو
- آآآآآييييييييي بزن تو ماله خودته بتركونش بيشتر بده تاته بكن تو 
- روي
تخت دراز كشيدم گفتم خودت بالا پايين كن
نشست رو كيرم 2-3 بار بالا پايين رفت بعد شروع به قر دادن رو كيرم كرد آآآآِييييييي مادرجون آيييي آه اه واي واي چقدر منو شهوتي شده بود 
بهش گفتم بلند شو كه الان آبم مياد از رو كيرم كنار رفت كيرم رو كرد
تو دهنش مثل آبنبات جوبي ميمكيد كيرم رو تا ته تو دهنش كرد كه يكهو آبم رو ريختم تو دهنش رفت نزديك مينا آب كيرم رو با لب به مينا داد تا شب اونها خونه ما بودن و من 2 بار ديگه اون ها رو كردم بعد سوالات رو بهشون دادم آنها رفتن!
بعد امتحان به مينا زنگ زدم گفت امتحان رو عالي داده از اون دفعه ديگه بهش زنگ نزدم الان دارم رو مخ 2 تا دختر ديگه از شاگرد هاي مادرم كار ميكنم اسم يكي مونا يكي ديگه سميرا...


سكس با دختر همسايه

روز دومي بود که اومده بوديم توي اين خونه و هنوز تمام اسباب ها رو جا نداده بوديم و من داشتم از خستگي مي مردم ، 
حدوداي ظهر بود که سعيد دوستم اومد درخونه و خواست که بريم يه چرخي بزنيم . منم که حالم خيلي گرفته بود از خدا خواستم لباس پوشيدمو اومدم بيرون هنوز از کوچه بيرون نرفته بوديم که ديدم سعيد زد رو ترمز و پياده شد نگاه کردم ديدم wow يه خانم ميانسال با دخترش دارن با سعيد احوال پرسي مي کنن!
منم براي رعايت ادب پياده شدم و احوال پرسي کردم 
بابا دختره عجب گوشتي بود
خانمه از سعيد پرسيد که اينجا چکار مي کني؟
اونم گفت که خونهء دوستم اينجاست و . . . . . . .
خلاصه اونا سوار شدن که تا يه جايي برسونيمشون 
اون خانم دوست مامان سعيد بود در طول راه من همش تو فکر بودم وحتي يکبار هم به سمت مهتاب نگاه نکردم... 
سر ميدون که رسيديم اونا پياده شدن . . .
سعيد گفت چطور بودگفتم بدک نبود!
- گُه خوردي توپ بود!
- مي خوام مخشو بزنمس 
- اينم نمي توني بخوري ، اينکاره نيستي منم ضايع مي کنيم
- مخشو ميزنم ها 
- مي زني ولي زبون سر اين . .
- حالا مي بيني
خلاصه سر پول يه شام مفصل شرط بستيم . . .سه روز بعد سعيد زنگ زد وگفت يه خبر توپ داره گفتم بگو گفت نُچ بايد مژدگوني بدي!
گفتم چي گفت دو شب شام گفتم اصلا نگوس
- ضرر مي کنيم
- به تخمم
- تخمت تو کونت ، بخدا ضرر مي کنيم 
- باشه حالا تو بگو ببينم مي ارزه
- بخوريش اصلا نميگم به کيرم که ندوني تو لياقت نداريم 
- خيلي خوب گه نخور قبول حالا بگو 
- گفت دو شب شام
- باشه بابا گاييدي منو ، بگو ديگه
- هيچي ديشب مهتاب زنگ زد خونهء ما شمارهء تو رو مي خواسته 
یه دفعه اي قلبم اومد تو دهنم 
گفتم : چي . . . مي خواست چکار
- هيچي مي خواست ببينه تلفنتون زنگ مي خوره يا نه
- مثل آدم بگو ببينم چه گهي خوردي
- زنگ زد گفت که شمارهء تو رو مي خواد گفتم چرا گفت باهاش کار دارم منم شماره رو بهش دادم ، شايدم يه کار ديگه داشته باشه
ديگه تو کونم عروسي شد و کنار تلفن اتراق کردم شب حدوداي ساعت 7 بود که زنگ زد يه چند باري مزاحم شد ولي آخرش صحبت کرد اولين مکالمهء تلفني مون حدود دوساعت ونيم طول کشيد ولي جالب بود، دختر توپي بنظر مي رسيد 
بهم گفت از اينکه مثله پسراي عقده اي خودمو جلوش جر ندادم ازم خوشش اومده بيچاره نمي دونست که فرصت نکردم وگر نه جلوش با دماغ راه مي رفتم . .
یکي دو ماه گذشت وما همين جوري ادامه داديم 
هفته اي دو روز مامان مهتاب شبکار بود و پدرش هم فوت شده بود براي همين هم هفته اي دوبار تلفني تا ساعتاي 12 يا 1 با هم حرف مي زديم راستش بدجوري بهش عادت کرده بودم و توي اين مدت خيلي با هم صميمي شده بوديم يک شب 5 شنبه بود و مامان مهتاب هم شبکار بود حدود ساعتاي 11:30 بود که برق رفت ، دختر بيچاره تنها توي خونه داشت از ترس مي مُرد گفتم مي خواي بيا خونهء ما من خواهرمو بيدار مي کنم بيا پيش اون گفت نه يه وقت مامانم تلفن کنه اَگه جواب ندم نگران ميشه گفتم مي خواي انو بفرستم خونهء شما بازم گفت نه! نمي خوام از اين جريان چيزي بدونه!
ديگه زدم به پررويي گفتم مي خواي خودم بيام خونتون 
گفت نه خدا مرگم بده يه وقت يکي از همسايه ها ببينه آبرومون ميره 
گفتم خوب از پشت بوم ميام کمي مکث کرد وگفت باشه فقط زود بيا که من خيلي مي ترسم . . . 
منم از خدا خواسته باهمون لباس خونه از پشت بوم رفتم خونشون اونم اومده بود تو راه پله و منتظر نشسته بود يه
چادر گلدار خاکستري رنگ هم انداخته بود رو سرش. . .
خواست که بريم تو اتاقش منم قبول کردم . . . همه جا تاريک بود و هيچ چيز مشخص نبود يه دفعه ديدم که وسط زمين و هوا دارم پشتک وارو مي زنم و به مغز اومدم رو زمين 
با نگراني پرسيد چي شد 
گفتم هيچي پام به يه چيزي گير کرد گفت دستتو بده من ، 
منم فوري دستشو تو تاريکي پيدا کردم و محکم گرفتمش و دنبالش راه افتادم داخل اتاق که رسيديم رفت و روي تختش نشست نور ماه اتاقشو کمي روشن کرده بود منم رفتم روي مبل روبروي تختش نشستم و شروع کرديم به صحبت کم کم اومدم پايين و جلوي تخت رو زمين نشستم هيچ وقت اينقدر بهش نزديک نشده بودم
فاصلمون فقط چند وجب بود اون روي تخت دراز کشيده بود و منم کنار تختش نشسته بودم کم کم صورتامون به هم نزديکتر شد و لبهامون تو هم گره خورد . . .
آروم آروم خودمو کشوندم رو تخت و کار بجايي کشيد که همديگرو محکم بغل کرده بوديم من چرخيدم و اونو کشيدم رو خودم داشتم گردنشو مي مکيدم که يه دفعه برق اومد و همجا روشن شد فوري از روي من بلند شد و از تخت پريد پايين . . . منم نشستم تمام يقهء لباسش خيس بود يه لحظه هر دومون خجالت کشيديم ولي مهتاب چراغو خاموش کرد و گفت اينجوري بهتره منم که حسابي کيرم راست شده بود بلند شدم و دستشو گرفتم و کشيدمش رو تخت پيرهنامونو در آورديم تا راحتتر باشيم عجب سينه هايي داشت شروع کردم به خوردن سينه هاش و احساس مي کردم که اون از اينکار خيلي لذت مي بره مي خواستم برم سراغ شلوارش ولي روم نمي شد
خلاصه کم کم اومدم پايين و شروع کردم به ليس زدن شکمش حسابي حشري شده بود منم کيرم داشت شلوارمو پاره مي کرد خلاصه بهر بدبختي بود کمرويي رو گذاشتم کنار و شلوارشو آروم آروم کشيدم پايين سعي کرد مقاومت کنه ولي قدرت نداشت بدنش کاملا بي حس شده بود
از روي شرت صورتمو به کسش ماليدم ، شرتش خيس خيس بود بلند شدم و نشستم و خيلي آروم
شرتشو در آوردم و سرمو بردم لاي پاهاش و با زبون شروع کردم به بازي کردن با چوچولش ، به نفس نفس افتاده بود و مدام شکمش سفت وشل مي شد و تکون مي خورد و همش پاهاشو
تکون مي داد و با دست سعي مي کرد منو از کسش دور کنه ، خوب که بي حس شد چرخوندمش و گفتم حالا نوبت منه شلوارمو در آوردم و کيرمو خوب خيس کردم روي زانوهام ايستاده بودم پاهامو گذاشتم دو طرف باسنش و کيرمو گذاشتم دم سوراخ کونش و آروم فشارش دادم
تو يه دفعه تکون خورد و پاهاشو سفت کرد و با دست شکممو عقب زد ولي من تکون نخوردم مي دونستم که اگه درش بيارم بدتره براي همين آروم دستشو گرفتم و يه کمي ديگه فشار دادم، بادستاي کوچولو وتپلش دستمو فشار مي داد و پاش روي تخت مي کوبيد سعي مي کرد يه جوري خلاص شه ولي نمي تونست ، کم کم کيرم تا نصفه رفت تو و منم تلمبه زدن رو شروع کردم ، سرعتمو زيادتر کردم احساس کردم که ديگه آروم شده يه لحظه ترسيدم خم شدم و سرمو بردم کنار گوشش و بهش گفتم مي خواي درش بيارم ولي جواب نداد اومدم از روش بلندشم ولي با يه صداي خفه گفت نه خوبه . . . 
خيالم راحت شد و تلمبه زدن رو ادامه دادم ، نزديک اومدن آبم بودو من محکم بهش تقه مي زدم طوري که محکم تکون مي خورد اما هيچ عکس العملي نشون نمي داد آبم اومد ومن بيحرکت افتادم روش ، حتي قدرت بلند شدن هم نداشتم و کيرم هنوز تو کونش بود و من روش دراز کشيده بودم چند دقيقه اي به همين وضع بوديم که من دوباره شروع کردم اينبار ديگه داشتم جون مي کندم در همين حال کتف و گردنشو مي مکيدم و اونم کاملا راضي بود دفعهء دوم که داشت آبم ميومد چنان محکم تقه مي زدم که احساس کردم داره جر مي خوره آبم که اومد به سختي خودمو از روش بلند کردم و کنارش خوابيدم بعد از چند دقيقه که يکمي خستگيم در شد ولي يکمي سر گيجه داشتم و خيلي هم احساس گرسنگي مي کردم نيم ساعتي گذشت به ساعتم نگاه کردم ساعت 4 صبح بود
بهش گفتم خوابي؟
آروم گفت نه بيدارم
پرسيدم حالت خوبه گفت آره ولي پاهام خيلي بي حسه ، پشتمم درد مي کنه 
گفتم الهي بميرم تقصير منه 
گفت نه چرا تو! اتفاقا خيلي خوب بود! من خوشم اومد 
تو دلم گفتم بهتر که خوشت اومد حالا دفعهء بعد چنان بکنمت که چشات از تو کونت در بياد و کير من از تو دهنت ولي يه لحظه دلم براش سوخت ، بلند شدم و نشستم و آروم آروم پاهاشو ماساژ دادم مشخص بود که احساس خوبي داره ، چرخيد و به پشت خوابيد و منو کشيد روي خودش و دوباره لبهامون تو هم گره خورد بدنش خنک بود و کمي ميلرزيد پتو رو کشيدم رومون و زير پتو دوباره مشغول شديم که با صداي زنگ تلفن جفتمون از جا پريديم هوا روشن شده بود ، مامانش بود و گفت آماده شه که براي ناهار بايد برن خونهء داييش ، دو تايي هل هلکي لباسامونو پوشيديم و من از همون پشت بوم برگشتم خونه و يواشکي رفتم تو اتاقم و خوابيدم ، حدود ساعتاي 2:30 بود که بيدار شدم . . . 
رفتم يه دوش گرفتم بعد هم يه چيزي خوردم و عصر هم مثل هميشه با سعيد از خونه زدم بيرون . . 
شب يکشنبه مهتاب زنگ زد و گفت که تو خونهء داييش سر سفره خواب رفته و همه فکر کردن که تا صبح درس مي خونده ولي خيلي خوب شد که هيچکدوم از افراد اون مجلس نزديک خونهء ما نبودند چون مي گفتن که اونشب برق قطع بوده و حسابي ضايع مي شديم!!!


