۱۳۸۹ تیر ۱۰, پنجشنبه

سكس منو يك دختر

بازم سلام
راستش از انجمنی ها تا یاهو از همه خداحافظی کرده بودم ولی به نويد عزیز قول دادم هر وقت داستانی پیش امد بفرستم....
اول یه پیش ضمینه داشته باشیم از خانوم خوشگل های محلمون....
راستش هیچ وقت حواسم به دورم نبود....
یه روز پنجره پذیرائی رو باز کردم دیدم وای چی میبینم ! یه زن حدودآ 32 ساله که خیلی جونتر از سنش باز به نظر میرسید با یه دختره 24 ساله شوهر دار( که بعدآ خبرش رسید بچه محل ها فشارش دادن) خوابیدن کف حیاط یه دختر کوچولو هم که اونم بعدآ فهمیدم بچه زنست داشت با روغن تن این 2 تارو ماساژ میداد...
وای من که باورم نمیشد...
زنه سفیده سفید با مو های مشکی بلند ست شرت سوتین مشکی تنش بود دختره هم ست رنگی یه عینکم یه چشمش بود....
وای کیرم راست کرده بود از یه طرفم همه خونه بودن تابلو بود...
واسه همین پنجره رو بستم! 
دلم طاقت نیاورد یه7/8 دقیقه بعد باز رفتم نگاه کردم... وای تو اون آفتاب سوزناک بدن هر دوشون برق میزد...
کاش جای دختر کوچیکه بودم! دستش رو میکشید رو سینه های هر دوشون میمالید با روغن ! یه دفعه مادره لاشو باز کرد دختره کشید لایه کسش که مادره خندید !
ولی دختر کوچیکه چیزی بارش نبود که بخواد عمدی این کارو بکنه ! خلاصه کنم یه دفعه دیدم یه پسره خونه روبروشون داره با تل تو بالکن حرف میزنه یدفعه اونم چشمش به اینا افتاد ! تل رو قطع کرد شلوارکشو در آورد کیرشو گرفت دستش ارضا شد رفتتو خونه...من ولی هنوز آتیشی بودم...
بی خیال شدم خیلی چیز ها از دخترای محل دیدم ولی این دید زدن ها باعث شد من چشمم به یه دختره 15 ساله بیفته...
دوست داشتم تجربه کنم...یه شب هیمنجوری به پنجره یه خونه خیره شدم...
شیشش رفلکس بود اونا خودشونو میدیدن ولیبیرون رو نه...
منم راحت داشتم نگاه میکردم انگار مهمون داشتن...دخترا هی میومدن جلو آینه میرقصیدن منم با این حرکت فوق العاده دیونه میشم...دختره هی نازو عشوه میومد با موهاش بازی میکرد پریشونش میکرددست میکشید رو سینش قر میداد خلاصه یکیم که بیشتر نگاه کردم دیدم بله همون دختر کوچولوست که هر وقت از جلموم رد میشود چپ چپ نگاه میکرد...
چرا تا حالا نمیدونستم رو برو پنجره آشپز خونه مان ؟
خلاصه یه روز داشتیم از باشگاه با رفیقم بر میگشتیم که بهو دیدیم دو تا بچه اوبی دنبال این دختره افتادن... رفیقمم میدونست من اینو میخوام فشار بدم رفیم جلو طرف دختره داشت حرف میزد که آره مزاحمت شدن یا نه منم یه چشم خوره رفتم به پسره با تشر گفتم: برو عقب بینم
پسره هم خفه خون گرفت یه دفعه دیدم یکیشون شیر شد نعره کشید که آره من کس خلم قاطیم...
منو میگی دیدم یه دفعه رفیقمو خوابوند رو زمین اومدم طرفش جداشون کنم واسه منم شاخ شد اومد بزنه زدم با ساک تو سرش دیدم چاقو در آورد دنبال ما کرد دیدم دختر کوچیکه داره جیغ میزنه....خلاصه شر شد سره این انتر خانوم...
رفیم سره محل به بچه ها گفتیم قضیه رو که دیدیم پسره داره میاد یهو رفیقم گفت این که داداشه منه شروع کرد چکو لقتی کردنش...
سرتونو درد نیارم شبم تو باشین با رفیقم نق میزدیم سره یه انتر شبمون خراب شد !
منم گفتم یه جوری میکنمش که گریه کنه..
آخه دختره ی بیشور این خیالش نبود تازه نمیدونم چی گفته بود به ننش که وقتی مارو جلو در دید با حرکات دستش میگف : چیه ؟ نگاه میکنید ؟ ماهم میگفتیم کس کش معلوم نیست چی رفته گفته که ننش داره اینطوری میکنه..! بیاو خوبی کن...خلاصه کنم یه روز گیرش آوردم چسیدم بهش گفتم همه چیرو این که دید زدمت ...اونم به کسشم بر نخورد !
گفت از کدوم خونه منو نگاه میکردی ؟ منم نگفتم ! خداحافظی کردیم ! عصر داشتم نگاه میکردم که دیدم اونم تو بالکنه...یه دفعه سوت زدم همه جارو نگاه کرد تا یهو چشمش بهم افتاد زوق کرد دست تکون داد یکم خندید...
با دستم نشون دادم تل... دیونه از اون فاصله رفت رو کاغذ تلشون رو نوشت...
منم داد زدم دیونه کاغذ که دیده نمیشه...
با دستش یکی یکی شماره هارو گفت ! البته داشتم ولی خواستم طبیعی باشه...
زنگ زدم بعد کلی احوال پرسی ! بهم گفت دیگه چی دیدی.؟!
گفتم بگو چی ندیدی ! گفت حالا بگو گفتم لخته لختتو 
گفت کجا ؟ کفتم پشت بوم داشتم با ماهواره ور میرفتم دیدم از حموم برگشتی داری خودتو خشک میکنی ...یکمم ادامه دادم گفتم مثلآ دست انداختی لایه کست رو خشک کردی سوتینت این شکلیه همیشه و غیره...دیدم جیغ زد گفت مامان ببین چی میگه: میگه لختمم دیده... وای شاخ در آوردم ! دیونه چرا به ننش گفت؟!؟!!!! 
نکنه میخوان دهنمو سرویس کنن....وای دیگه نمیشد کاری کرد هم تلم رو داشت هم آدرس رو...
دیدم میگه با مامانم حرف میزنی ؟ گفتم نههههههههههههههههههههههههه
گوشی رو داد ...آخ آخ آخ چیکار کنم حالا چی بگم...
زنه گفت سلام خوبین تا اومدم بگم سلام دیدم میگه خوب علی آقا حال میکنی ها ! خوب مارو دید میزنی ! سایز همه جامون رو بلدی ! وای قفل کردم 
یکیم چرت و پرت گفتم ! بعد گفت گوشی رو میدم نیلوفر!
منم سرش قر زدم چرا گوشی رو دادی که گفت من با مامان راحتم خلاصه گفت شب ساعت 8:30 بیا از پشت بوم دید بزن میخوام برم حموم
رفتم دیدم یکی یکی لباساشو در آورد رفت تو حموم...
مادرشم نمیدونم عمدآ همش جلو اون یکی پنجره بود هی میرقصید پشت میکرد به پنجره کونش رو تکون میداد
واسه رفیقم که تعریف کردم میگفت خاک بر سرت ! چرا ننش رو نکردی !گفتم رز رز نکن بابا زن شوهر دارو... گفت زنی که میخواره باید خاروند!
منم دیگه کشش ندادم..
دختر رو دعوت کردم خونه
ناز شده بود ! یه شلوار لی پوشیده بود با یه مانتو تنگ بالای کونش ! یه تاپ سورمه ای با شرت سوتین صورتی...جورابشم که مثل بیشتر دختر ها ازین رنگی ها...
یکیم گپ زدیم یه کوچولو آرایش دخترونه کرده بود ! 18 سالش بیشتر نبود اما حشرش تو چشماش موج میزد...
شورتش رو آوردم جلو لبشو بوس کردمو خوردم...خودش موهاشو باز کرد !ریخت تو صورتش...لب بازی کردیم خابوندمش رو مبل شلوارشو در آوردم تاپشو دادم بالا سینش کوچیک بود کلآ تاپ رو هم در آوردمهیچی نمیگفت...فقط یه شرم دخترونه تئ صورتش داشت
دوست داشت امتحان کنه سکس رو
نازش کردم.سینشو چنگ زدم با اون صدای نازش ناله کرد گفن تو هم لخت شو ...منم یکی یکی رو در آوردم دیدم اصآ یه کیرم نگه نیکنه...امدم جلوش گفتم دوسش داری ؟ گفت نمیدونم چشماشو بست گرفت دستش چشماشو اصلآ باز نکرد ...گفت باید الان بخورم ؟ تمیزه ؟ خندیدم گفتم دیووووونه...گذاشت سرشو تو دهنش وای با اون لبای گوچولو صورتیش داشت میخورد حرفه ای نبود ولی واقعآ جالب میخورد چون تجربه نداشت مثل بستنی !
یکیم خورد بعد چشماشو باز کرد خندید تخممو مالید کشیدم بیرون پشتشو کرد بهم قمبل کرد !گفتم فیلم دیدی ؟ گفت 24 ساعته دارم تو ماهواره میبینم...
گفتم پس دهنتو سرویس ! کیرمو چرب کردم دیدم کونش کوچولو جم و جوره گذاشتم جلوش امدم فرو کنم دیدم میخنده میگه قلقلکم میاد ...تو دلم گفتم بکنم تو بازم میخندی ؟
یه دفعه کردم توش وای داغ بود تنگ شروع کردم به عقب جلو کردن دیدم هیچی نمیگه ....از خودم داشت بدم میومد ! گفتم باید جر بخوری یهو تا ته کردم تو کونش جیغی کشید گفتم انگار دو تاش کردم شروع کردم به کردن...دعوا و شری که سرش داشتیم اومد جلو چشمم...
اون موهائی که مدام جلو آینه بهش میرشیدو بچه ها باور کنید روزی 30 دفعه موهاشو باز میکرد شونه میکرد باز میبست ! گرفتم دستم سروع کردم به کشیدن.. محکم میزدم در کونش ..براش جالب بود این کارها...چون زیره لب میگفت وووووووووئی بکن بزن سرخش کن....
منم مهکم تر میکردم دیگه داشتم خالی میشدم گفت بریز تو یکمشم بزار ببینم از نزدیک
منم خالی کردم با دو تا تکون تو کونش در آوردم ...گرفت آروم تو دستش بو کرد مکش زد بعد رفت تو دستشوئی منم خودمو جمو جور کردم امد بیرون فرستادمش رفت...
دیگه هم سراغش نرفتم اونم کرم داشت همه پسر بازی میکرد دیگه به همه پا میدادو سرو گوشش میجنبید
روی سخنم با شما آقا پسر های گله : به صبح هنگام که کیره راست داری___یه خود مغرور نشو چون شاش داری
قربون همگی 

!__علی دادا__!