سكس من و منشي دوستم

يه بار تو خيابون يكي از دوستاي دوره دبيرستان رو ديدم چند سالي بود از احسان خبر نداشتم خلاصه بعد از سلام و احوال پرسي تعارفم كرد كه برم دفتر كارش و نهار با هم باشيم احسان از اون اولش وضع ماليش خوب بود يعني باباي پولداري داشت كه حسابي بهش حال ميداد اون تو كار واردات و صادرات بود واسه خودش كسي شده بود تا موقع رسيدن به محل كارش كلي با هم ياد قديما افتاديم و خنديديم احسان خيلي دوست دختر داشت و خيلياشونم كرده بود ولي به هيچ كدوم قول ازدواج نمي داد اون روز ياد تموم اون دخترا كرديم وقتي رسيديم دفترش تموم كارمندا ( البته خيلي نبودن شش نفر ) جلوي پاش بلند شدن اونم كيرش حساب نكرد و رفتيم تو اتاق اون كه سر درش نوشته بود مدير عامل تو اول بايد از اتاق منشي رد ميشديم تا در باز شد رفتيم تو اتاق منشي چشمم به يه خانم زيبا افتاد كه توجه من رو جلب كرد يه زن قد بلند حدود 185 سينه هاي درشت و يه كون تاقچه كه دهن هر مردي رو آب مي انداخت و يه آرايش اساسي نه زياد ولي با ظرافت كه حكم منشي احسان رو داشت تو دفتر احسان نشسته بوديم و سيگار مي كشيديم كه در زدن احسان با صداي بلند گفت بفرمائيد در باز شد ديدم همون خوشگل خانم اومد تو با يه ببخشيد رو به احسان گفت آقاي مهندس چند تا بارنامه مونده كه بايد شما امضا كنيد احسان تموم برگه ها رو امضا كرد بدون هيچ حرفي برگه ها رو به سمتش گرفت اونم برگه هارو گرفت تشكر كرد رفت بيرون به احسان گفتم كونده عجب گوشتي منشيته
خنديد و گفتم راستي تا اونجا كه من يادم مياد تو ديپلمتم به زور گرفتي كي مهندس شدي?
گفت بابا تو اين زمونه مدرك پول تو جيبته تو اگه دكتر بشي پول نداشته باشي هيچ كس تحويلت نميگره واقعا راست مي گفت
بهش گفتم اينم كردي
گفت نه بابا من تو محل كارم مثل سگ ميمونم اگه اينجوري نباشه نميشه كار كرد
گفتم پس من مي تونم مخ اين بابا رو بزنم
گفت اين بابا اسمش سحره و سنش 32 ساله و حدود 3 ساله كه طلاق گرفته شوهرش رفته سرش هوو اورده اينم طلاق گرفته
گفتم عجب شوهر كسخولي بوده زن به اين باحالي دوباره رفته زن گرفته از احسان يه كم آمار گرفتم گفت كه اين بدش نمياد با يه نفر آدم حسابي رفيق باشه و لاس بزنه ولي دادن رو نميدونم بهش گفتم تو رديف كن كه اين با من رفيق بشه كردنش با من!
خنديد گفت كونده مگه من كسكشم
خنديدم و گفتم بابا تو رفيق قديمي مني درسته حالا كلي وضعت خوب شده ولي رفاقتمون كه سر جاشه
كلي خايه مالي كردم و تا قبول كرد تو همين حرفا بوديم كه سحر دوباره در زد اومد تو اتاق به احسان گفت كامپيوتر دوباره خراب شده نميتونم كار كنم 
احسان مي دونست من ليسانس كامپيوتر دارم خنده اي كرد و رو به من به سحر گفت آقاي ... از رفيقاي قديمي منه و مهندس كامپيوتر الان مياد براتون درستش ميكنه 
بعد به من گفت اگه زحمتي نيست يه نگاهي بهش بنداز شايد درست شد و يه چشمك به من زد بلند شدم دنبال سحر رفتم بيرون تو اتاق منشي در اتاق احسان دوباره بسته شد حالا من با سحر تو اتاق تنها بوديم اون روبروي من رو مبل نشسته بود نشستم پاي كامپيوتر 
يه مرتبه بدون اينكه متوجه حضور سحر باشم گفتم اين احسان كسكش از اون اولشم فرصت طلب بود وگرنه به اينجا نميرسيد كه ديدم صداي خنده سحر بلند شد و گفت خاك بر سرم شما داريد چي ميگيد ميشنون يه دفعه!
يادم افتاد كه اونم تو اتاقه از خنده اش معلوم بود بدش نيومده بود 
منم گفتم بفهمه به تخمم اونم فقط مي خنديد تو هين درست كردن كامپيوتر ازش در مورد حقوقش پرسيدم 
گفت ماهي 150 هزار تومان ميگيرم 
گفتم اين كه فقط پول لوازم آرايش و لباس زير ميشه بقيه اش چي?
گفت چي كار كنم ديگه مجبورم
گفتم ميخواي من با هاش صحبت كنم حقوقت رو زياد كنه؟
خيلي ذوق كرد گفت ميشه؟
گفتم آره ولي من يه شيريني درست و حسابي ميخوام!
گفت هر چي بگيد ميدم
گفتم هرچي؟ با يه لحني گفتم كه يه كم خودش رو جمع و جور كرد و گفت هرچي هرچيم نه بايد بتونم از پسش بر بيام!
بلند شدم بدون حرف رفتم طرفش دستم رو گذاشتم روي شونه اش و گفتم بر مياي ديدم هيچ مخالفتي نكرد منم يه فشار و اومدم كنار زياد خوره بازي در نياوردم كه ديدم سرش پائينه گفتم حالا صحبت كنم يا نه؟
گفت نميدونم
فكر كنم متوجه منظور من شده بود
گفتم اين شماره موبايل منه هر وقت تصميم گرفتي به من يه زنگ بزن
بعد رفتم تو اتاق احسان تا ساعت چهار كه اونجا بودم ديگه سحر نيومد تو اتاق
منم بعد از نهار كلي كس و شعر گفتن با احسان خداحافظي كردم و اومدم بيرون
به سحر گفتم من دارم ميرم ولي منتظر تماست هستم دوسه روز گذشت يه شب ساعت نه بود ديدم تلفنم زنگ خورد
جواب دادم تا گفت الو شناختمش
تو كونم عروسي بود بعد كلي حال و احوال گفتم فكر نميكردم ديگه زنگ بزن
گفت چي كار كنم نياز آدم رو به هر كاري وا ميداره از سر و صدا معلوم بود تو خيابون
گفتم كجائي
گفت تو ميرداماد نزديك شركت دارم ميرم خونه
گفتم خوب از خون زنگ ميزدي
گفت تلفن قطع پولش عقب افتاده
گفتم از شركت زنگ ميزدي
گفت مهندس هر دوره كه قبض مياد پرينت ميگره
گفتم عجب با اين همه سرمايه اينقدر گدا بازي در مياره بهش گفتم با مادرپدرت زندگي ميكني؟
گفت برا چي؟
گفتم ميخوام امشب بياي پيش من!
گفت مگه تنهائي؟
گفتم آره!
گفت من مي تونم به ماردم اينا بگم شب ميرم خونه دوستم ولي تو تا صبح تنهائي؟
خنديدم گفتم من تا هر وقت كه بخوام تنهام چون من تنها زندگي مي كنم!
قرار گذاشتيم ايستگاه مترو رفتم دنبالش بهش دست دادم بعد شام رو با هم بيرون خورديم اومديم خونه ديدم با مانتو روسري نشسته
گفتم تو خونه دوستت ميري لباس در نمياري؟
خنديد گفت لباسم مناسب نيست!
گفتم خوب اونارو هم دربيار!
گفت چه كم توقع!
بلند شد مانتو وروسريش رو در آورد ديدم يه تاپ جلو باز تنشه كه چاك پستوناش معلوم بود با يه شلوار تنگ كه كونش قشنگ زده بود بيرون اومد كنار من رو مبل نشست دست انداختم گردنش يه ماچ از لپش كردم!
ديدم اخم كرد و گفت من كه موافقت نكردم با درخواست تو!
گفتم بودنت اينجا يعني رضايت صد در صد!
يه مرتبه زد زير خنده گفت به خدا من اينكاره نيستم اما هم از شما خوشم اومده هم واقعا نياز دارم به حقوقم!
منم گفتم خوب منم ميدونستم كه تو خيلي خانمي بهت شماره دادم من به هر كسي كه شماره نميدم
گفت مرسي بعد يه لب ازش گرفتم 
گفت اگه مهندس با اضافه حقوقم موافقت نكرد چي؟
گفتم اون با من خودم كونش رو پاره ميكنم!
بعد دوباره ازش يه لب گرفتم
گفت من صبح تا حالا سر كار بودم كاشكي ميشد يه دوش مي گرفتم!
گفتم خوب برو يه دوش بگير بعد راهنمايئش كردم سمت حموم تا خودش رو بشوره بهش گفتم ژيلت بدم؟
خنديد و گفت لازم نيست ديشب حموم بودم!
فهميدم ديشب به خودش صفا داده!
منم يه اسپري اساسي به كيرم زدم كه بتونم باهاش يه حال اساسي بكنم چون نميدونستم واقعا ميتونم احسان رو راضي كنم يا نه و شايد اين اولين و آخرين بار بود كه با سحر ميخوابيدم تا سحر از حموم بياد اسپري كار خودش رو كرده بود رفتم كيرم رو شستم و يه كم افترشيو به كيرم زدم كه خوشبو بشه!
سحر از تو حموم صدام كرد و گفت حوله ميخوام!
منم حوله خودم رو بهش دادم گفتم تميزه تازه شستم و ازش استفاده نكردم!
راست مي گفتم بابا چرا مي خنديد ... 
حوله رو پيچيده بود دور خودش اومد بيروم براش يه شلوارك يه تيشرت خودم رو گذاشتم اومد پوشيد ولي چون شرت و كرست نداشتم اونم نپوشيد موقع راه رفتن كونش تو شلوارك من قشنگ بالا پائين ميشد و پستوناي بزرگش قشنگ توي لباس معلوم بود يه كم موهاش رو خشك كرد و يه كم خودش رو آرايش كرد با يه لحن حشري كننده اي گفت حالا خوب شدم ؟
گفتم از اولش خوب بودي و همونجا توي حال خونه جلوي آئينه بغلش كردم يه لب اساسي ازش گرفتم و شروع شد اونم معلوم بود خيلي تو كف بوده چون از همون اول دستش رو گذاشت روي كيرم و شروع كرد به ماليدن!
منم بعد از خوردن لب و زبون سحر رفتم سراغ گردنش و با يه دستم پستوناش رو ميماليدم بعد تيشرت رو از تنش در آوردم پستونش رو كردم تو دهنم شروع كردم به خوردن عجب پستونايي داشت سفت و بزرگ يه كم كه پستوناش رو خوردم 
سحر گفت ميخواي تا آخرش همينجوري سرپا بمونيم رفتيم تو اتاقي كه مثلا اتاق خواب من بود خوابوندمش رو تخت يه نفره خودم افتادم روش باز شروع كردم به خوردن پستوناش ديگه صداي سحر دراومده بود رفتم پائين تر يه كم روي نافش زبون زدم 
گفت قلقلكم مياد منم گفتم پس بزار كست رو بخورم 
بعد شلوارك رو از پاش كشيدم بيرون سحر خجالت مي كشيد پاهاش رو جمع كرده بود كه كسش معلوم نشه 
گفتم چرا پات رو جمع كردي 
گفت تو من رو لختم كردي ولي خودت هنوز لباس تنته!
ديدم راست ميگه سريع لخت شدم تا كيرم رو ديد گفت آخخخخخخخخخخخخخخخ جووووووووووون چقدر قشنگه 
گفتم دوستش داري 
گفت خيلي 
گفتم بوسش مي كني؟
گفت هم بوسش مي كنم هم ميخورمش!
منم رفتم روي پستوناش نشستم سحر سرش رو آورد بالا منم كيرم رو نزديك دهنش كردم يه ماچ از سر كيرم كرد و بعد سر كيرم رو كرد تو دهنش گرما و خيسي دهنش كيرم رو حال آورد بعد يه كم رفتم جلو تر كيرم بيشتر بره تو دهن سحر دستم رو هم از پشتم گذاشته بودم رو كس سحر براش ميماليدم سحرم با اينكه كيرم تو دهنش بود باز ناله مي كرد
بعد بهش گفتم منم ميخوام كست رو بخورم
گفت جون بخور!
بلند شديم چشمم كه به كس سحر افتاد داشتم ميمردم كس سفيد و گوشتي كه قشنگ از لاي پاش زده بود بيرون بعد به حالت 69 انگليسي خوابيدم من زير سحر رو كسش رو گذاشت جلوي دهنم بوي شامپو ميداد خيلي حال كردم با دستم لاي كسش رو باز كردم زبونم رو گذاشتم لاي كسش يه ليس زدم ديدم ناله سحر بلند شد اونم افتاد رو كيرم و شروع كرد به خوردن تخمام رو مي كرد تو دهنش لباش رو به هم فشار ميداد تخمام ميپريد بيرون هم دردم ميومد هم حال مي كردم كسش رو هم به صورت من فشار ميداد منم با تموم قدرتم كسش رو ميخوردم زبونم رو مي كردم توي كس سحر با دستم پستوناش رومي ماليدم كه معلوم بود خيلي بهش حال ميده چون هر موقع اين كار رو مي كردم سحرم تموم كيرم رو مي كرد تو دهنش نگه مي داشت با اين كارش آب دهنشم زياد ميشد حدود 5 دقيقه من كس سحر رو خوردم و سحرم برام ساك ميزد كه ديگه سحر حالتش عوض شده بود كسش رو مي چرخوند رو صورتم و كمرش رو تكون تكون ميداد فهميدم داره اورگاسم ميشه
بيشر زبونم رو مي كردم تو كسش
سحرم كيرم رو تو دهنش نگه داشت با گفتن اوممممممممممم به اورگاسم رسي
همونجوري بي حال افتاد روم بعد بلند شد يه لب ازم گرفت تشكر كرد و گفت بيا كيرت رو بكن تو كسم 
منم خوابوندمش رفتم لاي پاش نشستم با دستش كيرم رو با سوراخ كسش تنظيم كرد و من با يه فشار نصفه كيرم رو كردم تو كه دادش رفت هوا مي گفت كسم خيلي وقته كير نخورده عادت نداره يواش تر!
منم يه كم كيرم رو در مياوردم دوباره تا نصفه مي كردم تو بعد از چند بار كيرم تا ته رفت تو كس سحر 
افتادم روش پستوناش رو مي كردم تو دهنم خودم رو بالا پائين مي كردم بعد يه كم بلند شدم لبه تخت نشستم سحر رو به من نشست و كيرم رو كرد تو كسش بالا و پائين كه ميرفت پستوناشم بالا پائين ميپريد خيلي به من حال ميداد بعد بلند شديم سحر پشتش رو به من كرد و خم شد با دست لبه تخت رو گرفت منم پشت سرش ايستادم كيرم رو از پشت كردم تو كس سحر هر چه اسرار كردم كه بذاره كونشم رو فتح كنم نذاشت كه نذاشت 
منم با دستم پستوناش رو ميماليدم و كيرم رو تو كسش عقب جلو مي كردم حدود 10 دقيقه بود داشتم كس سحر رو ميگايدم اونم همش برام حرف تحريك كننده ميزد كه بكن بكن كسم رو بگا كيرت تو كسمه پستونام تو دستته بكن جربده كسم رو پاره كن كسم هوس كير كرده بود بهش كير بده بعد خودش رو چنان عقب و جلو مي كرد كه تخمام ميخورد به كونش ودردم مي گرفت .
معلوم بود از اين حالت خوشش اومده بعد صداي جيغش در اومد و براي بار دوم اورگاسم شد منم پهلو هاي سحر رو گرفته بودم كسش حسابي خيس بود كيرم راحت توش حركت مي كرد و اين خيسي باعث شده بود كه ديگه آبم بخواد بياد كيرم رو گذاشتم لاي پستوناي سحر بعد خودم با دستم پستواش رو به فشار دادم چند بار بالا و پائين كردم از صدام فهميد دارم ارضاء ميشم كيرم رو از لاي پستوناش در آورد و كرد تو دهنش و تموم آبم رو خورد 
بعدشم از دهنش ريخت روي پستوناش ماليد به خودش . ديگه ناي حركت نداشتيم ولو شديم روي زمين بعد از نيم ساعت بلند شديم ورفتيم حموم خودمون رو شستيم اومديم تا صبح لخت رو تخت يه نفره همديگه رو بغل كرديم و خوابيديم . 
چند روز بعدشم تلفني مخ احسان رو زدم كه قرارشد از سر ماه 50 هزار تومان بذاره روحقوق سحر ولي به احسان نگفتم كه من با سحر سكس داشتم بعد ازون چند بار ديگه سحر به بهونه رفتن خونه دوستش شب پيش من بوده و كلي با هم حال كرديم ولي هنوز نتونستم كونش رو بكنم چون ميگه خيلي بدش مياد .