سكس من و دختر خاله

همه چیز از اون جا شروع شد که یه روز بی خبر رفتم خونه خالم ؛ وقتی رسیدم دم در واحد شون دیدم در بازه من ام مثل گاوسرمو انداختم پایین و رفتم داخل در حین اینکه داشتم بند بوت هامو باز میکردم چند بار خالمو صدا زدم دیدم کسی جوابمو نمیده نگران شدم رفتم داخل اطاق هارو نگاه کردم دیدم بازم کسی نیست یه هو صدای شر شر آب رو شنیدم رفتم سمت حمام دیدم در بازه شیطونه مهلت نداد فکر کنم یواش یواش رفتم داخل حمام چیزی رو که من دیدم فکر کنم هیچ کدومتون تا حالا ندیده اید .
شوهر خاله من ترکِ ؛ ترکها هم که معمولا دختراشون سفید بی مو خوشگل هستند وای منو میگی دختر خالمو تا حالا اینجوری ندیده بودم یه اندام گوشتی نرم و سفیدو بی مو داشتم دیونه میشدم میخواستم بپرم تو حموم همونجا کار شو تموم کنم ولی یه لحظه فکر کردم شاید ناراحت بشه و نهایتش همین یه باره! گفتم اگه رو مخش کار کنم میشه هم راحت و هم زیاد باهاش سکس داشت .
از حموم اومدم بیرون رفتم رو مبل نشستم تا اینکه دختر خالم از حمام بیاد بیرون، دیدم خالم اومد تو من جا خوردم هول کردم نفهمیدم چی گفتم.
هر طوری بود منظورم رو رسوندم که خاله کجا بودی؟
خالم گفت رفته بودم با همسایه بالایی صحبت کنم ازم پرسید چه طوری اومد تو؟
گفتم در باز بود هر چی صدا زدم کسی جواب نداد منم اومدم تو خانم یادش افتاد قرار بوده صحبتش با همسایه زیاد طول نکشه بخاطر همین در رو پشت سرش نبسته بود بعدش شروع کرد به احوال پرسی و غیره ...
مشغول چرت و پرت گفتن بودیم که دختر خالم دیدم اومد پیش ما با اون هم یه کمی چرت و پرت گفتیم .
آقا منو میگی من که دیگه نمی تونستم باهاش مثل گذشته صحبت کنم همش اون هیکل هلو جلو چشام بود بعد رفتیم تو اطاقش دنبال موضوعی می گشتم که باهاش صحبت بکنم یاد کمر دردم افتادم کم کم شروع کردم سر صحبت رو در مورد اینکه کمرم درد میکنه باز کردم هی چند تا ایده خیلی بی ربط داد که دردش به خاطر چیه ، منم قاطی کردم گفتم کمرم بابا خالیه! گفت چی؟ منم گفتم با با ما مردا کمرمون خالی میشه شما پریود میشید! گفت پر رو اینا چیه میگی! گفتم حالا واسه ما مثبت شدی؟ اینو که بهش گفتم به خاطر این که کم نیاره گفت خوب حالا. چند دقیقه چیزی نگفتیم منم خودم رو عصبانی و ناراحت نشون دادم فکر کنم فهمیده بودکه ناراحتم دختر خالم مثلا خواست از دلم در بیاره گفتش شیطون چیکار کردی که کمرت خالیه؟
منم گفتم یکی هست ،که دوست دارم با حاش یه سکسی داشته باشم ولی روم نمیشه بهش پیشنهاد بدم به خاطر اینکه نمیتونم با هاش سکس داشته باشم کف دستی میرم و کمر درد میگیرم ، دیدم یه ذره خجالت کشید!
گفتم تو نظری نداری که منو رهنمایی کنی اولش مِنو مِن کرد بعد گفت اولاً باید بدونی که اونم میخواد سکس با تو داشته باشه یا نه!
من گفتم میخواد!
گفت دوماَ جاشو داری؟
گفتم ناراحت نباش هستش!
گفت خب برو بهش رک بگو که ازش چی میخوای.
فضولی زنونش خوب موقعی گل کرد و گفت نمیخوای بگی طرف کیه؟
منم گفتم اگه بگم جا نمی خوری؟ بایدم قول بدی که عصبانی نشی!
گفت باشه اولش مونده بودم بگم یا نه که گفتم مرگ یه بار شیون هم یه بار گفتم طرف خود تویی عزیزم!
دیدم قرمز شد گفت چی گفتی؟
منم گفتم آره خود تو جا خوردی نه فکرشو نمیکردی نه؟
اونم گفت راستش رو بخای نه! بعد یک ذره که آروم شد گفت چرا؟؟؟ 
منم گفتم اون چیزی رو که من دیدم تو نمیدونی چیه گفت یعنی چه منم کل ماجرا حمام و دید زدن رو گفتم .
حرفم که تموم شد دیدم داره زیر زیرکی میخنده یه هو چیزی گفت که منو غافل گیر کرد ، گفت تو که منو لخت دیدی منم باید تو رو ببینم تا مساوی بشیم منم از خدا خواسته سه سوت پریدم پشت در و لخت شدم وقتی که کامل لخت شدم دیدم اونم حشری شد همون لحظه بهش پیشنهاد دادم که میخوای با هم سکس داشته باشیم؟ اونم از ته دل گفت آره!
دیدم داره میادجلو همون لحظه بود که یه پُلِتیک زدم بهش گفتم الان و اینجا اصلاً چون خالم تو خونه بود بعدش اگر هرچی بیشتر طولش میدادم اونم بیشتر حشری میشد .
خلاصه من یادم افتاد که یکی از بچه ها گفته بود که اگه موقع ای مکان خواستی من جاشو دارم تلفن رو برداشتم و بش زنگ زدم وگفتم برنامه چیه بیشعور میگفت منم باشم و حالی ام ما ببریم من ام که خواستم چُسی جلو دختر خالم بیام گفتم دختر خالم فقط مال خودمه و هیچ کس حق نداره بهش دست بزنه اونم آدرس داد.
با دختر خالم هماهنگ کردم که من میرم سر آدرس و اونجا رو آماده میکنم و خودم یه دوش میگیرم و یه صفایی هم میدم تا تو بیایی من رفتم به آدرس تا رفتم دوش بگیرم و بیام بیرون دیدم دختر خالم داره زنگ میزنه منم خوشحال از اینکه تاچند لحظه دیگه به چیزی که صبح دیده بودم و آرزو شده بود برام دست پیدا میکنم پریدم در و باز کردم .
وقتی اومد تو دیدم بنده خدا بد جوری ریخته بهم!
بهش گفتم میخوای سریع شروع کنیم گفت من دفعه اول منه! 
گفتم خیالی نیست راه میافتی گفت باشه شروع کردم به در اوردن لباسش وقتی همشون رو در آوردم و از جلو دیدمش بیشتر حشری شدم چون صبح از پشت دیدمش حالا تصورکنید که چه اتفاقی افتاده . دیدم میتونم بیشتر از این حشریش کنم شروع کردیم به لب گرفتن بعدش رفتم یکی از حساس ترین نقاطش رو شروع کردم به بوسه های ریز اون جا گردنش بود دیدم بیچاره داغ کرده بعد رسیدم به اون دوتا سینه های ناز و نرمش که الان دارم این قضیه رو براتون مینویسم یاد نرمیشم افتادم بگذریم آقا!
رسیدیم سر جای حساس منظورم کسش بود وای عجب بویی عجب گرمایی عجب پُفی راستشو بخای کفم برید شروع کردم به لیس زدن اون قدری که کلاً خیس شده بود اونم به آه آه افتاده بود زیر لب میگفت بکن توم منم بلند شدم بزارم تو کسش با خودم گفتم اگه پردش پاره بشه بیچاره واسش آینده مشکل پیش میاد بهش گفتم قضیه چیه اونم تو اوج شهوت قبول کرد.
بهش گفتم ساک میزنی گفت نه بدم میاد گفتم باشه بر گرد وقتی لای کونش رو باز کردم چشم ام به یه سوراخ تنگ افتاد من ام که عاشق سوراخ کون تنگ بودم در کونش خیلی تف مالیدم بهد کم کم سر کلاهک رو فشار دادم تو دیدم خودش رو جمع کرد یه کم که عقب جلو کردم دیدم خوشش اومد بیشتر فشار دادم وقتی تا نصفه رفت توکونش دیدم جیغ زد ولی داشت حال می کرد منم هی آروم آروم بیشتر فشار می دادم و تا اینکه تا ته رفت دیدم کیرم جاش باز شده حالا شروع کردم به تلمبه زدن پشت سر هم اون قدر زدم که آبم اومد و تو کونش ریختم من که خسته شده بودم ول شدم روش چند دقیقه ای همون جوری رو هم بودیم که بلند شدیم و رفتیم حموم و دوش گرفتیم وقتی داشتیم از هم جدا می شدیم گفت از این به بعد نباید دیگه کمر درد بگیری! منم خندم گرفت و تو دلم گفتم تا باشه از این کمر درد ها.
فرستنده: کامبیز


سكس من و لادن

تابستون بین سال اول و دوم دبیرستان بود که یه کارت دعوت عروسی به دست ما رسید اولش فکر کردیم که اشتباه شده چون آدرس یه روستا بود بعد که بابام از سر کار اومد معلوم شد که داماد یکی از اقوام بابام هستش. بعد از کلی بحث که ما نمی اییم و کی این همه راه میره ته اون جا و... بالا خره بابا راضیمون کرد که بریم و به دعوت اوونا بی احترامی نکنیم.
توی راه فهمیدیم که داماد برای کاراومده تهران و وضع مالی خوبی هم داره و خوسته که عروسیش توی روستا و خونه پدریش باشه. آقا چیکار داری رفتیم ... ساعت 5 رسیدیم. یه حیاط بزرگ و سر سبزبا یه ساختمون دوطبقه آجری همه چی کسل کنننده بود ولی با اومدن اقوام عروس خانوم همه چی عوض شد.
چون همشون از اون جیگر دخترایی بودن که هر روز تو راه مدرسه باهشون سر وکله میزدیم فهمیدم که عروس هم تهرانیه و... خلاصه از دمه غروب با رقصیدن و مالیدن و لاس زدن و.... کلی سرمن گرم شد کلی حال کردیم و منتظر برگشتن بودم تا از فردا حاصل صید و صیادیم رو ببینم .
آخر شب به مامانم گفتم که برگردیم ولی اون گفت که بابا خستست و تو جاده خطرناکه. 
من گفتم :پس کجا بخوابیم 
گفت: یه اتاق هست که خانوما بچه کوچولوهاشون رو اون جا خوابوندن برو اون جا و مواظب باش اونا رو له نکنی یا بیدارشون نکنی!
اتاق تاریک بود و پر بود از بچه های یک ماهه تا شش ساله یه گوشه دراز شدم و ملافه رو که مامانم بهم داده بود روم کشیدم دورو برم عین میدون مین پر از بچه بود یه لحظه نگاهم به ته اتاق جلب شد که یه نفر زیر یه ملافه خوابیده بود که هیکلش بچه گونه نبود .
اول فکر کردم که نیما پسر عمومه ولی وقتی که رفتم بالا ی سرش وای ... یکی از همون دخترای خوشگل اقوام عروس بود با مووهای باز طلایی رنگ و یه پیرهن مردونه. راست کرده بودم ولی مدام نگاه در میکردم که کسی نیاد .اولش تصمیم گرفتم که فقط نگاش کنم و برم بخوابم. 
ولی مگه این کیر راست شده ما می ذاشت. آقا دل به دریا زدیمو کنارش خوابیدیم. نفسم بالا نمیومد و قلبم تند تند میزد اولین حرکتم این بود که دستمو گذاشتم روی دستش داشتم از ترس میمردم اون موقع بود که فهمیدم که فقط اهل حرف زدن و خالی بندی هستم و موقع عمل اینجوری ...
اون( که بعدن فهمیدم که اسمش لادن بوده) رو دست راستش خوابیده بود و من هم روبروش بودم بعدش دستمو انداختم روی شونش و هیچ حرکتی نکرد و خواب بود (ولی بعدش فهمیدیم که خواب نبوده) بعد آروم دستمو میکشیدم روی صورتش و لبش انقدر دوست داشتم بغلش کنم ولی می ترسیدم بیدار بشه ولی وقتی دستمو دور گردنش و از روی لباس به سینه هاش میمالیدم با توجه به حرکت چشماش و صورتش فهمیدم که لادن بیداره. یه کمی جرات کردم و صداش کردم ...
-خوشگل خانوم؟ خانومی؟ بیداری ؟ من که می دونم بیداری 
یه لحظه نگام کن
- زود باش !اگه یکی بیاد این جوری ما رو ببینه بد میشه ها! نگاه کن 
لادن چشاشو باز کرد و گفت چیه ؟
گفتم ا ز اول بیدار بودی ؟
گفت از اول چی ؟
گفتم هیچی ولش کن این جا بخوابم ؟ 
گفت باشه ولی مواظب باش چون مامانم بیاد بد میشه. بعد همین طور که دستمو تو موهاش و صورتش می کشیدم کلی از خوشگلیش و ... تعریف کردم و شمارشو گرفتم و... 
بعد انگشت اشارمو کردم تو دهنش و با بزاق دهنش لباشو خیس کردم و بهش گفتم که بیا جلوتا ببوسمت بعدشم کلی لب و بوسه و ... که همزمان بغلش می کردم و به اون میپیچیدم و دستمو به سینه هاش می مالیدم (از روی لباس ) هر چند وقت یه بار هم یه نگاه به راهرو و یه نگاه به حیاط می انداختم چون اتاق ما طبقه 2 بود (جالب این که بابام زیر همون پنجره روی یه تخت چوبی با فامیلاش نشسته بود) 
بعد ازکلی بمال بمال آروم چند تا دکمه اول پیرهنشو باز کردم و سوتین سفیدشو دیدم و انو زدم بالا و سینه های سفید و سفتشو تو دستام گرفتم (لادن یه سینه هایی داشت که تو بهشتم پیدا نمیشه ) آروم لبامو گذاشتم رو سینه هاش و شروع به خوردنشون کردم و این اولین باری بود که صدای آخ واوخ و ناله کردن یه دختر رو از شدت شهوت تو بغل خودم احساس میکردم.
سینه هاش اونقدر سفت و قلنبه بود که دیگه نیازی به سوتین نداشت آروم آروم دستمو بردم پایین و اول شکمش و بعد هم گذاشتم رو کسش وای نمیدونید چه حالی داشت اطراف کلاهک هسته ایی کیرم خیس شده بود و مثل قلب یه گنجشک ضربان داشت و به شدت به قول بچه ها دل میزد (فکر کنم داشت به من بد وبیرا می گفت که چرا آزادش نمیکنم )
خلاصه بهش گفتم که می خوام کست رو ببینم ولی اون می گفت نه همین جوری خوبه. معلوم بود داره ناز میکنه بلند شدم و بازم اطراف رو بررسی کردم البته کیرم جلوتر از خودم حرکت می کرد. آقا برگشتیم ملافه رو انداختم رو خودمون و زیپ شلوار لی آبیشو باز کردم. وای اولین باری بود که میدیدم یه شورت سفید نازک که با کنار زدنش یه کس خوشگل سفید بدون مو که بهتر بود که بهش دول بگم چون دست نخورده و تازه کار بود. 
شلوارشو تا حد زانو هاش پایین دادم صورتم رو گذاشتم رو کسش و نفسمو می زدم به اون بعد ازش خواستم که پاشو باز کنه تا داخل کسشو دید بزنم و من هم با هر دو دست لبه های کسشو باز کردم و مدتی رو صرف کندو کاو و تفحص توی اون قصر قرمز رنگ رویایی کردم .
ناگفته نمونه که فیلم زیاد دیده بودم و یه چیزایی بلد بودم . زبونمو آروم میمالوندم به کسش ولی هر بار با ملافه زبونمو پاک میکردم و یه چند تا تف هم روی فرش اتاق مینداختم آخه بار اولم بود و بدم می اومد با هر باز زبون زدن من یه صداهایی میداد و یه پیچ وتابی بهخودش میداد که کیرم بلند تر می شد و خلاصه داشتم از شدت شهوت میمردم. بعد انگشتمو گذاشتم لای کسش و میمالوندم و گاهی هم کمی فرو میکردم تو البته از یه حد خاصی که جلوتر می رفت یهو خودشو عقب میکشید و با صدای( ههیییی- وای مامان ) بهم می گفت درد داره و اینجوری نکن خطرناکه .
کسش خیس خیس شده بود خیس و چسبنده (کسی هرگز ندیده روی نوره---- دهان پر آب کن همچون ز قوره)
حالا دیگه نوبت سالار من بود خوشگل ترین کیر دنیا که باید یکه تازی میکرد. وقتی نشونش دادم با دستاش باهاش بازی میکرد و منو میگی انگار دارن با پتک می کوبن پشت کمرم (عین آخرای جلق خشک –البته میدونم که همه میدونید منظورم چیه و حرفه ایی هستید) .
پاهاشو گذاشتم روی شونه هام و با دستم کله مبارک کیرمو گرفتم و از بالا به پایین میمالیدم به کسش و گاهی هم یه چند سانتی هم فرو میکرد م و با همن چند سانت تلمبه می زدم آخه نمی ذاشت که بیشتر بره و من خودم هم می ترسیدم .
آخ که چه شبی بود اوون شب اصلا نمی خواستم صبح بشه کیرم از آب کسش خیس شده بود بعد از یه 10 دقیقه ایی کس مالی دیدم باید برم سراغ یه جایی که پرده نداره و اگه ورودی کس بستست کون که بازه
((خدا گر ز حکمت ببندد دری ---- ز رحمت گشاید در دیگری)) 
گفتم لادن؟
- بله 
- میخوام بذارمش تو کونت باشه؟
- بد نیست؟
- نه بابا اون جا که دیگه پرده یا رحم نیست !!! برگرد و کونتو قنبل کن باشه؟
سر کیرمو تف زدم بهش گفتم وقتی رفت داخل و من بهت گفتم تخت بخواب رو زمین و اگه اومد بیرون فورا بهم بگوو آخه می خوام آبمو بریزم تو کونت و اگه داخل نبا شه می ریزه رو کست و خطرناکه!
کیرمو آروم گذاشتم در کونش و با دستم و کمرم یه کمی هل دادم توش و یک آخی گفت که هم از درد بود هم از خوشی گفتم لادن الان توشه. با یه صدای لرزون گفت آره دیگه و من گفتم آروم بخواب تا من هم باهات بیام پایین طوری که سرش بیرون نیاد وقتی خوابیدم روش و کیر شق شدم تا نصفه رفت توش آخ یک جیغی زد که صداش چند تا بچه رو بیدار کرد و منو میگی داشتم از ترس خودمو خیس می کردم تخمام پاپیون شده بودن سریع رفتم اول اتاق دم درو خودمو زدم به خواب زن ها می اوودن و به نوبت به بچه هاشون سر میزدن .
یه زنه هم نشست اون جا و بچشو شیر داد و ما هم یه 5 دقیقه ایی سینه های بلوری خانوم رو دید میزدیم . بعد از نیم ساعت که ریده شد تو حال ما و دوباره اوضاع مناسب شداز سر اتاق به لادن گفتم که شلوارتو بیار پایین و دکمه هاتم باز کن تا من بیام و اون میگفت نه بعد از کلی خواهش و تمنا راضی شد . دوباره کیرم داشت راست می شد رفتم سراغش و آروم گذاشتم تو کونش و این دفعه نخوابیدم روش اون 4 دستو پا بود و من روی زانوهام تلمبه می زدم و لادن هم صدا می داد و ناله میکرد یادش داده بودم که منو صدا کنه و اونم می گفت سینا ؟ سینا ؟ داری میکشیم و این صدا ها و حرف ها به حدی حال میداد که از صد بار اومدن آبم هم بیشتر به من خوش می گذشت کیرم داشت می سوخت و داشت آبم می اومد به لادن گفتم می خوام بریزم توت و هر وقت که احساسش کردی بهم بگو...
آبمو ریختم داخل کونش دیگه رو پاهام بند نبودم لادن هم یه دفعه گفت (آخخخخخخخخخ فففففففففف سوختم چه داغه ) دیگه حال هیچ کار رو نداشتم و دوست داشتم به پشت بخوابم رو یه جای سفت . لباسامون رو پوشیدیم و از لادن خواستم که بدنمو ماساژ بده تا صبح جز بازی با سینه ها و کسش (البته با دست ) کار دیگه ایی نکردیم. خیلی حال داد فردا صبح هم قرار شد که بعد از پیاده روی تو باغ و خوردن صبحانه برگردیم خونه. 
جالب اینکه لادن و مامانشم اومده بودن پیاده روی که با دیدن هم دیگه خندمون گرفت. و یه بوس تو هوا واسش فرستادم .
چند بار دیگه هم تهران دیدمش ولی چون مکان نداشتم فقط در حد سینما و کافی شاپ یا کافی نت با هم بودیم .
فرستنده: سینا