سكس قروقاطي باخانوادهي باجناق

من و نامزدم حدود 2 سال بود که با هم دوست بودیم و به تازگی 9 ماهه که با هم ازدواج کردیم. خانواده هامون وقتی فهمیدن که ما دوتا همدیگر رو دوست داریم با ازدواج ما موافقت کردند. البته خواهر زنم نقش اصلی رو در این میان داشت. اون از اول دوستی ما رو می دونست و به ما کمک می کرد همدیگر رو بهتر ببینیم و با هم باشیم.
خونه یکی از دوستاشو بعضی از وقتا برامون خلوت می کرد تا ما دوتا با هم باشیم. البته وقتی فهمید ما دو تا کار رو تموم کردیم دیگه اینکار رو نکرد. اخه خیلی ترسیده بود خواهرش (زنم ) حامله بشه. البته اون شب رو هیچ وقت از یادم نمی ره. یک سکس واقعی داشتیم خلاصه ما دو تا با هم ازدواج کردیم. 
روزها داشت می گذشت و ما دوتا بیشتر روز ها به خونه باجناقم می رفتیم و با اونا بودیم. کمی در مورد خانواده زنم بگم. خواهر و خودش و مادرش از خانواده های با فرهنگ بودن.
هیچ احساس رودرواسی از هم ندارن. خواهر زنم همیشه پیشم با دامن کوتاه و سینه باز هستش. البته شوهرش از اون فهمیده هاس ادم روشنیه. زیاد اهل بسته بودن و اینا نیست. منم به زنم گفتم قبلا هرجوری تو خونه بودی اونجوری باش و اونم مثل خواهرش سروسینه و پاهاش جلوی باجناقم باز هستش بعضی وقتها دیدم که باجاناقم داره از روی شهوت نیگاه می کنه.
یه شب تا دیروقت خونه باجاناقم بودیم داشتیم فیلم می دیدیم فیلمه کمی باز بود تقربیا نیمه بود هر چهارتامون بدجوری شهوتی شده بودیم. 
نصف شب شده بود می خواستیم که بخوابیم یهو گفتم بایید با هم اینجا بخوابیم. همین که اینوگفتم نگو همگی منتظر این برنامه بودن موافقت کردن. دوتا پتو انداختیم زمین و دوتا لحاف هم آوردیم و خواستیم بخوابیم.
شهوت داشت تو اتاق موج می زد. خواهر زنم طوری نشسته بود که دستش رو گذاشته بود روی کیر شوهرش و شوهرش هم با دستش کونش رو بازی می داد. زنم این موقعیت رو بهم نشون داد. من کیرم باد کرده بود رفتیم آشپزخونه و وحشیانه همدیگرو بغل کردیم و بوسیدیم. بهش گفتم کاش می شد امشب با هم سکس داشتیم گفتش چطوری ؟ گفتم میشه با اونا و پیش اونا این کار رو بکنیم. با تعجب گفت مگه میشه ؟ گفتم چرا نشه می دونم اونام این رو می خوان. باید یه جوری این موضوع را باز کنیم. گفتم که من نقشه اش رو کشیدم. خلاصه رفتیم پیش اونا.
من شبها عادت دارم فقط با یه شورت بخوابم بعضی از وقتها اونو هم در می اروم.
رفتم زیر لحاف و شروع کردم لباس هامو در اوردن. زنم هم متوجه این موضوع شد. خندید و گفت عزیزم تو خونه خودمون نیستیم ها !!! 
بواشکی گفتم زیر لحاف تو این تاریکی کی می فهمه. مطمئن بودم که اون دوتا متوجه این موضوع بودن. زنم هم پیرهنشو در اورد و با یه کرست منو بغل کرد. ما بی خیال نقشه شدیم شروع کردیم با هم حال کردن. یهو باجناقم گفت ببینم شما دارین چکار می کنید لحاف رو بلند کردم و گفتم هیچ داریم بهم قصه می گیم. گفتش به ما هم بگین. 
با خودم گفتم دیگه جای خجالت کشیدن نیست بهش گفتم بیایین با هم راحت باشیم می دونیم که هر چهارتاییمون چقدر دلمون می خواد با هم این کار رو بکنیم پس بیایید از هم خجالت نکشیم. 
باجناقم گفت : من از خدا می خوام. خواهر زنم یه صدای شهوتناکی کرد و گفت عزیزم بیا بغلم.شوهرش رو بغل کرد. باجناقم گفت فقط یه شرط داره. گفتم چه شرطی؟
گفتم بیایین فقط با همسرهای خودمون فقط باشیم با دیگری کاری نداشته باشیم. با هم گفتیم باشه. خلاصه اروم کارها شروع شد. زنم شلوارش رو در آورد با شرت وکرست افتاد بغلم. من هم که با شرت بودم کرست زنم رو کمی دادم پایین نوک پستونش اومد بیرون. داشتم می خوردم یهو دیدم صدای اونا بلند شد برگشتیم دیدم خواهر زنم کیر شوهرش رو گرفته و داره براش ساک می زنه. باجناقم لخت شده بود از سرعت عمل اونا تعجب کردم. از این که با یه زوج دیگه داشتیم سکس می کردیم بدجوری تحریک شده بود برگشتم سراغ زنم کرست و شرتش رو در اوردم و اون هم شرت منو در اورد به حالت 69 قرارگرفتیم. مال همدیگر رو شروع کردیم خوردن.
وسط کار برگشتم دیدم خواهرزنم لخت شده. یه بدن سکسی کامل بدون هیچ گونه نقصی پستونهای گرد و برچسته و یه کس طلایی. گفتم که باید اونو هم بکنم. برگشتم و به زنم گفنم بیا کار اصلی رو بکنیم اون هم قبول کرد. خوابید و پاهاش رو باز کرد از کسش داشت اب شهوت می اومد کیرم رو دستم گرفتم خواستم برم روش که خواهرش یهو اومد گفت می خوام بببینم کیرت چطور کس خواهرم رو می خواهد تصاحب کنه. گفتم بیا و ببین باجناقم هم اومد خلاصه اروم سرکیرم رو گذاشتم جلوی کس زنم اون دوتا هم خم شده بودن وداشتن اونو می دیدن که اروم کیرم رو فشار دادم دیدم خیلی خیلی اروم لغزید رفت تو همین که تمامش رفت تو زنم لرزید فهمیدم گه بخاطر دیدن اونا زود ارضا شده خلاصه داشتم با تمام وجود عقب وجلو می کردم اونا هم رفتم بغل هم. ابم داشت می اومد گفتم حیفه یه لحظه دیدم اونا هم می خوان کار رو تموم کنن. به زنم گفتم ما هم بریم مال اونا رو نگاه کنیم. گفت باشه. بلند شدیم رفتیم کنار اونا دیدم کس خواهرزنم داره از شهوت میترکه. باجناقم کیرشو گرفته دستش می خواد بکنه اون تو. رفتم جلو کمی از اب دهنم رو زدم به کیرش. این کارم باعث شد خواهرزنم بلرزه. داد زد : زود باش کیر تو بذار تو دارم می میرم تا ته بکن. جلو خواهرم من بکن بعدش گفت خواهر سکسی من بیا ببین چطور کسم می خواد باز شه. خلاصه باجناقم هم نامردی نکرد و کیرش و تا ته گذاشت تو کسش. هردو تاشون داشتن داد می زدن. ما هم کنار اونا شروع کردیم به کار. هر دوتا جفت داشتیم یکنواخت کار می کردیم داشت ابم می اومد داد زدم دارم می ام زنم گفت همشو بریز تو خواهرش هم گفت تو هم بریز تو ما دوتا هرچی اب داشتیم ریختیم تو کس زنامون. 
هرچهارتامون سست شده بودیم. گفتیم بریم حموم.رفتیم حموم. تصمیم گرفتیم همه با هم همدیگر رو بغل کنیم. وقتی بدن خواهرزنم رو گرفتم کیرم بلند شد. شوهرش گفت اوهوی چه خبره؟
گفتم مگه تو حالت بهتر از منه همه خندیم اخه کیرش تو دست زنم راست شده بود و داشت با اون بازی می کرد. 
خواهرزنم گفت یه چیزی بگم من دوست دارم جفت ها عوض بشه. موندیم چه بگیم زنم گفت راست میگه من هم می خوام. من هم گفتم راستش رو بخواین من هم می خوام. باجناقم هم قبول کرد تو همون حموم شروع کردیم به کار. خواهرزنم چقدر شهوتی بود. زنم تو بغل باجناقم داشت از شهوت می مرد. سرو صدایی می کرد که تعجب کردم. پستونهای خواهرزنم رو شروع کردم به خوردن. زنم داشت کیر باجناقم رو می خورد.
گفتم بریم اتاق اومدیم بیرون و همدیگر رو خشک کردیم و کار رو ادامه دادیم. وسط کار دیدم زنم پاهاش رو دور کمر باجناقم قفل کرد و اون داره تلمبه میزنه. با دیدن این وضعیت ما دو تا بیشتر شهوتی شده چنان کیرم را ته کردم تو کس خواهرزنم که داشت بال بال میزد. گفتم می خوام ابم رو بریزم رو پستونات. گفت بیا بیا همین که کیرم رو در اوردم چنان اب منی رو پاشید رو صورتش که از خودم تعجب کردم. باجناقم هم خودش رو شکم زنم خالی کرده بود. خلاصه هرچهار تامون سست افتادیم کنار هم بوی عرق و شهوت می اومد.بعد از یه ساعت بلند شدم دیدم اونا خوابیدن. رفتم دستشویی و اومدم و خواهرزنم رو بیدار کردم و اون هم بعد از دستشویی اومد و ما باز هم شروع کردیم. با صدای تلمبه زدن ما اوناهم بیدار شدن. زنم داشت تعجب می کرد گفت خوبه افرین چشم رو دور دیدی گفتم برای بار اخر می خوام خواهرت رو بکنم. توهم بیا ببین خلاصه زنم کنارمون نشست و کردن خواهرش رو نگاه می کرد و پستونای خواهرش رو لیس می زد. و از پشت باجناقم داشت کسش رو می گایید. 
بعداز نیم ساعت دیگه از هرچی کس وکیر بود خسته شدیم. خوابیدیم.
صبح دیدم خواهرزنم لخت داره تو اشپزخونه صبحانه درست می کنه. زنم هم لخت کنارم خوابیده بود. همه بلند شدیم. خواستیم لباس بپوشیم بهم نگاه کردیم وهمگی با هم خندیدیم چون لباس پوشیدن دیگه معنی نداشت. تا عصر که اونجا بودیم چندین بار با هم سکس کردیم دیگه این مسئله بین ما حل شد ولی اینو هم بگم تا الان هم با هم هستیم ولی هیچ وقت تنهایی با زنای هم کاری نکردیم چون قول دادیم که فقط وقتی با هم چمع باشیم از این کار ها بکنیم. 
البته یه بار قرار گذاشتیم که زنا با هم و مردها هم با هم سکس داشته باشیم یعنی سکس با هم جنس و پیش همسرای خودمون.
فرستنده: اسماعیل