سكس من و زن مدير

یک سال بود که از شرکت به خاطر شکایت برخی از نسوان اخراج شده بودم .متاسفانه در اوایل کار ناشی بودم و به هر زن و دختر خوشگل پیشنهاد سکس می دادم .این شد که نسوان دست به دست هم دادن و زیرآب مارو زدن و ازشرکت اخراج شدم .یکی دوماهی بیکاربودم تا به پیشنهاد یکی از دوستان زدیم توی کار لوازم ارایشی و شدیم سرخاب و ماتیک فرو ش!! ولی شغل خوبی بود .اگرچه زیاد اوایل کار سودی نداشت ولی در عوض از صبح تا شب با زن و دخترای کونی و خوشگل سر و کار داشتیم .تقریبا یک ماه بعداز شروع کار بهروز دوستم اولین کوس رو تور کرد و دو روز بعد هم برد خونه ی یکی از بچه ها و کرد...البته بهروز وارد بود و چن تا کاندوم بیشتر از من پاره کرده بود! یه روز توی مغازه تنها بودم دیدم یه خانوم محجبه با چادر عربی وارد شد.اول فکر کردم اشتباه اومده ولی درست بود .کلی اسم های خارجکی بلغور کرد که مارک های معروف لوازم ارایشی بود .نمی دونم چی شد که همون شروع کاررفتم توی کفش که یه جوری باهاش ارتباط داشته باشم ...این شد که سر حرف رو باز کردم که اصلا به قیافه تون نمی یاد این اسامی رو به خوبی بلد باشین ..اون هم گفت به خاطر شغل شوهرش مجبوره این تیپی بگرده و در دلش باز شد و کلی از کشور و شوهرش و نظام بد وبیراه گفت !! من که حسابی دنبال فرصت می گشتم گفتم : ببخشین مگه شوهرتون چی کاره ن ؟ و ایشون گفت : مدیر شرکت ..... که برق از کونم پرید .وای این حاج خانوم زن رییس خودمون اقای مهندس ...بود !! زیر لب گفتم کوس کش چه کوسی می کنه و چشم دیدن ما رو نداره !
با اون خانوم گرم صحبت شدم و گفتم من هم توی یه شرکتی کار می کردم که به خاط ارتباط با یه زن اخراج شدم . اون خانوم پرسید : برای چی ؟ گفتم نمی دونم یه رییس بد اخلاق داشت که حسابی گیر می داد .اخه خانوم شما قضاوت کنین ما جوونا واقعا باید چه خاکی به سرمون کنیم ؟ پول که نداریم زن بگیریم .با یه خانوم هم که صحبت می کنیم بهمون بدبین می شن .ولی من واقعا زن ها رو دوس دارم و از مصاحبت با اون ها لذت می برم نه به خاطر سکس بلکه بیشتر به خاطر عشق و کلی شعر و کوس شعر هم بلغور کردم ....خانومه که حسابی رفته بود تو کف حرفای من گفت : معلومه جوون سر به راه و اهل حالی هستی .و حیف از تو که این قدر تو مضیقه ای ....و گفت سعی می کنم با هم بیشتر دراین مورد صحبت کنیم ..کارت مغازه رو گرفت و خداحافظی کرد و رفت .
یکی دوهفته گذشت و تقریبا فکر خانومه از سرم رفته بود بیرون.یه روز نزدیک ساعت 10 صبح بود که تلفن زنگ زد .یه موبایل بود .گفت سلام کارمند خانم باز اخراجی !! من گفتم ببخشین شما ؟ گفت : منو به این زودی فراموش کردی ؟ گفتم : اوه ببخشین ..اخه نه اسمتونو بلدم نه فامیلتونو ..گفت : منو روشنک صدا کن .الته این اسم واقعی من نیست .گفتم چشم ..روشنک ادامه داد من نزدیک مغازه ت ایستادم ..جای پارک گیرم نیومد ..بیا نزدیک ماشین من یه لیست بهت بدم ...من هم مغازه رو دادم دست بهروز و رفتم به سوی روشنک ....سوار یه ماشین بنز الگانس بود ..پیش خودم گفتم ..ای رییس خار کوسده با ظاهر سازی به اینجاها رسیده ..ببین این بنز رو اخه با ماهی 500 تومن می شه خرید؟؟ . و فهمیدم اقای مهندس از اون دزد های حرفه ایه ...دررو باز کردم و رفتم توی ماشین .روشنک خانوم با همون ظاهر محجبه پشت فرمون بود ولی یه نمه آرایش کرده بود و حسابی خوش بو و عطر شده بود ...سلام کردم ..جواب سلام منو داد و گفت راستی اسمت چیه ؟ گفتم کوچیک شما مسعود .گفت اقا مسعود چن سالته ؟ گفتم : 28 سال .روشنک گفت : اگه دهنت قرص باشه می خوام ببرمت یه جایی ..گفتم ببخشین کجا ؟ گفت : یه جای خوب که بهت خوش بگذره فقط دهنت قرص باشه و جایی هم نگو منو دیدی یا می شناسی ...من هم گفتم چشم هر چی شما بگین .. یه دنده کرد تو کون ماشی و راه افتاد ...توی راه گفت : شوهر من به خاطر موقعیت شغلیش اصلا به من می رسه و تازگی ها فهمیدم با یه زن رابطه داره و من از این موضوع خیلی ناراحتم ...نمی دونم چی کار کنم .من بلافاصله وقت رو غنیمت دونستم و گفتم : اخه کسی که زن به این خوشگلی و خوش اندامی و باحالی داره می ره با یه زن دیگه ؟ واقعا که چه ادمای پستی پیدا می شن ...روشنک گفت : من واقعا خوشگلم ؟ من گفتم : من روزی صد تا زن و دختر می یان توی مغازه م ..همه شون به زور ارایش خوشگلن ولی شما ذاتا زن زیبا و جذابی هستی ...روشنک که حسابی از این حرفا خوش حال به نظر می رسید گفت : مسعود با من دوست می شی ؟ من هم گفتم : چرا که نه ..ولی شما که شوهر دارین..تازه با این موقعیت شغلی ایشون که اصلا نمی شه ...روشنک گفت : اره چه فایده ..من هم از یه را های دیگه توی مضیقه هستم ....گرم صحبت بودیم که پیچید توی یه کوچه و ایستاد و گفت : توی کوچه پشتی یه خونه دو طبقه هست که رنگ درش زرشکیه و پلاکش هم ..... برو اونجا و بی این که به جایی توجه کنی برو طبقه بالا ..من هم از خدا خواسته بی این که فکر کنم کجا می رم رفتم و چن دقیقه بعد توی همون اپارتمان بودم .روشنک از در حیاط وارد شده بود و در اپارتمان رو باز کرده بود ..رفتم تو ...دررو بستم و نشستم روی مبل .خونه رییس از نظر لوازم لوکس و شیک هیچی کم نداشت ...من نمی دونم این همه پول رو از کجا اورده بود ؟ روشنک رفت توی اتاق خواب و با یه تیپ نیه سکسی وارد شد و درحالی که دوتا لیوان شربت البالو توی دستش بود نشست کنارمن ...و گفت ..بخور خنک شی ..راستش یه کم ترسیده بودم ..فوری خوردم و گفت : می دونم که اهل حالی پس پاشو و ست منو گرفت و برد توی اتاق خواب و انداخت روی تخت و افتادروی من و شروع کرد لب بگیره من که حسابی قاطی کرده بودم کم کم کیرم شروع کرد بلند شه .عطر فرانسوی روشنک بسیار تحریک کنند بود ..فکر کنم اون داشت منو می کرد !! پیرهن منو دراورد و شروح کرد به مالیدن و خوردن سینه های پشمین من !! بعد هم رفت سراغ شلوارم و بی مقدمه کیرم رو در اورد و شروع کرد بماله و گذاشت دهنش و شروع کرد ساک بزنه ..من که داشتم می مردم ...التماس می کردم که اروم باش روشنک خانوم ....روشنک با ولع خاصی کیر می خورد و می گفت : می ری زن می گیری هان ..من هم می رم کوس می دم !! نشونت می دم ! تازه فهمیدم که داره انتقام اقا ی مهندس رو می گیره ..من هم که دل خوشی از مهندس نداشتم تصمیم گرفت حسابی زنش رو بکنم تا انتقام دو طرفه بشه و لذت بخش ....کیرم رو از توی دهن روشنک در اوردم و افتادم روش و شروع کردم به خوردن سینه هاش حسابی برجسته و نرم بودن ...و لباس روشنک رو دراوردم ....حالا روشنک لخت لخت توی بغل من بود ..شروع کردم لب بگیرم و بدن نرم و معطر این لعبت اسمونی رو ببوسم ....فکر می کردم خواب می بینم ...من کجا و گاییدن زن رییس کجا ؟ اروم رفتم سراغ چوچوله ی روشنک و شروع کردم به لیسیدن اون گل زنبق خوش بو ....پول دارها کوس هاشون هم خوش بو تر از ما بدبختاس !! و اروم با انگشت سبابه م کردم تو کوسش ..جیغ روشنک رفت هوا و گفت زود باش بکن توش مردم ..گفتم چه خبره عجله داری ؟ گفت اره : سه ماهه کیر نخوردم ....من هم گفتم چشم فقط من خیلی محکم و سریع تلمبه می زنم ..گفت : من هم همینو می خوام .... زود باش ...اروم سر کیرم رو گذاشتم در کوس روشنک و محکم تا ته فشار دادم ..یه کم صبر کردم تا ماهیچه های کوسش در گیر بشن و شروع کردم به تلمبه زدن اون قدر ماهرانه می زدم که فکر نمی کنم مهندس به اون خوب یمی تونست کوس بکنه ..روشنک داشت جیغ می کشید و خودش رو این طرف و اون طرف می انداخت ....یه دفه احساس کردم منو محکم گرفت و باسن هامو فشار داد ... و فهمیدم ارضا شده ..ولی من تاز اول کارم بود ..کیر رو در اوردم ..و گفتم زود باش قمبل کن .روشنک قنبل کرد و اروم کیرم رو گذاشتم دم سوراخ کونش و فشار دادم ..ولی کون تنگی داشت و توش نمی رفت به وزر نصفش رو فرستادم تو ..داشت از درد می مرد و جیغ می زد که تمومش کن مردم ...من که بهترین فرصت برای گفتن حقیقت گیرم اومده بود ..گفتم : می دونی شوهرت رییس من بود و دو تا باسن های روشنک رو گرفتن و شروع به کون کردن کردم ... حیف این کون نرم و درجه یک که مدت ها بود کیر نخورده بود ..روشنک گه حسابی گیج شده بود گفت : پس از اینه که عقده داری ؟ پس با فشار بزن و بریز توی کونم ..بکن کیرت توی کوسم ...بکن قربون ابت برم ..بکن ...بکن ...بکن ....بکن ...اینقدر گفت بکن که تموم اب منی ها رو با فشار ریختم توی کونش و کیرم رو اروم در اوردم و بی حال افتادم روی تخت ....
روشنک از این که از شوهرش انتقام گرفته بود احساس پیروزی می کرد .. ومن هم از این که زن رییسم رو کرده بودم احساس غرور...
فرستنده: رامین


سكس من و منشي شركت

داستاني كه مي خوام براتون تعريف كنم كاملا واقعي هست و براي خود من اتفاق افتاده . من در يكي از شركتهاي دولتي كار مي كنم كه تو اداره يك منشي خيلي خوشكل كار مي كنه . يادمه اولين باري كه ديده بودمش اصلا خجالت مي كشيدم تو روش نيگا كنم ديگه چه برسه به اينكه... درباره ش فكر كنم . همون ابتدا درباره ش تحقيق كردم بچه ها گفتن كه طلاق گرفته و الان با پدر و مادرش زندگي مي كنه . بدجوري تو راگوزم خورده بود . واقعا دوستش داشتم و همش به اون فكر مي كردم . مدتها بود تو كفش بودم تا اينكه يه روز بهم زنگ و گفت چند تا عكس منظره مي خواد كه پروژه خودش رو تزئين كنه . منم هر چي عكس منظره و گل و گياه داشتم جمع كردم و گذاشتم كه بهش بدم يه دفعه يه فكر عجيبي به سرم زد دو تا عكس سكسي خيلي قشنگ رو انتخاب كردم و گذاشتم لاي اون عكسها . و همه عكسها رو باهم گذاشتم روي يك ديسكت و بهش دادم . هر چند سعي كردم خودم رو عادي نشون بدم نتونستم خيلي ترسيده بودم . روز بعد اول صبح به بهانه يك كار اداري رفتم اتاقش و بهش سلام كردم اونم خيلي عادي جواب سلام منوداد نمي دونستم عكسها رو ديده يا نه منم سئوال نكردم يعني نمي شد سئوال كنم . چند روز گذشت و هيچ حرفي از اون عكسها نزد منم موضوع رو فراموش كردم تا اينكه نزديكهاي ظهر دوباره بهم زنگ و گفت كه درباره يه موضوعي مي خواد مقاله تهيه مي كنه و از من خواهش كرد كه تو اينترنت براش بگردم و پيدا كنم . منم سريع ده دوازده تا مقاله پيدا كردم مرتبشون كردم و بهش دادم خيلي از من تشكر كرد . كم كم بهش نزديك شدم و روز به روز بيشتر باهم حرف مي زديم . روزي سه چهار بار مي رفتم تو اتاقش يا بهش تلفن مي كردم و باهاش حرف ميزدم . خيلي دلم مي خواست بدونم چرا از شوهرش جدا شده ولي مي ترسيدم بپرسم. مدتها گذشت تا اينكه يك روز يكي از بچه ها اداره اومد بهم گفتم كه كيوان همه مي دونن تو با اين خانم رابطه داري و مي بينن كه هر روز چند بار مي ري پيشش منم خودم رو زدم به اون راه و گفتم من با هيچكس رابطه اي ندارم . بعد از اينكه فهميدم همه چيز رو مي دونه بهش گفتم ببين من فقط با اين خانم حرف مي زنم همين . بعضي وقتا كه دلم مي گيره زنگ مي زنم باهاش صحبت مي كنم . گفت مي خوام يه چيزي بهت بگم ولي قول بده به كسي نگي منم گفتم باشه نمي گم . گفت اين خانم وقتي اومد تو اين اداره متاهل بود ولي با يكي از كارمندهاي اينجا رابطه نامشروع داشته وقتي هم كه شوهرش فهميد اونو طلاق داد . بعد از طلاقش هم چند بار گفتن كه با مردها رابطه داره . من كه اصلا حرفهاش رو باور نمي كردم بهش گفتم اينها همش دروغه اون خانم خيلي پاك و محجوب هست و اينها همش شايعه هست . من نمي دونم چرا از شوهرش طلاق گرفته ولي مي دونم كه اينكاره نيست . گفت تو خيلي ساده هستي و همه چيز رو با چشم خودت مي بيني بعدش گفت اصلا يه چيزي خودت يه روز كه اينجا خلوت شد برو تو اتاقش و در رو قفل كنم ببين اون چيكار مي كنه . آن شب تا نصفه هاي شب همش به اين فكر مي كردم كه آيا اون واقعا .... روز بعد تصميم گرفته بودم كه بهش تلفن كنم و همه چيز رو بهش بگم . اول صبح بهش تلفن كردم و گفتم مي خوام درباره يه موضوع مهمي باهات صحبت كنم گفت خوب بگو گفتم تلفني نميشه وقتي اداره خلوت شد و رئيس رفته تو اداره نبود مي يام اتاقت و بهت مي گم گفت باشه . نزديكهاي ظهر بود بهم زنگ و گفت رئيس نيست مي توني بياي منم سريع بلند شدم رفتم تو اتاقش و در رو قفل كردم . بهم گفت چرا در رو قفل كردي ؟ گفتم نمي خوام وسط حرفها كسي بياد داخل . تو چرا از شوهرت جدا شدي ؟ گفت همينو مي خواستي بپرسي از صبح تا حالا دلم هزار راه رفت گفتم آره همينو مي خواستم بپرسم . گفت شوهرم معتاد بود و هر كاري كردم ترك نمي كرد . گفتم تو خواستي ازش جدا بشي يا اون خواست گفت نه من خواستم . وسط حرفهاش بلند شدم و رفتم روي ميز پيشش نشستم دستم رو گذاشتم روي سرش و آروم صورتش رو بوسيدم يه دفعه دلم ريخت ولي اون هيچ عكس العملي نشون نداد . منم پر رو شدم و دوباره بوسش كردم . خودش رو عقب كشيد و گفت خوب ديگه بلند شو برو الان همه مي فهمن تو اينجا هستي گفتم خوب بفهمن . بلند شد در رو باز كرد منم مجبور شدم برم بيرون . تا نصفه هاي شب خوابم نمي برد و همش به صحنه امروز فكر مي كردم با خودم گفتم كه واقعا اينكاره نيست چجوري منو راه داد تو اتاقش اجازه داد كه در رو قفل كنم . 
روز بعد دوباره بهش تلفن كردم و گفتم ميشه امروز هم بيام اتاقت ؟ گفت براي چي ؟ گفتم همين جوري بشينيم باهم حرف بزنيم گفت باشه اگه خلوت شد بهت زنگ مي زنم . دو ساعت بعدش زنگ زد و گفت رئيس نيست مي توني بياي اينجا منم از خدا خواسته دويدم رفتم اتاقش و در رو قفل كردم . مستقيم رفتم پشت ميزش بوسش كردم و بهش سلام كردم . بهم گفت خيلي شجاع شدي روز اول خجالت مي كشيدي سلام كني ولي حالا ... منم تودلم گفتم كجاشو ديدي . آروم دست كردم مقنعه اش رو كشيدم گفت چيكار مي كني ديووونه گفتم هيچي مي خوام موهات رو ببينم . موهاي طلايي و گردن بلوري سفيدي داشت زير گردنش رو نيگا كردم سينه اش مثل پنجه آفتاب سفيد بود . بهم گفت خوب ديدي حالا مقعنه ام رو بده گفتم نمي دم . صورتم رو بردم جلو و لبهاش رو بوس كردم . دستام رو گذاشتم دور كمرش و محكم بغلش كردم بهش گفتم دوستت دارم . گفت ديووونه مي دوني اگه كسي بفهمه چي ميشه ؟ گفتم نترس هيچكس نمي فهمه . لبام رو گذاشتم رو لباش و محكم مك زدم . بعد از چند لحظه اونم شروع كردم مك زدن . مثل تشنه ها لبام رو مك مي زد . دست كردم دكمه هاي مانتوش رو باز مي كردم و لباش رو مك مي زدم . مانتوش رو در آوردم . واي چي داشتم مي ديدم ... بدنش مثل لامپ مهتابي سفيد بود يه كرست و شورت فيروزه اي پوشيده بود داشتم ديوونه مي شدم . كيرم داشت شلوارم رو سوراخ مي كرد دست گذاشتم رو شورتش از رو شورت كسش رو مي ماليدم لباش رو مي خوردم . گفت خوب واستا منم در لباسات رو در بيارم كمكش كردم و سه سوت لباسام رو در آوردم .كير شق شده ام رو از رو شورت ديد گفت اوووه چقد بهش فشار اومده . گفتم مي شه يه خورده بخوري ؟ گفت چيو بخورم ؟ بهش گفتم كيرم .... اون گفت نهههه خوشم نمي ياد يه خورده كه اصرار كردم قبول كرد . يه جوري مي خورد انگار صد ساله كارش همينه . دقيقا حركاتش مثل فيلمها بود . اول همشو مي كرد تو دهنش بعد تند تند عقب و جلو مي كرد يا زيرش رو زبون مي كشيد . ديگه مطمئن شده بودم كه من در موردش اشتباه مي كردم . بهش گفتم رو ميز دولا شو مي خوام بكنم . روي ميز خوابيد طوري كه پاهاش رو زمين بود من رفتم عقب اول يه خورده با دست ماليدم كيرم رو گذاشتم لاي پاش و ماليدم به كسش . آه و ناله ش بلند شده بود گفت زود باش بكن تو زود باش ديگه ... منم كيرم رو محكم فشار دادم تو كسش يه دفعه داد زد آه آه من دستم رو گذاشته بودم رو كونش و عقب و جلو مي كردم . كيرم رو كشيدم بيرون دوباره محكم فشار دادم داخل و شروع كردم به تملبه زدن . بعد بهش گفتم بكنم تو كونت ؟ گفت نه اصلا خوشم نمي ياد اگه اينكار رو بكني ديگه اصلا باهات حرف نمي زنم . منم همينجوري تو كسش عقب و جلو مي كردم يه دفعه كيرم رو تا ته كردم تو كسش و روش خوابيدم آبم رو تا ته ريختم تو كسش يه خورده از پشت سينه هاش رو گرفتم ماليدم و بلند شدم . دوباره لباش رو بوسيدم بهش گفتم نمي ترسي حامله بشي ؟ گفت نه بابا مطمئن باش نمي شم . بعد از اون هم چند بار رفتم اتاقش و باهم حال كرديم كه دفعه بعد براتون تعريف مي كنم

فرستنده: کیوان

سكس من وخواهر زن

من یه خواهر زن داشتم که 7سال از زنم کوچکتر بود 18ساله بود.همیشه از طرز نگاه کردنش حدس میزدم که ازمن بدش نمیاد .چندبار که شب خونمون مونده بود نصفه شب میرفتم سراغش وسینه هاش و میمالیدم سینه هاش خیلی خوش فرم وسفت بود ودستمو میکردم توشرتش .همیشه کسش خیس بود بعضی وقتها هم کیرمو میمالیدم به کسش اونم مثلا خودشو میزد به خواب .ولی از ترس اینکه زنم بیدار نشه زود بیخیال میشدم ویه جلق میزدم خودمو خلاص میکردم .
تااینکه دوسال پیش یه شب مهممونی بودیم حال پسرم 1سالش بود بهم خورد بازنم وخواهرزنم بردیمش بیمارستان .گفتند باید بستری بشه ساعت 1نصفه شب بود قرارشد زنم پیش بچه بمونه منم خواهرزنمو برسونم خونه خودشون فرداش بیاد پیش خواهرش .
از بیمارستان که اومدیم بیرون گفتم خونتون دوره حالاهم که فردا بایدبیای بذار بریم خونه ما شب اونجا باش من برمیگردم بیمارستان .اونم قبول کرد .بردمش خونه خودمون وبه بهانه بیمارستان زدم بیرون . بعداز نیم ساعت که مطمئن شدم خوابیده برگشتم خونه ماهواره روروشن کردم وکانالهای سکسی رو نگاه میکردم کیرم بد جوری سیخ شده بود وکلی دلش رو صابون زده بود واسه خواهرزنه . اونم فکر کنم که متوجه اومدن وفیلم نگاه کردن من شده بود ولی خودشو توی اتاق بچه به خواب زده بود .دیگه نمیتونستم تحمل کنم یواش رفتم تواتاق خواب دیدم یه شلوار وبلوز خانمم روپوشیده وطاقباز خوابیده .رفتم سراغش اول خوب سینه هاشواز روی لباس مالیدم بعد لباسشوزدم بالا سوتینشو زدم کنار وسینه های لختشو مالیدم خیلی حال میداد اونم خودشو به خواب زده بود وهیچ حرکتی نمیکرد ولی معلوم بود حال میکنه شروع کردم به خوردن سینه هاش وبوسیدنش خیلی سینه هاش خوشمزه بود داشتم دیوونه میشدم کیرمو از روی شلوار میمالیدم به کسش .شلوارشو وشرتشو باهم کشیدم پایین وای چه کس وکونی اولش یه ذره مقاومت میکرد ولی بعدش شل شد .کیرمرمو میمالیدم به کس خیسش کلی حال داد هم خیس وهم نرم و هم گرم بود .بعداز مالیدن یهو ترسیدم پردشو بزنم اونم هی پاهاشو میچسبوند به هم .برش گردوندم وکیر سیخ شدمو گذاشتم رو سوراخ کونش وای چه کونی بود بعداز یه ذره درمالی یواش یواش کیرمو کردم تو کونش یه جبغ کوچیکی کشید ولی با اینکه معلوم بود درد داره خودشو زد به خواب وهیچ حرکتی نمیکرد .جاتون خالی کلی تلمبه زدم تو کونش اونم به نفس نفس افتاده بود بعد یه تکونی خورد یه آه طولانی کشید که معلوم بود ارضا شده منم بافشار تمام آبمو خالی کردم تو کونش وهمونجوری تا چند دقیقه روش خوابیدم .نمیدونید چه حالی داد کردن کون خواهر زن ایشالله نصیبتون بشه واقعا راست میگن خواهرزن مثل نون زیر کباب میمونه چون به همون اندازه خوشمزس .کردن کونش خیلی خوب بود خواهرش از عقب نمیده میگه خیلی درد داره منم اصرار نمیکنم . نمیدونه خواهرش رو از کون کردم چه حالی کرده . بگذریم از روش بلند شدم رفتم دستشویی وقتی برگشتم دیدم در اتاق رو قفل کرده .ترسیدم گفتم نکنه فردا همه چیو بگه کلی التماسش کردم تا درو باز کرد .بغلش کردم ازش معذرتخوالهی کردم وازش قول گرفتم به هیچکس هیچی نگه اونم قول داد نگه ونگفت .وقتی ازش پرسیدم چرا درو قفل کردی .گفت هم خجالت میکشیدم وهم ترسیدم بازم بیای سراغم وپردمو بزنی بوسش کردمو اونم منو بوس کرد گفتم من میرم بیمارستان توهم بگیر بخواب رفتم بیرون بعد که خونه رو از بیرون نگاه کردم دیدم نشسته پای ماهواره وداره تند تند کانال عوض میکنه معلوم بود دنبال فیلم سکسی میگرده .منم برگشتم بیمارستان .بعداز اون ماجرا هنوزم نگاهاش همون جوریه وبااینکه جلوی من روسری سرش میکنه ولی معلومه هنوزم میخواره ولی دیگه موقعیت جور نشد بکنمش .میبینمش کیرم سیخ میشه .