سكس دوران بچه گي

سلام
من حسینم و الآن 18 سالمه و سوم ریاضیم...
من در یک شهرستان کوچک زندگی می کنم (حالا بمونه کجا!) قبل از هرچیز بگم که این داستان قسمت سکسیش خیلی زیاد نیست و سعی کردم عین حقیقت باشه و حتی یک جمله بهش اضافه نکنم:
من تازه رفته بودم کلاس اول راهنمایی! تو اون دوران هنوز فیلم سوپر ندیده بودم چه برسه فکر کس کردن به سرم بزنه و هنوز به بلوغ نرسیده بودم و من بودم یه کیر کوچیک.
من اون موقع ها با چندتا از همکلاسی هام با هم ور میرفتیم و یه جورایی حال می کردیم. خوب بگذریم بریم سر داستان اصلی...
بنده یه دختر عمه دارم به نام راضیه که اون زمون که من کلاس اول راهنمایی بودم اون سوم راهنمایی بود.
و اما در مورد راضیه: راضیه دختری بود سفید، یه کم تپل مپل و انصافا خوشکل. او خیلی دختر حشرییه (اینو اون زمونا نمی دونستم بعدا فهمیدم) ما دو تا از بچگی با هم بزرگ شده بودیم و روابطمون خیلی خوب بود و مثل دو تا دوست واقعی بودیم برای هم. 
من اصلا به بدنش فکر نمی کردم اون زمون چون هنوز زیاد از این چیزا حالیم نبود، یه روز خونواده ی ما و خونواده ی راضیه با هم خونه مادربزرگ برای شام دعوت بودبم. طبق معمول من با راضیه تو اتاق صحبت می کردیم که بهم گفت حوصلم داره سر میره.
منم بهش گفتم منم همین طور چی کار کنیم؟
گفت: من میگم بیا یه بازی بکنیم.
گفتم چه بازی؟
گفت نمی دونم، دکتربازی خوبه؟!
گفتم آخه این بازی واسه بچه هاس یکی ببینه زشته.
بالاخره با اصرار او قبول کردم .
رفتیم تو یه اتاق خالی که یه تخت هم داشتو بهم گفت: من دکترم تو هم مثلا بیماری. منم قبول کردم. منو خوابوند و بهم گفت: خوب حسین آقا چتونه؟
منم گفت: یه خورده دلم درد می کنه.. لباسمو بالا زد و یه خورده شکممو مالید. دیدم داره کم کم دستش پایین میره و دستاش یه خورده داره می لرزه..... آروم دستشو گذاشت روی کیرم من چشامو بستم و کیرم آروم آروم راس کرد. البته یادمه خیلی کوچیک بود، یه خورده اونو از رو شلوار مالوند و منم حسابی حال کردم. خواست که شلوارمو از پام بیرون بیاره که یهو از بیرون صدا زدن: بچه ها بیاین شما بخورین. راضیه بهم گفت: خوب برای امروز بسه ادامشو فردا....
اون شب تموم شد و دو روز بعد اونا اومدن خونه ی ما. او سریع اومد تو اتاق من و در رو بست و بدون مقدمه کیرمو گرفت، و منو پرت کرد رو تخت و شلوارمو خواست بکشه پایین که من جلوشو گرفتم و گفتم می ترسم بیرون بفهمن... ولی اون با زور شلوارمو پایین کشید و یه ده دقیقه ای با کنجکاوی بسیار با اون بازی می کرد . حالا که یادم میاد می بینم اصلا من کنجکاو نبودم ببینم کس چیه و چه شکلیه؟؟؟!!! 
چند هفته گذشت و روابطمون به این شکل تبدیل شد و هر چند روز که هم رو می دیدیم سریع با کیر من ور می رفت ولی او اصلا لخت نمی شد! یه روز بهم زنگ زد که حسین به بهونه درس کردن کامپیوتر بیا خونه ما... منم چند تا سی دی ور داشتم و راه افتادم. خونه ی اونا با خونه ما زیاد فاصله نداشتن. وارد خونه که فهمیدم که تنهاس و دیگه تا ته ماجرا رو خوندم. سریع منو برد تو اتاقش شروع کرد به لخت کردن من. این بار کامل من لخت شده بودم و احساس خجالت می کردم و او هم که این موضوع رو متوجه شد لباس خودش رو بیرون آورد. واااااای چی می دیدم دو تا پستون خوش فرم و سفیییید آویزون. با دیدن اونا یه حسی توم جریان پیدا کرد و نا خودآگاه شروع کردم به خوردن اونا. این بار خلاف همیشه او اول با کیرم بازی نکرد بلکه من پدر پستوناشو در آوردم ولی چون اصلا این کارو بلد نبودم زود خسته شد و دیگه نذاش ادامه دم.
بهم گفت: می خوای ببینی من به جای کیر چی دارم؟
گفتم: خوب معلومه کس داری؟
ولی کس چیه فقط از زبون دوستام اسمشو شنیده بودم. نه عکسی نه فیلمی و نه هیچ چی... این شد که خودم شلوارشو پایین کشیدم و همچنین شرتشو. کسش خیلی پشمالو بود و من کسشو خوب نمی دیدم.
من حدود یه دقیقه با کنجکاوی تمام به کسش زل زدا بودم که او دستمو گرفت و به کسش مالید احساس خوبی داشتم. اون روز کلی با هم ور رفتیم، پستوناشو می خوردم کسشو می مالوندم لب می گرفتیم و اونم حسابی با کیرم ور می رفت....
این ماجرا تا چند ماه ادامه داشت، جوری که با هم قرار گذاشتیم بعد از مدرسه (که مدرسه هر دومون نزدیک خونه مادربزرگ بود) بریم به خونه مادربزرگمون. و اونجا حالی به حولی.......
این قضیه دیگه برام عادی شده بودم. اون دوران هیچ کدوم از دوستام کسو از نزدیک ندیده بود و من از همه جلوتر بودم.
بعد از گذشت چند ماه نمی دونم چی شد که یهو به یه چشم به هم زدن دیدم سال دوم دبیرستان هستم.
بله، من الان دوم دبیرستان بودم و از چند سال پیش که با راضیه سکس داشتم تا الان اصلا سکس نداشتم و اصلا بهش حتی فکر هم نمی کردم. دیگه دوران بلوغم بود و احساس می کردم خیلی شهوتیم و در کل حالم خیلی بد بود و هفته ای چند مرتبه جلق می زدم و از این کار خیلی خوشم میومد.
خیلی به کس احتیاج داشتم ولی همون طور که گفتم من در یک شهرستان کوچیک زندگی می کنم و تو این خراب شده هیچ غلطی نمیشه کرد. (البته یه خورده بی عرضگی خودمه). یه مرتبه یاد دوران بچگیم(اول راهنمایی) افتادم و دختر عمم راضیه. او الآن تهران درس می خوند (دانشکده) رفتم تو فکر باورم نمی شد که من قبلا باهاش سکس داشتم.
فکر می کردم شاید خواب بوده ....ولی نه... اصلا چی شد یه مرتبه همه چی تموم شد...اصلا یادم نمیومد..... دیگه تمام فکرم راضیه بود... منی که یه شاگرد ممتاز بودم و درسم عالی بود با افت شدید تحصیلی مواجه شدم (معدل اول دبیرستان:19:80 و معدل دوم: 18:12). همش فکر می کردم چه جوری به یادش بیارم و بهش بفهمونم که من الان بهش نیاز دارم...
کاری از دستم بر نمیومد. او تهران بود و من اینجا ..... با جلق زدن خودمو ساکت کردم تا تابستون که قرار شد با خانواده برم تهران، از خوشبختی من قرار شد که راضیه هم که چند تا از وسایلشو تهران جا گذاشته بود با ما بیاد و زود برگرده.... خیلی خوشحال شدم. به خودم گفتم اگه قراره کاری بکنم این بهترین موقعیته.
بالاخره روز موعود فرا رسید. من و راضیه عقب نشستیم و بابا و مامان هم جلو.
سعی می کردم خودمو بهش بچسبونم و تو خواب سرمو روی پاهاش می ذاشتم و ....
رسیدیم تهران رفتیم خونه یکی از فامیلامون. راضیه هم دوران دانشجویی شبا اونجا تلپ بود. شب اول که نتونستم کاری بکنم. رفتار راضیه با من جوری بود که اصلا انگار هیچ چی بین ما نگذشته و این کارو برای من سخت تر می کرد. بالاخره شب دوم فرا رسید..... من جامو یه متری راضیه انداختم. و سعی کردم خوابم نبره یه ساعتی گذشت و کاملا به بدن راضیه خیره شده بودم. چه هیکلی داشت. اصلا قابل مقایسه با سوم راهنماییش نبود. خیلی حالم بد بود دلو زدم به دریا و بالشتمو چسبوندم به بالشت او و خیلی آروم لبمو گذاشتم رو پیشونیش. خیلی آروم جوری که بیدار نشه. قلبم با چنان سرعتی می زد که می ترسیدم راضیه از صداش بیدار بشه. یه خورده شجاع تر شدم و دستمو آروم گذاشتم روی پستونش دکمه بالای پیرهنشو باز کردم یه سوتین مشکی دیدم داشتم می مردم. دیگه نمی فهمیدم که دارم چی کار می کنم. دستی که آروم رو پستونش بود رو یه خورده محکم تر فشار دادم که یهو از خواب پرید و با جیغ خیلی بلندی که کشید بابام بیدار شد و پرید تو اتاق. من که شهوت از سرم پریده بود و حسابی خودمو خیس کرده بودم گفتم: هیچ چی راضیه خر و پف می کرد خواستم بیدارش کنم که ترسید و جیغ زد. بالاخره بابام رفت و راضیه بلند شد و رفت تو یه اتاق دیگه..... اعصابم شدیدا خورد بود. به خودم گفت اصلا بی خیال همون جلق خودمون رو بزنیم بهتره، کی کس می خواد! گرفتم خوابیدم. ولی خوابم نمی برد بعد از چند ساعت به زور خواب رفتم. صبح با صدای راضیه: لنگه ظهره نمی خوای پاشی. از خواب بیدار شدم. روم نمی شد تو صورت راضیه نگاه کنم. موقع نهار سر میز راضیه روبه روی من نشسته بود و هی بهم لبخند می زد و می گفت دیشب چی کار می کردی؟ باهام چی کار داشتی؟ و..... 
داشت جلوی همه آبرومو می برد. منم چرت و پرت جوابشو دادم و سریع غذامو تموم کردم و رفتم بیرون تو خیابون با بچه ها...
بعد از ظهر اومدم خونه دیدم راضیه تنهاس و داره وسایلشو جم و جور می کنه. بهش گفتم: بقیه کجان؟ تو داری چی کار می کنی؟
گفت: همه رفتن بیمارستان ملاقات یکی از فامیلا و منم چون باید صبح زود برم خونه موندم تا کارامو تموم کنم. با شنیدن این که قرار بود فردا بره خیلی ناراحت شدم و به زمین و زمان فحش می دادم.
رفتم پیشش نشستم و بهش گفتم: راضیه می خوام یه چیزی بگم، ناراحت نمی شی؟
گفت:نه هر چی می خوای بگو.....
- آخه روم نمیشه
- مگه چی میخوای بگی
- چی حدس می زنی؟
- با دوس دخترت حرفت شده؟
- دوس دخترم کجا بود بابا
زد زیر خنده و گفت: خاک بر اون سر بی عرضت کنن. حالا چی می خوای بگو، اگه روت نمیشه بنویس
- فکر خوبیه
یه کاغذ برداشتم و خواستو داشتم براش می نوشتم که ملت ریختن تو خونه (بابا و مامان و عمو و.....)
خیلی حالم کیری شد.
راضیه اومد کاغذ رو ازم بگیره. ولی من بهش گفتم: نه من پشیمون شدم.
ولی با زور ازم گرفت و رفت که بخونه...
با خودم گفتم الآن آبرومو می بره. (آخه بعضی وقتا که به کلش می زنه هر کاری ممکنه بکنه)
عمو و بابا و بقیه رفتن دوباره بیرون.
حالا تو خونه من بودم و راضیه و مامانم .
مامانم رفت پای تلفن که بابا مامانش صحبت کنه (هر وقت بخواد باهاش صحبت کنه حداقل 45 دقیقه طول میشکه). منم داشتم با بی حوصلگی کانالو عوض می کردم. راضیه اومد تو پذیراییی و یه نگاه بهم کرد و بلند خندید و خواست یه چیزی بگه ولی نتونست از بس داش می خندید. بعد از چند دقیقه اومد نزدیک من و گفت تو اتاق منتظرم و رفت تو اتاق...
خشکم زده بود به اندازه ای خوشجال بودم که حد و اندازه نداشت. بعد از چند دقیقه بلند شدم و رفتم تو اتاق. خیالم از بابت مامانم راحت بود......
به خودم می گفتم: تا 5 دقیقه دیگه داری کس راضیه رو لییس می زنی. دیگه مثل 5 سال پیش نبود. من الآن کلی فیلم سوپر دیده بودم و کلی داستان و خاطره خونده بودم.
رفتم تو اتاق دیدم راضیه رو صندلی نشسته و یه صندلی هم رو به روش گذاشته. ازم خواست بشینم
منم نشستم روبه روش. دستشو گذاشت رو شونم و بهم گفت: ببین حسین من مثل خواهر بزرگ تر تو می مونم، اگه باحات راحتم واسه اینه که من و تو با هم بزرگ شدیم و تو رو برادر خودم می دونم. من نامتو پاره می کنم و به کسی هم نمی گم. و فرض می کنیم که اصلا اتفاقی نیفتاده.....
من فکر کردم داره مثل همیشه مزه میندازه و منو دس میندازه. واسه همین صورت بردم تا نزدیک تا ازش لب بگیرم که محکم یه سیلی بهم زد. خیلی محکم.... اشک تو چشمام جمع شد......... بهم گفت: احترام خودتو نگه دار عوضی........ همه چی دور سرم می چرخید. راضیه پاشد و رفت بیرون.......
دو ساعت تمام اونجا نشستم و خشکم زده بود و تو فکر بودم.
چرا همچین کاری رو کزد؟؟
از اون روز تا الآن من باهاش قهرم و روابطمون به صورت خیلی محسوسی تیره شده.
همه فامیل هم متوجه شدن. 
بلی دوستان این بود خاطره من و دختر عمه نامردم
بعد از اون ماجرا من کلی در موردش تحقیق کردم و فهمیدم که او تهران حسابی خلاف شده و چندتا دوس پسرم داره و حتی بعضی شبا اونجا می خوابه....
آخه چرا باید دختری که به این همه آدم حال میده به من که اولین خاطره سکسیمون باهم بوده نده؟؟؟
نظر شما چیه؟