سكس من وزن دايي الهام

سلام مي خواهم اولين داستان سكسي خودم را كه با زنداييم اتفاق افتاد براي شما بنويسم. راستش من 3 تا دايي دارم . دايي كوچكترم ازمن 2 سال كوچكتر است و ما با هم خيلي خوب هستيم. دايي وسطي من تازه عروسي كرده بود و چون از خود خونه اي نداشتند خونه پدرش زندگي ميكرد. يعني خونه پدربزرگ من و دايي كوچك تر من هم كه حالا زود بود زن بگيره با باباش زندگي مي كرد. همون روزهاي اول كه زن دايي من به خونه شوهرش اومد من(اميد) ودايي کوچكم(علي) خيلي از اون زن خوشمون اومده بود. نمي دونستم داييم چجوري اين زن به اين خوشكلي را به دست اورده و اين زن خوشكل اومده و با دايي من عروسي كرده اخه خيلي از داييم سر بود. 
يكم درباره زن دايي(الهام)بگم. الهام يه زن قد بلند و خوش هيكل بود. قدش 175 و وزنش هم 70 كيلوبود يعني قد و وزنش تناسب خوبي با هم داشت. صورت سفيد و تپلي داشت با لبهاي غنچه اي و سرخ رنگ مثل انار و ابروهاي مشكي كشيده و چشمان درشت سياه رنگ . هميشه توي خونه روسري به سر داشت و پيراهن و يك دامن بلند مي پوشيد و هرگز لباسهاي خيلي تنگ تنش نميكرد. با اين حال خيلي اندامش سكسي بود طوري كه من وعلي هميشه يواشكي سينه هاش رو كه ميخواستند از پيرهنش بزنند بيرون و مثل 2 تا هلوي بزرگ بود ديد ميزديم. مي شد از روي لباس نوك پستوناش را حس كرد. 2 تا سينه گرد كه هميشه توي لباساش خود نمايي ميكرد. اما بد تر از همه يه كوني داشت كه نگو. با اين كه دامن مي پوشيد و دامنهاي زياد تنگ پاش نمي كرد هميشه كونش مي خواست دامنشو پاره كنه و بزنه بيرون. واي وقتي راه ميرفت و پشتش به ما بود واقعا كيرم بلند مي شد. هنگام راه رفتن لمبرهاي كونش مثل ژله تكون ميخورد و توي دامنش اين ور و اون ورميشدند. كونش باسن هاي بزرگ وپهني داشت در عين حال گرد و قلمبه بود. عجب رون هايي داشت وقتي دامنش به پاهاش ميچسبيد ميشد اندازه دور رونهاشو حدس زد. خلاصه من و علي هميشه تو كف زن دايي بوديم و حسرت چنين هيكلي رو ميخورديم. وقتي خونه خالي ميشد ميرفتيم سر كمد لباسهاش و شرت و سوتين هاش رو تماشا ميكرديم. از حموم كه بيرون ميومد به يه بهونه اي ميرفتيم تو حموم و سوتينش رو بو مي كرديم . چه بوي خوبي داشت واقعا ديوونه ميشديم وقتي اون 2 تا سينه هاي گرد رو توش تصور ميكرديم. 
اما يه جاي خوشحالي براي ما مونده بود گفتيم هر وقت اقا دايي كرد تو كس زن دايي و 9 ماه بعد بچه دار شد هنگام شير دادن بچه بالاخره ميشه سينه هاش رو ديد زد. اما روزهاي خوش ما زياد طول نكشيد و چند ماه بعد داييم توي يه شهرستان ديگه كار پيدا كرد و اونا مجبور شدند از اون جا اساس كشي كنند و به يه مكان ديگه برند و ديگه دوران ما به سر مي رسيد. خلاصه توي تابستون بود كه اساس كشي كردند و بعد از اساس كشي ما به شهر خودمون برگشتيم و حسابي حالمون گرفته شد. توي همون روزها بود كه يكي از دوستام كه خيلي بچه مثبت بود از من خواست تا با هم بريم كلاس هاي حلال احمر و كمك هاي اوليه رو ياد بگريم. من كه حسابي اعصابم خورد بود گفتم برو بابا تو هم حال داري پس كي از اين كارات خسته مي شي. بالاخره با اصرار اون و براي اينكه يه جورايي زودتر روز را شب كنم قبول كردم. اتفاقا توي همون كلاسها بود كه توي مسايل پزشكي امپول زدن را هم ياد گرفتم. راستي يادم رفت بگم زن داييم خيلي زودتر از اين وقت ها حامله شده بود و يه بچه گيرش اومده بود. 3- 4 ماهي هم از تولد بچش گذشته بود و من فقط براي تولد پسرشون اونجا رفتم و يه چند روزي زن دايي را برانداز كردم. يه روز كه اومدم خونه ديدم علي تازه از شهرستان از خونه برادرش برگشته وخونه ما منتظر من ايستاده بود وقتي رفتم خونه به من گفت زود باش ميخواهم يه چيزي برات تعريف كنم تا حسابي حال كني. ما رفتيم خونه اونا كه خالي بود . گفتم زود باش بگو ببينم چي شده كه اينقدر عجله واسه گفتنش داري. علي گفت من تونستم الهام رو لخت لخت ببينم. (از اين جا به بعد را به صورت گفتاري مينويسم)
اميد: برو گمشو. مارو گرفتي. مسخره
علي: به خدا راست ميگم
اميد: اخه چه جوري . حتي بدون شرت و سوتين ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!
علي: اره. عجب كون و كس و پستوني داشت. واااااااااااي. 
اميد: زود باش بگو منم بدونم. تو چطوري اونا ديدي
علي گفت: مي دوني كه ديوار دستشويي و حمام اونا به هم چسبيده
اميد: خوب اره. چطور مگه
علي: هيچي اون روز الهام با مامانم ميخواستند برند حموم و با هم بچه رو بشورند. حامد هم(حامد همون دايي منه) سر كار بود. منم همون موقع تو دستشويي بودم كه صداي الهام از اون ور ديوار مي يومد. به طور اتفاقي نگاهم به لوله اي افتاد كه به طرف حموم رفته بود. يه دفعه متوجه شدم كه اطراف لوله بازه و با پنبه اطرافش رو پوشندند. بلا فاصله اونارو در اوردم. تو سوراخ كه نگاه كردم. الهام جلوي چشمام بود. با يه شورت و سوتين . كه ديدم سوتينش را هم داره در مياره. 
من بلافاصله پريدم تو حرفاش و گفتم زود باش بگو ديگه چي ديدي. گفت دارم ميگم ديگه. سوتينش رو در اورد اما پشتسش به من بود. من داشتم كونش را ديد مي زدم يه شورت سفيد تنگ پاش بود و كونش حسابي زده بود بيرون. در حال ديدن كونش بودم كه يه دفعه برگشت و من سينه هاش رو ديدم. عجب چيزي بود. خلاصه من داشتم الهام رو ديد ميزدم. از يه طرفي هم دستم به كيرم بود و داشتم جغ ميزدم. وقتي رفت زير دوش شورتش خيس خيس شد و انگار كونش 2 برابر بزرگ شده باشه. تا اينكه كار شستن بچه تموم شد و مامانم بچه رو برد بيرون تا لباساشو تنش كنه. الهام كه تنها شد يه دفعه شورتش رو كشيد بيرون و كونش زد بيرون من هنوز كسش رو نديديه بوده چون تو ديدم نبود. در حال ديدن لمبرهاي كونش بودم كه دستش رو ميمالوند لاي كون و روناش و خودشو مي شست. يكم جابه جا شد و يكدفعه كسش رو ديدم. عجب چيزي بود و. . . الي اخر توصيف هاي علي ازهيكل زن دايي الهام ادامه داشت تا اينكه الهام لباساشو پوشيد و از حموم اومد بيرون. علي هم تو با ديدن اون صحنه ها 3 بار خودش رو تو دستشويي خراب كرده بود. منم كه با توصيف هاي علي حسابي خودم رو خيس كرده بودم. اما هنوز به قسمت سكس خودم با زن داييم كه يه بكن بكن حسابي نرسيدم ومي خواهم اصل ماجرا رو تعريف كنم. اگه كسي خواست ميتونه ازم بخواهد تا تو صيف هاي علي از الهام رو براشون بنويسم تا اونا هم خودشونو خيس كنند اخه توصيف هاي علي مفصله ومن همش رو نگفتم. فقط اينو بگم كه الهام اون روز موهاي كسش رو هم با تيغ زده و علي بيچاره فقط در حال تماشا بوده . حالا ليف زدن زن دايي وبقيش بمونه برا اونايي كه توصيف هاي علي را درخواست مي كنند. 
بريم سر اصل ماجرا. اون روزمن تصميم گرفتم به يه بهونه اي برم خونه زن دايي تا اگه شانس با من يار بود و الهام جون رفت حموم من هم يه ديدي بزنم. اما باورتون نمي شه از شانس بد من اينقدر كار سرمن هوار شد كه من نتونستم برم اونج_ا. يك سالي از اين موضع گذشت تا اينكه داييم كارش را اونجا از دست داد(شركتشون برشكست كرد)و داييم حامد تصميم گرفت برگرده همين جا و سر كار قبليش بره. من وعلي از اين كه الهام برمي گرده اينجا تو كونمون عروسي بود ومن يك سال بود كه الهام رو نديده بودم. بعد از يكسال زندايي رو ميديدم تو اين يك سال اب و هواي اونجا حسابي بهش ساخته بود و كلي هيكلش سكسي تر شده بود كونش و پستوناش هم بزرگ تر. با فروش اون خونه وپولي كه پس انداز كرده بودند يه خونه جداگانه واسه خودشون خريدند. و ديگه داييم پيش پدرش زندگي نمي كرد. اما از يه لحاظ بد بود اونم اينكه ما ديگه نمي تونستيم سر لباس هاي الهام بريم. اما به هر حال خوش حال بوديم كه الهام برگشته تا اينكه 2 ماه گذشت وبه خاطر عروسي دختر خاله الهام –دايي و زن دايي بايد براي عروسه يه 3 شبي ميرفتند يه شهرستان ديگه. فرداش داييم كليد خونشون را به ما داد تا شب ها براي احتياط اون جا بخوابم. من هم علي را خبر كردم وشب رفتيم خونشون. مي خواستيم خونه را زيرو رو كنيم و البوم عكس و فيلم مجلس زنونه عروسي اونا رو پيدا كنيم وتما شا كنيم. اما پيداشون نكرديم و رفتيم سراغ شورت و سوتين هاي زن دايي الهام. تو يكي از كمد ها يه كتاب پيدا كردم وقتي برش داشتم يه عكس از داخل كتاب افتاد . اخ جون عجب عكسي پيدا كردم . بلا فاصله علي را هم صدا زدم. با ديدن عكس كير هر 2 تامون حساي بلند شد. تا حالا زن دايي رو اين طور نديده بودم تو اون عكس زن داييم يه لباس چسبون خيلي تنگ پوشيده بود به طوري كه بالاي سينه هاش وچاك سينش تو عكس پيدا بود و لباسش تا بالاي ناف شكمش بود و شكم و نافش هم تو عكس پيدا بود. با يه دامن خيلي تنگ و چسبون كه دامنش يه چاك داشت كه چاك دامنش يكمي تا بالاي زانوش ميرسيد. يه پاهاش تو دامن بود ويكي از پاهاش رو از چاك دامن انداخته بود بيرون عجب پاي سفيد و گوشتيي داشت يه تيكه از رونهاي الهام جلوي چشام بود از همه بهتر قستي از بالاي زانوش بود كه تو عكس پيدا بود منظورم قسمتي از رون پاش بود كه از اون ناحيه به بالا خيلي پاهاش برجسته تر و كلفت تر ميشد با اون كون پهن و بزرگش كه تو اون لباس تنگ زده بود بيرون بدتر از همه داييم كه از پشت چسبيده بود بهش و يه دستاش رو انداخته بود روي يكي از پستوناي زنش و لبخند خوشكل زندايي با اون لباش تو عكس. به غير از اين عكس چيز ديگه اي نصيب ما نشد. اولش خواستيم عكس رو بر داريم براي خودمون اما ترسيديم اونا بفهمند و ابرو ريزي بشه و منصرف شديم. 
اخيش دارم ميرسم به داستان سكسي خودم با الهام جون. خسته شدم از بس كه نوشتم. 