سكس منوزن عمومهستي 2

زن عموی من یه زن 41 ساله است با قد متوسط و پستونها و کون درشت. طفلکی نمیتونه بچه دار بشه و اون و عموم تنها زندگی می کنن. عموم ماهی سه روز به خاطر کارش میره دبی و همیشه از کسهای آبدار اونجا تعریف میکنه و ناگفته معلوم که هر دفعه یه حالی به خودش میده.
فکر کنم زن عمو هم میدونه ولی طفلک به خاطر مشکلش چیزی نمیگه.
من 26 سالمه و زن عمو با من خیلی مهربونه و من هم همیشه دوستش داشتم. پارسال تابستون دعوت شدیم باغ عمو. کلا 6 نفر بودیم من و خواهرم و بابا و مامان و عمو و زن عموی عزیزم. زن عمو یه دامن بلند و یه پیراهن پوشیده بود که پستونای نازش رو مشخص میکرد.
هر وقت باد میوزید دامنش میچسبید به پاهاش و من سعی میکردم برجستگی کون و یا کسش رو تشخیص بدم. وقتی تو آشپزخونه کپسول گاز رو نصب میکردم و در حالی که خم شده بودم اومدم عقب که هیو کونم به یه چیز نرم و داغ برخورد کرد و ترسیدم. برگشتم نگاه کردم دیدم با کون زن عمو تصادف کردم. از خجالت قرمز شدم و عذر خواهی کردم ولی زن عمو با یه لبخند شیرین با عشوه گفت عیبی نداره. طرز گفتنش قند تو دلم آب کرد. ساعتای 10 عمو و بابا رفتن بیرون و زن عمو گفت میخواد بره تو باغ تا واسه چای آلبالو آلبالو بچینه.
خواهر و مامانم هم گفتن میمونن و ناهار درست میکنن. من هم به پیشنهاد مامان رفتم به زن عمو کمک کنم. مهستی خوشگلم (زن عمو) جلو راه میرفت و من دنبالش و از تماشای حرکات ناز کونش از رو دامن لسی که روی اون باسن تپل مپل مرقصید لذت میبردم. انگار مهستی جون هم اینو میخواست و باسن نازش رو بیشتر میخراموند و منو یاد اون برخورد داغ با کونش میانداخت. یه دفعه طفلکی مهستی سکندری خوردو خورد زمین. من دویدم طرفش و پرسیدم چی شد. در حالی که معلوم بود دردش اومده گفت هیچی.
نشست و به درخت تکیه داد. کف دستاش رو آروم با دستام تمیز کردم. زانوهاشم کمی زخمی شده بود. دامنشو تا روی زانوهاش کشید بالا تا وضع زانوهاش رو ببینه. یه خورده خراشیده شده بود. من آروم زانوهاشو دست کشیدم که خیلی ناز به من لبخند زد و منم لبخند زدم. وقتی خواست با دستاش خراشیدگی پاشو لمس کنه یهو دامن لسش روی رونهاش سر خورد و تا شرتش پایین رفت. شرت صورتی با گلهای سفید که میشد کس تپلشو از پشتش تشخیص داد. من از خجالت قرمز شده بودم ولی مهستی اصلا به روی خودش نیاورد و یه لبخند ملیح روی لباش نقش بست. من که حال خودمو نمیدونستم هنوز زانوهاشو نوازش میکردم و شرت نازشو دید میزدم و مهستی هم هیچ مانع نمیشد. بعد یه دقیقه دامنشو کشید رو پاهاش و من دستش رو گرفتم و از زمین بلندش کردم. موقع چیدن آلبالو هم سعی میکردم با بدنش تماس پیدا کنم و وانمود کنم این تماسها تصادفیه.
مهستی نازنینم هم هر تماس رو با یه لبخند پاسخ میداد. سر ناهار حواسم اصلا به ناهار نبود و فقط تو فکر مهستی بودم و خیلی هم حشر و حرکات مهستی رو دنبال میکردم. ناهار تموم نشده بود که عمو گفت ساعت 7 شب پرواز داره به دبی و باید زودتر برگردیم تهران. مامان از مهستی دعوت کرد شب بیاد خونه ی ما ولی مهستی گفت یکی از دوستاش شب پیشش میاد و تشکر کرد.
من کلی حالم بد شد و به بخت بدم لعنت کردم. تو راه برگشت اعصابم داغون بود که یکی از دوستام با موبایلم تماس گرفت و ازم خواست شب برم خونشون.
منم قبول کردم و به مامان گفتم شب خونه رفیقم میمونم. بعد از اینکه رسیدیم خونه زود دوش گرفتم و ساعتای 6 از خونه اومدم بیرون. توی راه موبایلم زنگ خورد و دیدم شماره زن عمو افتاده.
تعجب کردم که مهستی چه کار میتونه داشته باشه.
بعد از سلام و احوالپری مفصل من از وضع زانوش ازم پرسید که کجا هستم گفتم تو راه خونه رفیقم. گفت من شب تنهام و تنهایی میترسم میتونی بیای پیشم ؟ با تعجب و ذوق پرسیدم مگه دوستت نمیاد ؟
گفت نه زنگ زده نمیاد. من هم نفهمیدم چطوری گفتم باشه و قرارم و با دوستم به هم زدم و رفتم خونه عمو.
وقتی میخواستم در خونه عمو زنگ بزنم قلبم تندتند میزد. در و باز کرد و باهام دست داد. گرمای دستش داغم کرد. همون دامن و بلوز ناز تنش بود. ازم پرسید به مامانت گفتی میای اینجا ؟
وقتی گفتم نه لبخندی از روی رضایت زد که منو متعجب و خوشحال کرد. برام نوشیدنی آورد و وقتی دولا شد که بهم تعارف کنه خیلی خوب پستوناشو میدیدم که تو یه کرست صورتی با گلهای سفید خودنمایی میکرد. فهمیدم شرت و کرستش رو عوض نکرده و همونست که صبح تنش بوده. مهستی رفت تو آشپزخونه شام درست کنه و منم تمام حواسم به مهستی بود و با چشام تعقیبش میکردم. بلند شدم رفتم آشپزخونه کمک مهستی جون بکنم. مهستی بین میز ناهار خوری و کابینت ایستاده بود و سالاد درست میکرد. رفتم بغل دستش وایستادم و گفتم کمک نمیخواین؟ گفت لطفا سس رو از تو یخچال بیار. برای رسیدن به یخچال باید از پشت سر مهستی رد میشدم و من که خیلی حشری بودم ناخواسته طوری رد شدم که تماس بیشتری با کون مهستی پیدا کنم ولی مهستی هم کونش یه خورده داد عقب و یه لبخند شهوانی زد. من مطمئنتر شدم که مهستی هم حشری هست و از این کارا خوشش میاد. 
ساعتای 9:30 عمو از فرودگاه دبی تماس گرفت و وقتی از مهستی پرسید تنهاست یا نه مهستی با یه خنده موذیانه گفت تنهاست که منم خندم گرفت. بعد شام وقتی ظرفها رو تو ماشین میچید و منم یکی یکی ظرفها رو از پشت سرش بهش میدادم آروم کونش داد عقب و از تماسش با من داغ شدم. منم به خودم جرات دادم و کیرم رو رو کونش فشار دادم. مهستی کونش رو آروم به کیرم میمالید و کیر من رو کون مهستی داشت بزرگ میشد. مهستی دستاشو رو کابینت گذاشته بود و کونش رو کاملا عقب داده بود و خودشو به من میمالوند. منم کاملا باهاش همراهی میکردم. دستامو گذاشتم رو کمر مهستی و شروع کردم مالیدن کمر و کونش و بعد آروم دستامو سر دادم رو پستوناش و از روی پیراهن ماساژشون میدادم.
مهستی چشاشو بسته بود و با زبونش لباشو میخورد. دستمو انداختم تو کمر مهستی و برگردوندمش و لبامو چسبوندم به لباش و شروع به خوردن لباش کردم. مهستی خیلی خوب همراهی میکرد و دستای منم از رو دامن کون داغ مهستی رو ماساژ میداد. زبونشو توی دهنم میکرد و منم زبونشو میمکیدم.
حدود 10 دقیقه لب میگرفتیم که مهستی گفت بریم اتاق خواب. من بغلش کردم و در حالیکه لباشو میخوردم بردمش تو اتاق خواب. به خواسته مهستی برق اتاق و روشن کردم و در و قفل کردم. روی مهستی دراز کشیدم و دوباره لباش و خوردم و پیراهنشو درآوردم و بوسای کوچیک از بالای پستوناش میگرفتم. با دندونام کرست مهستی رو کندم و نوک پستوناشو که کاملا شق شده بود میلیسیدم و میمکیدم. کم کم ناله های مهستی شنیده میشد.
وقتی خواستم برم پایین و دامنشو دربیارم بلند شد. منو انداخت رو تخت و لباسامو درآورد. شلوارمو با شدت پایین کشید و کیر راست شده ی منم که شرتم رو خیس کرده بود از شرتم بیرون کشید و شروع کرد ساک زدن. اونقدر خوب و حرفه ای کیرمو میخورد که نزدیک بود نفسم بند بیاد. وقتی دید کیرم خیلی خیس شده و نزدیک آبم بیاد یه اسپری از کشوی تخت درآورد و رو کیرم خالی کرد و دوباره شروع به خوردن کرد.
بعد طاق باز رو تخت خوابید و پاهاشو باز کرد. وحشیانه دامنشو درآوردم و با دهنم به شرت قشنگی که از صبح در آرزوش بودم حمله کردم. با زبون کسش رو از روی شرتی که کاملا از آب کس خیس بود میلیسیدم.
بعد انگشتامو بردم زیر شرت و بدون اینکه شرتش رو دربیارم کسشو ماساژ میدادم و همزمان شرتشو تو دهنم کرده بودم و میمکیدمش تا آب کس مهستی رو بخورم. بعد شرتشو درآوردم و زبونمو فرستادم تو کسش. با زبون سقف کسشو میخوردم با انگشتام دنبال چوچوله میگشتم. چوچوله ی شق کرده مهستی راحت پیدا شد. زبونمو پهن کردمو چوچوله مهستی رو اونقدر محکم میلیسیدم که ناله های مهستی تبدیل به جیغ شده بود.
بعد هم لبهای کسشو تو دهنم میکردم و اونا را سخت میمکیدم. مهستی هم موهامو چنگ میزد و کسشو محکم به صورتم میکوبید و ناله میکرد. آب کس مهستی کاملا جاری بود و منم به شدت تشنه. وقتی سرمو بلند کردم و به مهستی گفتم تشنه ام و میخوام آبتو بخورم با ناله گفت تمام کسم مال تو... ادامه بده کسم رو بخور بخوووووووور. منم آب کسشوو چوچولشو میمکیدم.
یه دفعه تمام تنش لرزید و فهمیدم ارضا شده. حالا بدون اینکه از حامله شدنش نگران باشم پاهاشو بلند کردم و کیرمو فرستادم تو کس مهستی. کس مهستی اونقدر خیس و لزج بود که با اینکه کسش تقریبا تنگ و کیر منم به اندازه کافی کلفت بود تمام کیرمو تا خایه هام یهو بلعید و مهستی جیغ کشید. شروع کردم تلنبه زدن که مهستی داد میزد محکمتر تندتر تندتر...
با اون اسپری که مهستی به کیرم زد حدود 10 دقیقه کس مهستی رو تلنبه میزدم. هر دومون به شدت عرق کرده بودیم و دیگه نا نداشتیم. یهو مهستی لرزید و با لرزش تنش کیرم مثل آتشفشان فوران کرد و تمام آبمو تو کس مهستی خالی کردم. اونقدر آبم زیاد بود که از کس مهستی اومد بیرون. بدون اینکه کیرمو از کس مهستی جون در آرم روش خوابیدم و شروع کردم خوردن لباش.
مهستی هم دستاشو تو کمرم حلقه کرد و منم تو سینش فشرد و لبامو میخورد. بعد چند بار ازم به خاطر سکس تشکر کرد و گفت فکر نمیکرده یه کسی که از خودش 15 سال کوچیکتر اینقدر خوب ارضاش کنه. منم بوسیدمشو تو همون وضع تا 10 صبح خوابیدیم. صبح با هم دوش گرفتیم و بدون اینکه لباس بپوشیم صبحانه خوردیم. بعد صبحانه مهستی اونقدر منو حشری کرد که دوباره باهاش سکس کردم. 2-3 ظهر مامان به موبایلم زنگ زد و ناهار اجبارا رفتم خونه اما به مهستی قول دادم شب برگردم پیشش و همانطورم برگشتم و اونشب هم یه سکس حسابی باهاش داشتم. از مهستی قول گرفتم هر وقت موقعیت جور بود باهاش سکس داشته باشم و الان تنها دوست دختر عزیز و مهربون من زن عموی عزیزم مهستی هست.
واقعیتهای بعدی رو هم براتون مینویسم.
فرستنده: ss


سكس من وزن عمو مهستي

شب عموم با من تماس گرفت و گفت فردا ظهر بیا خونه ببین کامپیوتر چه ایرادی داره. کلی خوشحال شدم که فردا مهستی رو میبینم. نزدیکای ظهر رفتم خونشون. زنگ زدم زن عمو در رو باز کرد. بالا که رفتم در ورودی باز بود رفتم تو مهستی تو آشپزخونه بود. 
گفتم سلام زن عمو پس عمو کو؟ گفت هنوز نیومده. اینو که گفت رفتم تو آشپزخونه و از پشت بهش چسبیدم و به خوبی حرارت کونشو رو کیرم حس میکردم. دستمو تو کمرش حلقه کردم و دست دیگمو گذاشتم رو کسش و کشیدمش تو تنم وشروع به بوسیدن گردن و زیر گلوش کردم و کسشو از رو شلوار ماساژ میدادم. 
خنده ای شهوت انگیز کرد گفت چی میخوای؟ گفتم کستو میخوام خوشگلم.
با خنده گفت میخوری یا میکنی؟
محکم بوسیدمش و گفتم کیرم میخواد از مهستی کوچولو لب بگیره.
با خنده گفت کس منم میخواد کیرتو بخوره ولی الان عموت میاد. خودشو ازم جدا کرد و رفت توالت. رفتم رو کاناپه نشستم از توالت که اومد بیرون اومد و رو پام نشست وشروع کردیم لب گرفتن. با شنیدن صدای در آسانسور بلند شد و دوید تو آشپزخونه.
عمو اومد تو بعد سلام احوالپرسی رفتیم پای کامپیوتر. بعد چند دقیقه مهستی صدا زد ناهار حاضره و رفتیم سر میز.
سر ناهار عمو تمام حواسش تو موبایلش بود و من با پا پای مهستی رو لمس میکردم و از تو یقه ی تاپ پستوناشو دید میزدم. بعد ناهار منو عمو پای کامپیوتر بودیم و مهستی تو اتاق خواب بودکه موبایل عمو زنگ خورد و گویا با خانم منشی شرکتش صحبت میکرد. تلفنش که تمام شد به من گفت تو خودت کامپیوتر رو راش بنداز من میرم شرکت به زن عموت هم بگو من رفتم.
من که دیگه کارم هم تموم شده بود قند تو دلم آب شد. عمو زود آماده شد و رفت بیرون. از پنجره نگاه کردم مطمئن بشم میره و بعد رفتم زنجیر در و انداختم. رفتم پشت در اتاق خواب و تا در و باز کردم کیرم بلند شد. مهستی شلوارشو درآورده بود و با شرت و همون تاپ خوابیده بود و کون گندش تو شرت تنگش به زور جاگرفته بود.
آروم دستمو گذاشتم رو کونش و نوازشش کردم که از خواب پرید و با ترس پرسید مگه عموت نیست؟
وقتی گفتم عمو بعد زنگ منشی رفته شرکت با خنده تلخی گفت پس تا 10 شب برنمیگرده چون شب شیفت کس خانم منشی هست.
بغلش کردمو گفتم تو هم که تنها نیستی عزیزم. اینو که گفتم مهستی لباسامو از تنم کند و فقط شرتمو باقی گذاشت. شروع کردیم لب گرفتن زبونشو تو دهنم میچرخوند و منم زبونشو میمکیدم بعد با زبون کامشو میلیسیدم و زبونامون رو به هم میمالیدیم. 10 دقیقه ای لب میگرفتیم تاپ و کرستشو کندم و رو تخت خوابوندمش و روش دراز کشیدم شروع به ساک زدن پستوناش کردم.
نوک پستوناش کاملا شق بود و منم پستوناشو میچلوندم و نوکشو میمکیدم بعد با زبون تمامشو لیس میزدم و سعی میکردم تمامشو ببلعم ولی اون پستونای گنده چطور میتونست تو دهنم جا بگیره. با نوک زبون با سرعت نوک پستونای مهستی رو لیس میزدم. همونطور که پستونای شق شده مهستی رو میچلوندم از دور نافش بوسهای کوچیک میگرفتم و شکمشو لیس میزدم.
مهستی هم با زبون لباشو میخورد و سعی میکرد پستوناش رو بماله. وقتی میخواستم از روی شرت کسش رو ببوسم اونقدر شرتش خیس شده بود که صدای آب کس از تماس شرت با کسش شنیده میشد. با لبام شرتش رو روی کس خیسش میمالیدم و مهستی با دستاش سرمو به کسش فشار میداد و ناله میکرد. شرتشو از پاش کندم. پاهاشو بلندکردم و گذاشتم رو شونه هام. کسش کاملا ورم کرده بود و خیس آب بود.
بوی عطر کسش دیوونم میکرد. زبونمو از سوراخ کونش تا بالای کسش میکشیدم و روی چوچولش فشار میدادم. با انگشت کسش رو باز کردم و داخل کسشو میلیسیدم و تا جایی که زبونم بلند میشد داخل کسش فرو میبردم و دماغم رو روی چوچوله ی شق شده مهستی میمالیدم. لبای کسش رو داخل دهنم میکردم و سخت میمکیدمشون. ناله های مهستی کم کم به جیغ تبدیل میشد و با ناله میگفت محکمتر محکمتر اه ه ه کسم اووووووووف و پستوناش رو میچلوند. بعد از زیرم بلند شد و شرتمو کند و کیرمو گرفت و شروع کرد ساک زدن. در حالیکه کیرمو میخورد رو تخت خوابوندمش و 69 روش خوابیدم و دوباره شروع به خوردن کسش کردم. بعد چند دقیقه مهستی از زیرم بلند شد و از اسپری بالای تخت به کیرم زد. طاق باز روی تخت دراز کشید پاهاشو بلند کرد و دستاش رو زیر رونهاش گرفت و با شهوت گفت بکن تو کسم. سر کیرمو گذاشتم رو کسش و تا ته فرستادم تو کس داغ و تنگ و خیسش. رونهاش گرفته بودم و با سرعت کسش رو تلنبه میزدم. مهستی هم چوچولش رو ماساژ میداد و ناله میکرد. همونطورکه سعی میکردم با تمام توان و سرعت تلنبه بزنم گاهی روش خم میشدم و زبون یا پستوناش رو میلیسیدم. کیرم و درآوردم و ازش خواستم به حالت سجده بخوابه. صورتش رو رو بالش گذاشت و کونش قنبل کرد دوباره کیرمو فرستادم تو کسش که کاملا پیدا بود و با انگشتام چوچولشو میمالیدم. بعد چند دقیقه دوباره طاق باز خوابید و کیرم با کسش بلعید. من که عرق کرده بودم محکم و سریع کسش رو تلنبه میزدم و یهو مهستی اه بلندی کشید و کسشو محکم کوبید به تن من و منم تمام آبمو رو تو کس مهستی خالی کردم.
بدون اینکه از هم جدا شیم تو بغل هم خوابیدیم و لب میگرفتیم و کلی حرفهای عاشقونه رد و بدل کردیم. بعد یک ساعتی با هم دوش گرفتیم و من با همون حوله مهستی هم خودم رو خشک کردم. موقع خداحافظی چند دقیقه دم در لب میگرفتیم و مثل دو تا عاشق جدایی برامون سخت بود. مهستی بغلم کرد و گفت هر زمان که خونه خالی باشه زود باهات تماس میگیرم که بیای پیشم عزیزم. 
فرستنده: ss