حامد كارش جوري بود كه بيشتر وقت ها سر كار بود. اون روزا يه كار براش پيش اومد كه مجبور شد يه 2 هفته اي از خونه دور بشه. خونه الهام نزديك بود به خونه ما. از اون جايي كه الهام برادرنداشت و كسي نبود شبها پيشش بخوابه داييم از من خواست شبها پيش الهام بخوابم. با اين درخواست داييم تو كونم عروسي شد و بزن و بكوب راه افتاد. تا اينكه شب موعود فرارسيد و من رفتم پيش زندايي بخوابم تا از چيزي نترسه اما حال ديگه بايد از كير راست شده ما مي ترسيد. اول فكر ميكردم حتما زن دايي يه جا واسه من پهن ميكنه توي يه اتاق هاي ديگه يا حد اقل با فاصله از هم مي خوابيم. اما وقت خواب كه شد با تعجب ديدم اتاق خواب خودشون را براي خواب به من نشون داد و تو اون اتاق فقط يه تخت خواب 2 نفره بود كه خدا ميدونه داييم چند بار روي اون تخت خواب با زن داييم حال كرده. تازه فهميدم كه زن داييم شب ها چقدر از اينكه تنهايي بخوابه مي ترسه و حتي اينقدر شب ها مي ترسه كه حاضره با من يه جا و روي يه تخت بخوابه و تازه فهميدم كه چرا داييم اينقدر سفارش مي كرد كه شب زود برم پيش زن دايي وشبها تنهاش نزارم. شنيده بودم زن ها شبها تنهايي مي ترسند يه جا باشند اما نه به اين شدت. راستي چرا زن ها اينقدر از تاريكي ميترسند؟به هر حال اين ترس زن دايي به نفع من تموم شد ومن حسابي شق كرده بودم از اينكه 2 هفته پيش زن دايي و روي يه تخت مي خوابيم و داشتم از خوش حالي بال در ميووردم . اصلا فكرشو نمي كردم بعد از 2-3 سال كه تو نخ الهام عزيزم بودم حالا اين جوري بهش رسيده باشم تا جايي كه بتونم پيشش اونم روي يك تخت با هم لا لا كنيم. اون شب زن داييم يه دامن بلند كه زيرش فكر كنم از اين شلوارهاي كشي و چسبون زنونه پوشيده بود با يه پيراهن تنش بود . موقع خواب من رفتم روي تخت دراز كشيدم . 5 دقيق بعد زن دايي اومد و اول برق را خاموش كرد به طوري كه اتاق تاريك تاريك شد وچيزي درست معلوم نبود . اما ديدم الهام داره دامنش رو از پاش درمياره. حسابي حول كرده بودم و سعي مي كردم زن دايي رو با شلوار ديد بزنم تا بتونم بهتر اون كون قلمبش را ببينم اما اتاق تاريك بود و چيزي معلوم نبود . . الهام كنار من روي تخت دراز كشيد. تو يكي دو سانتي من بود و بوي زن دايي الهام رو كنارم حس مي كردم. چند دفعه اي خواستم بپرم تو بغلش. اروم و قرار نداشتم. اما اون انگار نه انگار. 
ادامه دارد...
صبر كردم خوابش ببره شايد بتونم كمي لمسش كنم . من كه خواب به چشمام نمي يومد. يك ساعتي كير خودم رو گرفته بودم وداشتم از شق درد مي مردم كه مطمعن شدم خوابش برده. چون تابستون بود هيچي رو خودمون ننداخته بوديم كه يه دفعه زندايي جا به جا شد و به پهلو خوابيد. با اين كارش كون بزرگش به طرف من بود . ديگه صبرم تموم شد و دستم رو بردم به طرف كونش و گذاشتم روي كونش. وايييييييييي چقدر نرم بود مثل پنبه. جرآتم بيشتر شد و دستم را روي كونش مي ماليدم. تا حالا كون هيچ زني رو حس نكرده بودم. خيلي نرم بود. يه لحظه زن دايي جا به جا شد و منم يه لحظه شوكه شدم و فكر كردم زن دايي فهميده. با حركت سريع الهام هيچ كاري نتونستم بكنم كه ديدم الهام به روي كمر خوابيد و دست من رفت زير كون الهام. عرق سردي رو پيشوني نقش بسته بود هم از ترس هم به خاطر شهوت زياد. فهميدم هنور خواب بوده . نفس راحتي كشيدم و خيالم راحت شد. دستم زير كون الهام مونده بود. چه كون نرمي بود. دعا كردم ديگه صبح نشه سنگيني هيكل و مخصوصا كون نرمش روي يك دستم افتاده بود و من نمي تونستم دستم را از زير كون گرم ونرم و داغ اون بيرون بكشم. اخه احتمال بيدار شدنش وجود داشت. من كه حسابي حشري بودم اون يكي دستم را بردم به طرف پستوناش و دستم را گذاشتم روي يكي از اونا. خيلي اهسته اين كا ر رو كردم. شروع كردم به كشوندن دستم روي اون سينه هاي بلورين كه مثل دمبه نرم بودند. مي خواستم اونا رو محكم فشار بدم تا بتونم حسابي تو دستم حرارت و نرميش رو حس كنم اما نمي شد. با هزار زحمت دستم رو از زير كونش بيرون كشيدم. و با دستام كسش روهم از روي شلوار احساس كردم. ديگه مي خواستم برش گردونم به روي شكمش و بيفتم روي اون كون نرمش و كيرم رو از روي همون شلوار به طرف سوراخ كونش فشار بدم. يا حتي چند باري ميخواستم اهسته اهسته دگمه هاي پيراهنش رو باز كنم و سوتينش رو در بيارم و اون ممه هاي خوشكل رو ببينم. حتي يكي از دگمه هاي پيراهنش رو با هزار زحمت و بد بختي باز كردم اما از ادامه كار منصرف شدم چون واسه باز كردن همون دگمه جونم بالا اومد. خيلي بايد احتياط مي كردم. تا اينكه 2بار خودم رو خيس كردم و حسابي اعصابم خرد شده بودوبالاخره بي حال شدم وخوابم برد وقتي چشمامو باز كردم ديدم زن دايي نيست نگاه كردم ديدم ساعت 11 ظهره و من خواب موندم. اخه ديشب تا نزديك هاي صبح به الهام ور ميرفتم. الهام تو اشپز خونه بود وقتي ديد از خواب بيدار شدم گفت به به صبح به خير. ميگم نكنه تو كمبود خواب داري و خنديد. البته به شوخي اين حرف ها رو به من مي زد اخه خيلي زن خوش اخلاق و خوش خنده اي بود. شب اول تموم شد و من يه فرصت رو از دست دادم. چند شب ديگه وضع به همين منوال گذشت ومن روز به روز حشري تر مي شدم. تا اينكه يه روز بعد از ظهر كه از كوچه اومدم خونه ديدم زن دايي با مامانم خونه ما هستند و دارو و قرص وشربت تو دست زن دايي . البته به اضافه 3 تا امپول. من گفتم خدا بد نده چي شده زن دايي. گفت چيزي نيست يه سرماخوردگي ساده. مامانم پريد تو حرفش و گفت اره جون خودت نمي دونستي چقدر تب داشتي . اگه من نبرده بودمت دكتر كه حالا وضعت بد تر بود. اخه چرا تو دكتر نمي ري زن هر كارت هم كردم كه امپولت رو بزني نزدي. من پريدم توي حرفاي مامان وگفتم زن دايي شما كه تا ديشب سر حال بوديد. گفت اره خب. اما ظهر رفتم حمام بعد يه سري از كاراي خونه رو كردم خيس عرق شدم و رفتم جلوي پنكه فكر كنم علتش اينه. من گفتم خب چرا امپولت رو نزدي خداي نكرده حالت بدتر ميشه. 
مامانم گفت: اخيش بچه كوچولو از امپول مي ترسه . تازه مي خواست دكترم نره من بردمش. 
زندايي: حالا بايد نقطه ضعف منو جلوي اميد بگي. خواب چه كار كنم من از بچگي از امپول مي ترسيدم. وقتي امپول مي زنم تا چند روز بايد كله كله راه برم. اين دكترها هم نمي تونند يه امپول بزنند. 
(من تو دلم گفتم بده من بزنم همچين ميزنم هيچي نفهمي)من كه خودم ديگه يه امپول زن حرفه اي بودم خودمو جلو انداختم و به زن دايي گفتم . اشكال از خودته. حتما خودت رو سفت مي گيري بايد خودت رو شل بگيري(يه لحظه ديدم جلوي مامانم و زن دايي عجب حرفي زدم اين به خاطر شهوتم بود كه شبها با ماليدن زن دايي زياد شده بود اين حرفو كه زدم يكم سرخ شدم و خجالت كشيدم و رفتم تو اون اتاق)
مامانم به الهام گفت: اخه اميد امپول زدنو بلده. 
الهام: نمي دونستم
اون روزي كه امپول زدن رو ياد گرفتم گفتم بالاخره شايد يه روزي برسه و بتونم چند تا از دختر هاي فاميل را امپول بزنم. اما تا اون روز فقط تونسته بودم به عمو –دايي و يه چند تا پسر هاي فاميل امپول بزنم . اونا هم كه يه كون پشمالو و سياه داشتند. شب رفتم تا پيش زن دايي بخوابم. وقتي رفتم خونشون ديدم حالش خوب نيست و رنگش زرد شده. گفتم چيه. گفت حالم بده. 
اميد: قرصاتو خوردي
اره اما فايده نداشته
امپولت رو زدي يا اينكه ترسيدي بزني
نه نزدم . اگه مي خواستم خوب بشم همين قرص ها اثر كرده بود. 
اما دكتر علكي امپول ننوشته . اگه بزني حتما خوب مي شي. براي اينكه بترسونمش گفتم. اگه نزني حالت بد تر مي شه و به جاي 3 تا امپول بايد 6 -7 تا امپول بزني
الهام: حالا كه شب هست و مطب دكتر بسته. فردا ميزنم. 
اميد: تا فردا خيلي دير ميشه. الان بايد 2 تاشو زده باشي
الهام: چاره اي نيست
اميد: با خودم گفتم الان بهترين فرصته و با پررويي كامل گفتم: من ميتونم بزنم . اين جوري حالت بدتر ميشه. 
الهام: نه ممنون تا فردا صبر ميكنم. 
با خودم گفتم حتما از من خجالت مي كشه
حدود يك ساعت گذشت و حالش خيلي بد شد تا اينكه خودش گفت اميد حالم خيلي بده. گفتم من كه گفتم بايد امپول بزني. 
الهام: تو مي توني بزني
اميد: اره
الهام: تو رو خدا من از امپول مي ترسم. مي توني يواش بزني. يه موقع دردم نگيره من خيلي ميترسم. 
اميد: اره زن دايي من ديگه ماهرم. همچين بزنم كه خودت نفهمي. 
الهام: مثل اينكه مجبورم. امپول و سرنگ توي اون اتاقه. برو بيارش. 
اميد: خودتو اماده كن. روي تخت دراز بكش تا من بيام
منو بگي از اين كه تا چند ثانيه ديگه كون زن دايي رو ميبينم دل تو دلم نبود وحسابي حول كرده بودم. يادمه وقتي امپول را اماده مي كردم دستم مي لرزيد. امپول رو اماده كردم و رفتم به طرف الهام تو اون يكي اتاق. ديدم رو همون تختي كه شبها با هم مي خوابيم دراز كشيده به روي شكمش. حالا ديگه اتاق هم تاريك نبود و من مي تونستم الهام رو ببينم در حالي كه دراز كشيده بود كونش رو ميديدم كه حسابي گرد و قلمبه شده و تو دامنش خودنمايي ميكنه و اين كير من بود كه به كون الهام سلام ميرسوند. الهام پاهاشو يكم از هم باز كره بودو صورتش روي تخت بود و اصلا به من نگاه نمي كرد به خاطر اينكه روش نميشد. گفتم: زن دايي اماده اي . گفت اره بعد يكم سرشو تكون داد و نگاش افتاد به امپول. خيلي از امپول مي ترسيد. گفت تو رو خدا اميد جون يواش بزن. اولين بار بود كه ميگفت اميد جون. نفهميدم اين جونش ديگه واسه چي بود. گفتم چشـــــــــم. سرش رو برگردوند. حالا من بودم با يه كون قلمبه. دامنش رو گرفتم واروم اروم كشيم پايين. زيرش يه شلوار صورتي كشي تگ و چسبون پوشيده بود. هر چي مي يومدم پايين تر كونش بيشترپيدا مي شدتا اينكه دامنشو كشيدم پايين تا زير كونش و يدفعه هولوپي كونش افتاد بيرون. واي. عجب كون پهني داشت. نمي دونم چي خورده بود كه باسنش اينقدر رشد كرده بود. شلوارش محكم به كونش چسبيده بود. عجب باسني. دستم رو بردم به طرف شلوارش و يكمي كشيدم پايين البته با زحمت. نمي دونم چه جوري شلواربه اين تنگي رفته بود تو كونش و پاره نشده بود. البته نمي شد شلوارشو تا ته كشيد پايين. اما من تا وسط هاي لمبرهاي كونش شلوارشو كشيدم پايين. يه شورت تنك سفيدرنگ پاش بود با خط هاي مشكي كمرنگ. پيراهنش كمي مزاحم بود بنابراين يكم پيراهنشو زدم بالا طوري كه يه كمي كمرش پيدا شد . چقدر سفيد بود. حالا نوبت شرتش بود . شرتش رو اهسته يكمي كشيدم پايين واي چي ميديدم. يه كون سفيد و نرم به طوري كه وقتي شرت تنگش رو مي كشيدم بيرون لمبر هاي كونش تكون مي خورد. يكم كونشو داد بالا تا شرتش راحت تر بيرون بياد. واي خداي من يه لحظه كونش قلمبه شد . من نمي تونستم واسه يه سوزن زدن شرتش را كامل از پاش در بيارم و تنها يكي از باسن هاش واسه اين كار كافي بودواسه همين يه طرف شرتشو پايين تر كشيدم . حالا يه باسن هاشو تا نصفه هاش كامل ميديدم و درز بين 2 باسنش از بالاي شرت تا حدودي پيدا بود. واي چه كوني بود . سوزن رو گذاشتم رو باسنش بلافاصله پاهاشو چسبوند به هم و خودشو سفت كرد با اين كارش كونش يكم اومد بالا. يكم كه نوك سوزن رو توپوست كونش فشار دادم گفت اييييييييي و با صداي نازكي گفت اميدجون يواش. گفتم زندايي خودتو شل كن كه درد نگيره . اين كارو كرد و من هم كارم تموم شد. سوزنوكشيدم بيرون و گفتم تموم شد . الهام همون جوري كه دراز كشيده بودگفت : تموم شد. گفتم اره درد داشت. گفت خيلي خوب زدي اصلا نفهميدم. پنبه رو الكل زدم و گذاشتم روي محلي كه سوزن زده بودم و يكم هم از فرصت استفاده كردم و با انگشام ماليدم روي لمبري كونش واي چه نرم وگرم بود . خيلي با حال بود. گفتم پنبه رو يكم اينجا نگه دار و بعد بلند شو. خودم يه نگاه ديگه به كون نيمه برهنه الهام انداختم و رفتم از اتاق بيرون البته با شدت به طرف دستشويي حمله كردم. زن دايي وقتي اومد بيرون از من تشكر كرد و گفت اگه اون روزي كه بچه بودم وبراي اولين بار امپول زدم اون خانم خوب امپول زده بود ديگه نمي ترسيدم. حالا زحمت اون 2 تا ديگه رو هم به خودت محول ميكنم. منم با كمال ميل قبول كردم. اون شب كه پيش زن دايي خوابيدم ديگه از اين كه با هزار ترس و لرز كون زن دايي رو بمالم منصرف شده بودم و با خودم يه فكر شيطنت اميزبه سرم زد واون اين بود كه فردا شب حتما زن دايي را بكنم. ديگه با ديدن اون كون فقط دست زدن بهش از روي شلوار لطفي نداشت و تصميم گرفتم حالا كه خونه خالي شده ويك هفته بيشتر پيش زن دايي نيستم شب بعد حتما ترتيبش رو بدم. تا اين كه فردا شب رسيد.