سكس منو يك دختر

بازم سلام
راستش از انجمنی ها تا یاهو از همه خداحافظی کرده بودم ولی به نويد عزیز قول دادم هر وقت داستانی پیش امد بفرستم....
اول یه پیش ضمینه داشته باشیم از خانوم خوشگل های محلمون....
راستش هیچ وقت حواسم به دورم نبود....
یه روز پنجره پذیرائی رو باز کردم دیدم وای چی میبینم ! یه زن حدودآ 32 ساله که خیلی جونتر از سنش باز به نظر میرسید با یه دختره 24 ساله شوهر دار( که بعدآ خبرش رسید بچه محل ها فشارش دادن) خوابیدن کف حیاط یه دختر کوچولو هم که اونم بعدآ فهمیدم بچه زنست داشت با روغن تن این 2 تارو ماساژ میداد...
وای من که باورم نمیشد...
زنه سفیده سفید با مو های مشکی بلند ست شرت سوتین مشکی تنش بود دختره هم ست رنگی یه عینکم یه چشمش بود....
وای کیرم راست کرده بود از یه طرفم همه خونه بودن تابلو بود...
واسه همین پنجره رو بستم! 
دلم طاقت نیاورد یه7/8 دقیقه بعد باز رفتم نگاه کردم... وای تو اون آفتاب سوزناک بدن هر دوشون برق میزد...
کاش جای دختر کوچیکه بودم! دستش رو میکشید رو سینه های هر دوشون میمالید با روغن ! یه دفعه مادره لاشو باز کرد دختره کشید لایه کسش که مادره خندید !
ولی دختر کوچیکه چیزی بارش نبود که بخواد عمدی این کارو بکنه ! خلاصه کنم یه دفعه دیدم یه پسره خونه روبروشون داره با تل تو بالکن حرف میزنه یدفعه اونم چشمش به اینا افتاد ! تل رو قطع کرد شلوارکشو در آورد کیرشو گرفت دستش ارضا شد رفتتو خونه...من ولی هنوز آتیشی بودم...
بی خیال شدم خیلی چیز ها از دخترای محل دیدم ولی این دید زدن ها باعث شد من چشمم به یه دختره 15 ساله بیفته...
دوست داشتم تجربه کنم...یه شب هیمنجوری به پنجره یه خونه خیره شدم...
شیشش رفلکس بود اونا خودشونو میدیدن ولیبیرون رو نه...
منم راحت داشتم نگاه میکردم انگار مهمون داشتن...دخترا هی میومدن جلو آینه میرقصیدن منم با این حرکت فوق العاده دیونه میشم...دختره هی نازو عشوه میومد با موهاش بازی میکرد پریشونش میکرددست میکشید رو سینش قر میداد خلاصه یکیم که بیشتر نگاه کردم دیدم بله همون دختر کوچولوست که هر وقت از جلموم رد میشود چپ چپ نگاه میکرد...
چرا تا حالا نمیدونستم رو برو پنجره آشپز خونه مان ؟
خلاصه یه روز داشتیم از باشگاه با رفیقم بر میگشتیم که بهو دیدیم دو تا بچه اوبی دنبال این دختره افتادن... رفیقمم میدونست من اینو میخوام فشار بدم رفیم جلو طرف دختره داشت حرف میزد که آره مزاحمت شدن یا نه منم یه چشم خوره رفتم به پسره با تشر گفتم: برو عقب بینم
پسره هم خفه خون گرفت یه دفعه دیدم یکیشون شیر شد نعره کشید که آره من کس خلم قاطیم...
منو میگی دیدم یه دفعه رفیقمو خوابوند رو زمین اومدم طرفش جداشون کنم واسه منم شاخ شد اومد بزنه زدم با ساک تو سرش دیدم چاقو در آورد دنبال ما کرد دیدم دختر کوچیکه داره جیغ میزنه....خلاصه شر شد سره این انتر خانوم...
رفیم سره محل به بچه ها گفتیم قضیه رو که دیدیم پسره داره میاد یهو رفیقم گفت این که داداشه منه شروع کرد چکو لقتی کردنش...
سرتونو درد نیارم شبم تو باشین با رفیقم نق میزدیم سره یه انتر شبمون خراب شد !
منم گفتم یه جوری میکنمش که گریه کنه..
آخه دختره ی بیشور این خیالش نبود تازه نمیدونم چی گفته بود به ننش که وقتی مارو جلو در دید با حرکات دستش میگف : چیه ؟ نگاه میکنید ؟ ماهم میگفتیم کس کش معلوم نیست چی رفته گفته که ننش داره اینطوری میکنه..! بیاو خوبی کن...خلاصه کنم یه روز گیرش آوردم چسیدم بهش گفتم همه چیرو این که دید زدمت ...اونم به کسشم بر نخورد !
گفت از کدوم خونه منو نگاه میکردی ؟ منم نگفتم ! خداحافظی کردیم ! عصر داشتم نگاه میکردم که دیدم اونم تو بالکنه...یه دفعه سوت زدم همه جارو نگاه کرد تا یهو چشمش بهم افتاد زوق کرد دست تکون داد یکم خندید...
با دستم نشون دادم تل... دیونه از اون فاصله رفت رو کاغذ تلشون رو نوشت...
منم داد زدم دیونه کاغذ که دیده نمیشه...
با دستش یکی یکی شماره هارو گفت ! البته داشتم ولی خواستم طبیعی باشه...
زنگ زدم بعد کلی احوال پرسی ! بهم گفت دیگه چی دیدی.؟!
گفتم بگو چی ندیدی ! گفت حالا بگو گفتم لخته لختتو 
گفت کجا ؟ کفتم پشت بوم داشتم با ماهواره ور میرفتم دیدم از حموم برگشتی داری خودتو خشک میکنی ...یکمم ادامه دادم گفتم مثلآ دست انداختی لایه کست رو خشک کردی سوتینت این شکلیه همیشه و غیره...دیدم جیغ زد گفت مامان ببین چی میگه: میگه لختمم دیده... وای شاخ در آوردم ! دیونه چرا به ننش گفت؟!؟!!!! 
نکنه میخوان دهنمو سرویس کنن....وای دیگه نمیشد کاری کرد هم تلم رو داشت هم آدرس رو...
دیدم میگه با مامانم حرف میزنی ؟ گفتم نههههههههههههههههههههههههه
گوشی رو داد ...آخ آخ آخ چیکار کنم حالا چی بگم...
زنه گفت سلام خوبین تا اومدم بگم سلام دیدم میگه خوب علی آقا حال میکنی ها ! خوب مارو دید میزنی ! سایز همه جامون رو بلدی ! وای قفل کردم 
یکیم چرت و پرت گفتم ! بعد گفت گوشی رو میدم نیلوفر!
منم سرش قر زدم چرا گوشی رو دادی که گفت من با مامان راحتم خلاصه گفت شب ساعت 8:30 بیا از پشت بوم دید بزن میخوام برم حموم
رفتم دیدم یکی یکی لباساشو در آورد رفت تو حموم...
مادرشم نمیدونم عمدآ همش جلو اون یکی پنجره بود هی میرقصید پشت میکرد به پنجره کونش رو تکون میداد
واسه رفیقم که تعریف کردم میگفت خاک بر سرت ! چرا ننش رو نکردی !گفتم رز رز نکن بابا زن شوهر دارو... گفت زنی که میخواره باید خاروند!
منم دیگه کشش ندادم..
دختر رو دعوت کردم خونه
ناز شده بود ! یه شلوار لی پوشیده بود با یه مانتو تنگ بالای کونش ! یه تاپ سورمه ای با شرت سوتین صورتی...جورابشم که مثل بیشتر دختر ها ازین رنگی ها...
یکیم گپ زدیم یه کوچولو آرایش دخترونه کرده بود ! 18 سالش بیشتر نبود اما حشرش تو چشماش موج میزد...
شورتش رو آوردم جلو لبشو بوس کردمو خوردم...خودش موهاشو باز کرد !ریخت تو صورتش...لب بازی کردیم خابوندمش رو مبل شلوارشو در آوردم تاپشو دادم بالا سینش کوچیک بود کلآ تاپ رو هم در آوردمهیچی نمیگفت...فقط یه شرم دخترونه تئ صورتش داشت
دوست داشت امتحان کنه سکس رو
نازش کردم.سینشو چنگ زدم با اون صدای نازش ناله کرد گفن تو هم لخت شو ...منم یکی یکی رو در آوردم دیدم اصآ یه کیرم نگه نیکنه...امدم جلوش گفتم دوسش داری ؟ گفت نمیدونم چشماشو بست گرفت دستش چشماشو اصلآ باز نکرد ...گفت باید الان بخورم ؟ تمیزه ؟ خندیدم گفتم دیووووونه...گذاشت سرشو تو دهنش وای با اون لبای گوچولو صورتیش داشت میخورد حرفه ای نبود ولی واقعآ جالب میخورد چون تجربه نداشت مثل بستنی !
یکیم خورد بعد چشماشو باز کرد خندید تخممو مالید کشیدم بیرون پشتشو کرد بهم قمبل کرد !گفتم فیلم دیدی ؟ گفت 24 ساعته دارم تو ماهواره میبینم...
گفتم پس دهنتو سرویس ! کیرمو چرب کردم دیدم کونش کوچولو جم و جوره گذاشتم جلوش امدم فرو کنم دیدم میخنده میگه قلقلکم میاد ...تو دلم گفتم بکنم تو بازم میخندی ؟
یه دفعه کردم توش وای داغ بود تنگ شروع کردم به عقب جلو کردن دیدم هیچی نمیگه ....از خودم داشت بدم میومد ! گفتم باید جر بخوری یهو تا ته کردم تو کونش جیغی کشید گفتم انگار دو تاش کردم شروع کردم به کردن...دعوا و شری که سرش داشتیم اومد جلو چشمم...
اون موهائی که مدام جلو آینه بهش میرشیدو بچه ها باور کنید روزی 30 دفعه موهاشو باز میکرد شونه میکرد باز میبست ! گرفتم دستم سروع کردم به کشیدن.. محکم میزدم در کونش ..براش جالب بود این کارها...چون زیره لب میگفت وووووووووئی بکن بزن سرخش کن....
منم مهکم تر میکردم دیگه داشتم خالی میشدم گفت بریز تو یکمشم بزار ببینم از نزدیک
منم خالی کردم با دو تا تکون تو کونش در آوردم ...گرفت آروم تو دستش بو کرد مکش زد بعد رفت تو دستشوئی منم خودمو جمو جور کردم امد بیرون فرستادمش رفت...
دیگه هم سراغش نرفتم اونم کرم داشت همه پسر بازی میکرد دیگه به همه پا میدادو سرو گوشش میجنبید
روی سخنم با شما آقا پسر های گله : به صبح هنگام که کیره راست داری___یه خود مغرور نشو چون شاش داری
قربون همگی 

!__علی دادا__!

سكس من و دختر خاله

همه چیز از اون جا شروع شد که یه روز بی خبر رفتم خونه خالم ؛ وقتی رسیدم دم در واحد شون دیدم در بازه من ام مثل گاوسرمو انداختم پایین و رفتم داخل در حین اینکه داشتم بند بوت هامو باز میکردم چند بار خالمو صدا زدم دیدم کسی جوابمو نمیده نگران شدم رفتم داخل اطاق هارو نگاه کردم دیدم بازم کسی نیست یه هو صدای شر شر آب رو شنیدم رفتم سمت حمام دیدم در بازه شیطونه مهلت نداد فکر کنم یواش یواش رفتم داخل حمام چیزی رو که من دیدم فکر کنم هیچ کدومتون تا حالا ندیده اید .
شوهر خاله من ترکِ ؛ ترکها هم که معمولا دختراشون سفید بی مو خوشگل هستند وای منو میگی دختر خالمو تا حالا اینجوری ندیده بودم یه اندام گوشتی نرم و سفیدو بی مو داشتم دیونه میشدم میخواستم بپرم تو حموم همونجا کار شو تموم کنم ولی یه لحظه فکر کردم شاید ناراحت بشه و نهایتش همین یه باره! گفتم اگه رو مخش کار کنم میشه هم راحت و هم زیاد باهاش سکس داشت .
از حموم اومدم بیرون رفتم رو مبل نشستم تا اینکه دختر خالم از حمام بیاد بیرون، دیدم خالم اومد تو من جا خوردم هول کردم نفهمیدم چی گفتم.
هر طوری بود منظورم رو رسوندم که خاله کجا بودی؟
خالم گفت رفته بودم با همسایه بالایی صحبت کنم ازم پرسید چه طوری اومد تو؟
گفتم در باز بود هر چی صدا زدم کسی جواب نداد منم اومدم تو خانم یادش افتاد قرار بوده صحبتش با همسایه زیاد طول نکشه بخاطر همین در رو پشت سرش نبسته بود بعدش شروع کرد به احوال پرسی و غیره ...
مشغول چرت و پرت گفتن بودیم که دختر خالم دیدم اومد پیش ما با اون هم یه کمی چرت و پرت گفتیم .
آقا منو میگی من که دیگه نمی تونستم باهاش مثل گذشته صحبت کنم همش اون هیکل هلو جلو چشام بود بعد رفتیم تو اطاقش دنبال موضوعی می گشتم که باهاش صحبت بکنم یاد کمر دردم افتادم کم کم شروع کردم سر صحبت رو در مورد اینکه کمرم درد میکنه باز کردم هی چند تا ایده خیلی بی ربط داد که دردش به خاطر چیه ، منم قاطی کردم گفتم کمرم بابا خالیه! گفت چی؟ منم گفتم با با ما مردا کمرمون خالی میشه شما پریود میشید! گفت پر رو اینا چیه میگی! گفتم حالا واسه ما مثبت شدی؟ اینو که بهش گفتم به خاطر این که کم نیاره گفت خوب حالا. چند دقیقه چیزی نگفتیم منم خودم رو عصبانی و ناراحت نشون دادم فکر کنم فهمیده بودکه ناراحتم دختر خالم مثلا خواست از دلم در بیاره گفتش شیطون چیکار کردی که کمرت خالیه؟
منم گفتم یکی هست ،که دوست دارم با حاش یه سکسی داشته باشم ولی روم نمیشه بهش پیشنهاد بدم به خاطر اینکه نمیتونم با هاش سکس داشته باشم کف دستی میرم و کمر درد میگیرم ، دیدم یه ذره خجالت کشید!
گفتم تو نظری نداری که منو رهنمایی کنی اولش مِنو مِن کرد بعد گفت اولاً باید بدونی که اونم میخواد سکس با تو داشته باشه یا نه!
من گفتم میخواد!
گفت دوماَ جاشو داری؟
گفتم ناراحت نباش هستش!
گفت خب برو بهش رک بگو که ازش چی میخوای.
فضولی زنونش خوب موقعی گل کرد و گفت نمیخوای بگی طرف کیه؟
منم گفتم اگه بگم جا نمی خوری؟ بایدم قول بدی که عصبانی نشی!
گفت باشه اولش مونده بودم بگم یا نه که گفتم مرگ یه بار شیون هم یه بار گفتم طرف خود تویی عزیزم!
دیدم قرمز شد گفت چی گفتی؟
منم گفتم آره خود تو جا خوردی نه فکرشو نمیکردی نه؟
اونم گفت راستش رو بخای نه! بعد یک ذره که آروم شد گفت چرا؟؟؟ 
منم گفتم اون چیزی رو که من دیدم تو نمیدونی چیه گفت یعنی چه منم کل ماجرا حمام و دید زدن رو گفتم .
حرفم که تموم شد دیدم داره زیر زیرکی میخنده یه هو چیزی گفت که منو غافل گیر کرد ، گفت تو که منو لخت دیدی منم باید تو رو ببینم تا مساوی بشیم منم از خدا خواسته سه سوت پریدم پشت در و لخت شدم وقتی که کامل لخت شدم دیدم اونم حشری شد همون لحظه بهش پیشنهاد دادم که میخوای با هم سکس داشته باشیم؟ اونم از ته دل گفت آره!
دیدم داره میادجلو همون لحظه بود که یه پُلِتیک زدم بهش گفتم الان و اینجا اصلاً چون خالم تو خونه بود بعدش اگر هرچی بیشتر طولش میدادم اونم بیشتر حشری میشد .
خلاصه من یادم افتاد که یکی از بچه ها گفته بود که اگه موقع ای مکان خواستی من جاشو دارم تلفن رو برداشتم و بش زنگ زدم وگفتم برنامه چیه بیشعور میگفت منم باشم و حالی ام ما ببریم من ام که خواستم چُسی جلو دختر خالم بیام گفتم دختر خالم فقط مال خودمه و هیچ کس حق نداره بهش دست بزنه اونم آدرس داد.
با دختر خالم هماهنگ کردم که من میرم سر آدرس و اونجا رو آماده میکنم و خودم یه دوش میگیرم و یه صفایی هم میدم تا تو بیایی من رفتم به آدرس تا رفتم دوش بگیرم و بیام بیرون دیدم دختر خالم داره زنگ میزنه منم خوشحال از اینکه تاچند لحظه دیگه به چیزی که صبح دیده بودم و آرزو شده بود برام دست پیدا میکنم پریدم در و باز کردم .
وقتی اومد تو دیدم بنده خدا بد جوری ریخته بهم!
بهش گفتم میخوای سریع شروع کنیم گفت من دفعه اول منه! 
گفتم خیالی نیست راه میافتی گفت باشه شروع کردم به در اوردن لباسش وقتی همشون رو در آوردم و از جلو دیدمش بیشتر حشری شدم چون صبح از پشت دیدمش حالا تصورکنید که چه اتفاقی افتاده . دیدم میتونم بیشتر از این حشریش کنم شروع کردیم به لب گرفتن بعدش رفتم یکی از حساس ترین نقاطش رو شروع کردم به بوسه های ریز اون جا گردنش بود دیدم بیچاره داغ کرده بعد رسیدم به اون دوتا سینه های ناز و نرمش که الان دارم این قضیه رو براتون مینویسم یاد نرمیشم افتادم بگذریم آقا!
رسیدیم سر جای حساس منظورم کسش بود وای عجب بویی عجب گرمایی عجب پُفی راستشو بخای کفم برید شروع کردم به لیس زدن اون قدری که کلاً خیس شده بود اونم به آه آه افتاده بود زیر لب میگفت بکن توم منم بلند شدم بزارم تو کسش با خودم گفتم اگه پردش پاره بشه بیچاره واسش آینده مشکل پیش میاد بهش گفتم قضیه چیه اونم تو اوج شهوت قبول کرد.
بهش گفتم ساک میزنی گفت نه بدم میاد گفتم باشه بر گرد وقتی لای کونش رو باز کردم چشم ام به یه سوراخ تنگ افتاد من ام که عاشق سوراخ کون تنگ بودم در کونش خیلی تف مالیدم بهد کم کم سر کلاهک رو فشار دادم تو دیدم خودش رو جمع کرد یه کم که عقب جلو کردم دیدم خوشش اومد بیشتر فشار دادم وقتی تا نصفه رفت توکونش دیدم جیغ زد ولی داشت حال می کرد منم هی آروم آروم بیشتر فشار می دادم و تا اینکه تا ته رفت دیدم کیرم جاش باز شده حالا شروع کردم به تلمبه زدن پشت سر هم اون قدر زدم که آبم اومد و تو کونش ریختم من که خسته شده بودم ول شدم روش چند دقیقه ای همون جوری رو هم بودیم که بلند شدیم و رفتیم حموم و دوش گرفتیم وقتی داشتیم از هم جدا می شدیم گفت از این به بعد نباید دیگه کمر درد بگیری! منم خندم گرفت و تو دلم گفتم تا باشه از این کمر درد ها.
فرستنده: کامبیز


سكس من و لادن

تابستون بین سال اول و دوم دبیرستان بود که یه کارت دعوت عروسی به دست ما رسید اولش فکر کردیم که اشتباه شده چون آدرس یه روستا بود بعد که بابام از سر کار اومد معلوم شد که داماد یکی از اقوام بابام هستش. بعد از کلی بحث که ما نمی اییم و کی این همه راه میره ته اون جا و... بالا خره بابا راضیمون کرد که بریم و به دعوت اوونا بی احترامی نکنیم.
توی راه فهمیدیم که داماد برای کاراومده تهران و وضع مالی خوبی هم داره و خوسته که عروسیش توی روستا و خونه پدریش باشه. آقا چیکار داری رفتیم ... ساعت 5 رسیدیم. یه حیاط بزرگ و سر سبزبا یه ساختمون دوطبقه آجری همه چی کسل کنننده بود ولی با اومدن اقوام عروس خانوم همه چی عوض شد.
چون همشون از اون جیگر دخترایی بودن که هر روز تو راه مدرسه باهشون سر وکله میزدیم فهمیدم که عروس هم تهرانیه و... خلاصه از دمه غروب با رقصیدن و مالیدن و لاس زدن و.... کلی سرمن گرم شد کلی حال کردیم و منتظر برگشتن بودم تا از فردا حاصل صید و صیادیم رو ببینم .
آخر شب به مامانم گفتم که برگردیم ولی اون گفت که بابا خستست و تو جاده خطرناکه. 
من گفتم :پس کجا بخوابیم 
گفت: یه اتاق هست که خانوما بچه کوچولوهاشون رو اون جا خوابوندن برو اون جا و مواظب باش اونا رو له نکنی یا بیدارشون نکنی!
اتاق تاریک بود و پر بود از بچه های یک ماهه تا شش ساله یه گوشه دراز شدم و ملافه رو که مامانم بهم داده بود روم کشیدم دورو برم عین میدون مین پر از بچه بود یه لحظه نگاهم به ته اتاق جلب شد که یه نفر زیر یه ملافه خوابیده بود که هیکلش بچه گونه نبود .
اول فکر کردم که نیما پسر عمومه ولی وقتی که رفتم بالا ی سرش وای ... یکی از همون دخترای خوشگل اقوام عروس بود با مووهای باز طلایی رنگ و یه پیرهن مردونه. راست کرده بودم ولی مدام نگاه در میکردم که کسی نیاد .اولش تصمیم گرفتم که فقط نگاش کنم و برم بخوابم. 
ولی مگه این کیر راست شده ما می ذاشت. آقا دل به دریا زدیمو کنارش خوابیدیم. نفسم بالا نمیومد و قلبم تند تند میزد اولین حرکتم این بود که دستمو گذاشتم روی دستش داشتم از ترس میمردم اون موقع بود که فهمیدم که فقط اهل حرف زدن و خالی بندی هستم و موقع عمل اینجوری ...
اون( که بعدن فهمیدم که اسمش لادن بوده) رو دست راستش خوابیده بود و من هم روبروش بودم بعدش دستمو انداختم روی شونش و هیچ حرکتی نکرد و خواب بود (ولی بعدش فهمیدیم که خواب نبوده) بعد آروم دستمو میکشیدم روی صورتش و لبش انقدر دوست داشتم بغلش کنم ولی می ترسیدم بیدار بشه ولی وقتی دستمو دور گردنش و از روی لباس به سینه هاش میمالیدم با توجه به حرکت چشماش و صورتش فهمیدم که لادن بیداره. یه کمی جرات کردم و صداش کردم ...
-خوشگل خانوم؟ خانومی؟ بیداری ؟ من که می دونم بیداری 
یه لحظه نگام کن
- زود باش !اگه یکی بیاد این جوری ما رو ببینه بد میشه ها! نگاه کن 
لادن چشاشو باز کرد و گفت چیه ؟
گفتم ا ز اول بیدار بودی ؟
گفت از اول چی ؟
گفتم هیچی ولش کن این جا بخوابم ؟ 
گفت باشه ولی مواظب باش چون مامانم بیاد بد میشه. بعد همین طور که دستمو تو موهاش و صورتش می کشیدم کلی از خوشگلیش و ... تعریف کردم و شمارشو گرفتم و... 
بعد انگشت اشارمو کردم تو دهنش و با بزاق دهنش لباشو خیس کردم و بهش گفتم که بیا جلوتا ببوسمت بعدشم کلی لب و بوسه و ... که همزمان بغلش می کردم و به اون میپیچیدم و دستمو به سینه هاش می مالیدم (از روی لباس ) هر چند وقت یه بار هم یه نگاه به راهرو و یه نگاه به حیاط می انداختم چون اتاق ما طبقه 2 بود (جالب این که بابام زیر همون پنجره روی یه تخت چوبی با فامیلاش نشسته بود) 
بعد ازکلی بمال بمال آروم چند تا دکمه اول پیرهنشو باز کردم و سوتین سفیدشو دیدم و انو زدم بالا و سینه های سفید و سفتشو تو دستام گرفتم (لادن یه سینه هایی داشت که تو بهشتم پیدا نمیشه ) آروم لبامو گذاشتم رو سینه هاش و شروع به خوردنشون کردم و این اولین باری بود که صدای آخ واوخ و ناله کردن یه دختر رو از شدت شهوت تو بغل خودم احساس میکردم.
سینه هاش اونقدر سفت و قلنبه بود که دیگه نیازی به سوتین نداشت آروم آروم دستمو بردم پایین و اول شکمش و بعد هم گذاشتم رو کسش وای نمیدونید چه حالی داشت اطراف کلاهک هسته ایی کیرم خیس شده بود و مثل قلب یه گنجشک ضربان داشت و به شدت به قول بچه ها دل میزد (فکر کنم داشت به من بد وبیرا می گفت که چرا آزادش نمیکنم )
خلاصه بهش گفتم که می خوام کست رو ببینم ولی اون می گفت نه همین جوری خوبه. معلوم بود داره ناز میکنه بلند شدم و بازم اطراف رو بررسی کردم البته کیرم جلوتر از خودم حرکت می کرد. آقا برگشتیم ملافه رو انداختم رو خودمون و زیپ شلوار لی آبیشو باز کردم. وای اولین باری بود که میدیدم یه شورت سفید نازک که با کنار زدنش یه کس خوشگل سفید بدون مو که بهتر بود که بهش دول بگم چون دست نخورده و تازه کار بود. 
شلوارشو تا حد زانو هاش پایین دادم صورتم رو گذاشتم رو کسش و نفسمو می زدم به اون بعد ازش خواستم که پاشو باز کنه تا داخل کسشو دید بزنم و من هم با هر دو دست لبه های کسشو باز کردم و مدتی رو صرف کندو کاو و تفحص توی اون قصر قرمز رنگ رویایی کردم .
ناگفته نمونه که فیلم زیاد دیده بودم و یه چیزایی بلد بودم . زبونمو آروم میمالوندم به کسش ولی هر بار با ملافه زبونمو پاک میکردم و یه چند تا تف هم روی فرش اتاق مینداختم آخه بار اولم بود و بدم می اومد با هر باز زبون زدن من یه صداهایی میداد و یه پیچ وتابی بهخودش میداد که کیرم بلند تر می شد و خلاصه داشتم از شدت شهوت میمردم. بعد انگشتمو گذاشتم لای کسش و میمالوندم و گاهی هم کمی فرو میکردم تو البته از یه حد خاصی که جلوتر می رفت یهو خودشو عقب میکشید و با صدای( ههیییی- وای مامان ) بهم می گفت درد داره و اینجوری نکن خطرناکه .
کسش خیس خیس شده بود خیس و چسبنده (کسی هرگز ندیده روی نوره---- دهان پر آب کن همچون ز قوره)
حالا دیگه نوبت سالار من بود خوشگل ترین کیر دنیا که باید یکه تازی میکرد. وقتی نشونش دادم با دستاش باهاش بازی میکرد و منو میگی انگار دارن با پتک می کوبن پشت کمرم (عین آخرای جلق خشک –البته میدونم که همه میدونید منظورم چیه و حرفه ایی هستید) .
پاهاشو گذاشتم روی شونه هام و با دستم کله مبارک کیرمو گرفتم و از بالا به پایین میمالیدم به کسش و گاهی هم یه چند سانتی هم فرو میکرد م و با همن چند سانت تلمبه می زدم آخه نمی ذاشت که بیشتر بره و من خودم هم می ترسیدم .
آخ که چه شبی بود اوون شب اصلا نمی خواستم صبح بشه کیرم از آب کسش خیس شده بود بعد از یه 10 دقیقه ایی کس مالی دیدم باید برم سراغ یه جایی که پرده نداره و اگه ورودی کس بستست کون که بازه
((خدا گر ز حکمت ببندد دری ---- ز رحمت گشاید در دیگری)) 
گفتم لادن؟
- بله 
- میخوام بذارمش تو کونت باشه؟
- بد نیست؟
- نه بابا اون جا که دیگه پرده یا رحم نیست !!! برگرد و کونتو قنبل کن باشه؟
سر کیرمو تف زدم بهش گفتم وقتی رفت داخل و من بهت گفتم تخت بخواب رو زمین و اگه اومد بیرون فورا بهم بگوو آخه می خوام آبمو بریزم تو کونت و اگه داخل نبا شه می ریزه رو کست و خطرناکه!
کیرمو آروم گذاشتم در کونش و با دستم و کمرم یه کمی هل دادم توش و یک آخی گفت که هم از درد بود هم از خوشی گفتم لادن الان توشه. با یه صدای لرزون گفت آره دیگه و من گفتم آروم بخواب تا من هم باهات بیام پایین طوری که سرش بیرون نیاد وقتی خوابیدم روش و کیر شق شدم تا نصفه رفت توش آخ یک جیغی زد که صداش چند تا بچه رو بیدار کرد و منو میگی داشتم از ترس خودمو خیس می کردم تخمام پاپیون شده بودن سریع رفتم اول اتاق دم درو خودمو زدم به خواب زن ها می اوودن و به نوبت به بچه هاشون سر میزدن .
یه زنه هم نشست اون جا و بچشو شیر داد و ما هم یه 5 دقیقه ایی سینه های بلوری خانوم رو دید میزدیم . بعد از نیم ساعت که ریده شد تو حال ما و دوباره اوضاع مناسب شداز سر اتاق به لادن گفتم که شلوارتو بیار پایین و دکمه هاتم باز کن تا من بیام و اون میگفت نه بعد از کلی خواهش و تمنا راضی شد . دوباره کیرم داشت راست می شد رفتم سراغش و آروم گذاشتم تو کونش و این دفعه نخوابیدم روش اون 4 دستو پا بود و من روی زانوهام تلمبه می زدم و لادن هم صدا می داد و ناله میکرد یادش داده بودم که منو صدا کنه و اونم می گفت سینا ؟ سینا ؟ داری میکشیم و این صدا ها و حرف ها به حدی حال میداد که از صد بار اومدن آبم هم بیشتر به من خوش می گذشت کیرم داشت می سوخت و داشت آبم می اومد به لادن گفتم می خوام بریزم توت و هر وقت که احساسش کردی بهم بگو...
آبمو ریختم داخل کونش دیگه رو پاهام بند نبودم لادن هم یه دفعه گفت (آخخخخخخخخخ فففففففففف سوختم چه داغه ) دیگه حال هیچ کار رو نداشتم و دوست داشتم به پشت بخوابم رو یه جای سفت . لباسامون رو پوشیدیم و از لادن خواستم که بدنمو ماساژ بده تا صبح جز بازی با سینه ها و کسش (البته با دست ) کار دیگه ایی نکردیم. خیلی حال داد فردا صبح هم قرار شد که بعد از پیاده روی تو باغ و خوردن صبحانه برگردیم خونه. 
جالب اینکه لادن و مامانشم اومده بودن پیاده روی که با دیدن هم دیگه خندمون گرفت. و یه بوس تو هوا واسش فرستادم .
چند بار دیگه هم تهران دیدمش ولی چون مکان نداشتم فقط در حد سینما و کافی شاپ یا کافی نت با هم بودیم .
فرستنده: سینا