ادامه دارد...
بازم زن دايي همون لباس ها رو پوشيده بود. اما لباسش فرق ميكرد. يه پيرهن قرمزكه يكم چسبون تروتنگ تر از ديشبي بود وسينه هاش از تو پيراهنش زده بودند بيرون. كونشم كه هنگام راه رفتن همش بالا و پايين مي شد و من امشب تصميم گرفته بودم كار اين كون را تموم كنم. لحظه موعود فرارسيد و زن داييم امپول رو به دست من داد و خودش روي تخت دراز كشيد . من سريع امپول را اماده كردم و رفتم سراغ الهام جونم. مثل شب گذشته دامنشو كشيدم پايين تا روي روناش . همون شلوار چسبون صورتي پاش بود اونم كشيدم پايين البته اين دفعه كامل از توي كونش كشيدم پايين و تونستم كونشو كامل ببينم واي چه كون بزرگي . اين سري يه شورت زرد رنگ خيلي تنگ پاش بود. نمي دونم شرتش براش كوچيك بود يا اينكه مدل شرتش اين جوري بود اخه لمبرهاي كونش از پايين شرتش يكمي زده بود بيرون . الهام با اين كار من جا خورده بود. ديگه حال خودمو نفهميدم دست انداختم توي شرتش و شرتشو سريع كشيدم بيرون البته اين دفعه تمام شرتشو كشيدم پايين . واي حالا داشتم كونشو كامل ميديدم. وقتي شرتشو با اون سرعت كشيدم بيرون كونش مثل يه هلوي درشت بيرون افتاد و خيلي پهن تر از اون چيزي بود كه فكرشو بكنيد فكر كنم اون شرت تنگ لمبرهاي كونشو به هم فشرده بود كه با در اوردنش يهويي پهن تر شد. وقتي الهام ديد كه من شرتشو كامل از پاش كشيدم بيرون غافل گير شد وگفت داري چيكار ميكني . اينهمه لازم نبود. منظورش اين بود كه چرا كامل شرتشو بيرون كشيدم و خواست شرتشو بكشه بالا ولي مگه من اجازه بهش مي دادم گفتم شرتت تنگ بود يكدفعه در اومد حالا كه چيزي نيست الان تموم ميشه . گفت زود باش ديگه. سوزن امپول رو گذاشتم روي كونش . خودشو سفت كرد و پاهاشو جمع كرد . گفتم شل كن. اما چون مي ترسيد كسشو ببينم پاها و لمبرهاي كونشو جمع مي كرد. دوباره حرفمو تكرار كردم. ديدم گوش نميده منم دست انداختم لاي روناش تا پا هاشو از هم باز كنم . گفت چرا اين جوري ميكني. خجالت بكش من زن دايي تو هستم . 
اميد: خوب حرف گوش كن ديگه. 
الهام: زود تمومش كن. 
تا پا هاشو رها كردم دوباره خودشو جمع ميكرد كس صورتي رنگش هم تا حدودي وسط اون لمبراش ميزد بيرون. منم سوزنو گذاشتم كنارو دستم كردم وسط لمبرهاي كونش و يكم كسشو از لاي لمبراي كونش ماليدم وچند تا ضربه زدم روي باسنش كه مثل ژله تكون مي خورد. بغض توي گلوش پيچيد و گفت بيشعور منو ول كن. اصلا نمي خوام سوزنم بزني. به حامد و مامانت مي گم. گفتم خب بگو ميگم خودشو سفت گرفت ترسيدم سوزن بشكنه. خودتو شل كن تا كارم تموم بشه. اشكش در اومد و گفت باشه. فقط زود باش و خودشو شل كرد منم سوزن جوري زدم كه يكمي دردش گرفت و گفت ااااااااااااااااااااااااااااخ. الهام گفت برو ديگه اينم سوزن تموم شد . گفتم يه سوزن ديگه هم بايد بهت بزنم . گفت اون كه مال امروز نيست . گفتم منظورم يه سوزن گوشتي گرم و كلفت و درازو داغه. و بايد كامل لخت بشي . گفت برو گمشو كثافت. و خواست بلند بشه كه من اجازه ندادم و اونو روي تخت خوابوندم و دامن و شلوارو شرتشو كه تا نيمه پايين بود با هم كشيدم از پاش بيرون. واي عجب رون هاي بزرگي داشت. رونهاي بزرگ و كشيده كه مثل برف سفيد بودند. لباسامو در اوردم و يه شرت بيشتر پام نبود. كه كيرم داشت از شرت ميزد بيرون. الهام گفت مي خواهي چيكار كني نكنه. . . . . . گفتم اره مي خواهم كس خوشكل زنداييمو بخورم. با شنيدن كلمه كس ترسيد و جيغ و فرياداش شروع شد. 
گفتم زحمت نكش كسي اين جا نيست. افتادم روش ودست زدم به سينه هاش كه داشت پيراهنشو پاره مي كرد و اين بار محكم اونا رو با دستم فشار دادم طوري كه الهام جيغ زد وگفت اخخخخخخخ تو رو خدا نكن. منو ولم كن. اين كارو با من نكن. خواهش ميكنم. نميذارم كسي از اين موضوع چيزي بفهمه. گفتم برو بابا بزار كارمو بكن. دگمه هاشو باز كردم و پيراهنشو در اوردم. يه سوتين سفيد تنش بود. هيكل تو پر و سفيدي داشت. بالاي سينه هاش وكنار سينه هاش از لبه سوتين بيرون زده بود. دست كردم تو سوتين و سينه هاشو بادستم گرفتم و مي مالوندمشون. بعد سوتينش رو در اوردم. سينه هاش افتاد بيرون . الهام خجالت مي كشيد و فقط يه حرف نوك زبونش بود. (تو رو خدا ولم كن. اين كارو با من نكن)حالا اون سينه هاي بلورين بعد از 3 سال بد بختي جلوي چشمام بود . سينه هاش گرد بود مثل 2 تا هلوي بزرگ. پوست سينه هاش كشيده تر از پوست قسمت هاي ديگش بود و وقتي اونا رو با دستات مي ما لوندي بافتي از چربي رو داخلش حس ميكردي. با نوك برجسته قهوه اي رنگ جلوي سينه هاش ويه هاله و گردي قهوه اي خيلي خوش رنگ اطراف نوك سينه هاش. واي كه چقدر نرم بودند. شروع كردم وروي پوست سينه هاشو كه كشيده و نازك بود ليس ميزدم. پستوناشو به هم ميمالوندم و وسطش از بالا به پايين ليس ميزدم. با نوك زبونم روي نوك سينه هاش مي مالوندم بعد تو دهنم مي كردم و اونا رو مي مكيدم. چقدر خوشمزه بود. من حسابي عرق كرده بودم و به نفس نفس افتاده بودم . الهام هنوز مقاومت ميكرد و مي گفت تو رو خدا بسه . توي صداش شهوت و حس شهوت الودوجود داشت و صداش مي لرزيد. بلند شدم و شرتمو از پام بيرون كشيدم . (اينو بگم .قبلا اسپره زده بودم)تا حالا كيرم رو به اين بزرگي نديده بودم . نگاه چشمان درشت الهام به كير من بود و با چشماش زل زده بود وبه كيرمن نگاه ميكرد و با خود ميگفت يعني چه اتفاقي قراره بيفته؟؟؟گفتم حالا نوبت توست كه با اون لب هاي خوشكلت كير منو بخوري. هر كار كردم اين كارو نكرد و برام ساك نميزد. منم گفتم اشكال نداره منم در عوض جرت ميدم. پاهاشو از هم باز كردم . كسش قشنگ جلوي چشمام بود. يه قسمت صوتي رنگ وبدون يك مو. بوي خوبي مي داد. زبونمو كشيدم روي كسش. الهام يه اه بلند كشيدااااااااااااااااااااااه ه ه . لبه هاي كسش رو از هم باز كردم و زبونم را روي لباي كسش مي مالوندم. اه الهام بلند شد وحسابي به نفس نفس افتاده بود ديگه حرفي از اينكه اين كارو نكن وجود نداشت. هيچ مقاومتي هم نشون نميداد. پاهاشو بازتر كرد. من زبونمو از پايين كسش كشيدم به طرف بالا و با نوك زبونم چند تا ضربه به داخل كسش زدم وبعد زبونم را روي چوچولش تاب دادم كه الهام يه جيغ بلند زدوارضا شد وگفت تو رو خدا كسمو بليس. تازه فهميدم نقطه حساس بدنش چوچولش هست. واين كاره من باعث شده خوشش بياد و مقاومت نكنه. منم حسابي كسشو ميخوردم كه يك دفعه بلند شد و كسش رو از زير زبون من ازاد كرد. با دستش كير منو گرفت وگفت اخ جون چه داغه. خيلي بزرگه. وكلاهك كيرم رو ليس زد وكرد توي دهنش . تازه فهميدم كه راسته كه ميگن شهوت زن از مرد بيشتره. حسابي كير منو ميخورد. منم اخ و اوخم در اومده بود كه ديدم رفت سراغ تخمام و كرد تو دهنش و يكم فشار داد كه دردم گرفت. با دندونش از كلاهك كيرم يه گاز كوچولو گرفت و روي تخت دراز كشيد و پاهاشو داد بالاو چسبوند به هم وگفت زود باش ميخوام كيرت را توي كسم حس كنم. عجله كن. مي خواهم حسابي جرم بدي. پاهاشو برد بالاتر و محكم به هم چسبوندوبا دستش پاهاشو نگه داشت. كسش از اون وسط زده بود بيرون. رفتم و لبهاي كسشو با دستم باز كردم . اول كيرم را روي چوچولش مي ما لوندم كه اخ واوه 2 تاييمون در اومده بود وخيلي حال مي داد . گفت بكن ديگه. منم كلاهك كيرم را گذاشتم وسط كسش و اروم فشار دادم تو. يه جيغ بلند كشيد. اخخخخخخخخخخ ومن ترسيدم. گفت پس بقيش كو گفتم الان ميياد . يكم فشار دادم ولوله كيرم را اروم تا ته كردم داخل كسش. گفت وايييييييييي چه كلفته. مثل اتيشه. دارم اونو زير نافم حس ميكنم. داخل كسش خيلي تنگ بودم و من به زحمت كيرمو اون تو جا دادم. داخلش داغ و چسبناك مانند بود خيلي هم گرم بود. شروع به تلمبه زدن كردم . اول اروم اروم. اونم اه واوه ارومي ميكرد. هر دو خيس عرق شده بوديم. بعد شدتشو زياد كردم. ومحكم كيرمو تو كسش جلو وعقب ميكردم. اون گفت يواش . ولي من حاليم نبود . جيغ ميزد و منم از شدت شهوت فرياد ميزدم. صداي كيرم كه به كسش ميخورد چالاپ چولوپ مي كرد. احساس كردم حالا ابم ميياد. بلافاصله تلمبه زدن رو متوقف كردم و روش دراز كشيدم دستم رو بردم به طرف سينه هاش و شروع به مالوندن اونا كردم. صداي اخ وناله هاي ما به سكوت تبديل شد والهام با صدايي كه شهوت توش موج مي زد گفت. زود باش ادامه بده ميخواهم ابمتو بريزي اون تو. گفتم نكنه مي خواهي حامله بشي گفت. قرص ضدبارداري مصرف ميكنم. زود باش ادامه بده. گفتم ولي من مي خواهم قبل از اينكه براي بار دوم ابم بياد (اخه يه سري كه كسشو ميخوردم ابم اومده بود)ابمو بريزم توي كونت. كيرمو در اوردم. و به روي شكم خوابوندمش. كون پهنشو مالوندم وبا كف دست چند تا ضربه شلاقي به كونش زدم. شالاپ شولوپ. اون گفت اخخخخخ دردم مي گيره يواش. لمبرهاي كونش رو كنار زدم. كونش يه سوراخ كوچولو و ريز داشت. تف به سوراخ كونش ماليدم وكلاهك كيرمو گذاشتم لبش كه فشار بدم تو كه يكدفعه خودشو سفت گرفت. گفتم چرا خودتو سفت مي كني اين كه امپول نيست. هر 2 تامون خندمون گرفت و زديم زير خنده. گفت تو رو خدا من از كون ميترسم خيلي درد داره. من حتي به حامد هم از كون ندادم كه كيرش از تو نازكتره. گفتم همچين ميكنم كه دردت نگيره. قبول نمي كرد گفتم امتحانش ضرر نداره يكم ميكنم اگه درد داشت درش مييارم. قبول كرد من يكم كرم از تو يخچال برداشتم. ماليدم در سوراخش . بعد سر كلاهك كيرم رو كردم توش جيغ زد وگفت مي سوزه درش بيار. گفتم اولشه. حالا خوب ميشه . بعد لوله كيرم رو هل دادم تو كونش . خيلي تنگ بود. الهام جيغ زدنش شروع شد. 
درش بيار. سوختم. خيلي درد داره. اما به من خيلي حال ميداد و يكدفعه كارو تموم كردم وتا ته كردم تو كونش. الهام يه جيغ بلند از شدت درد و شهوت كشيد. اااااااخخخخخخ اوييييييييي وايييييي پ پ پاره شدم. م م مي مي ميسوزه. . من يكم صبر كردم سوزشش كه تموم شد اروم اروم تلمبه زدم . لمبرهاي كونش مثل موج دريا موج بر ميداشت ومن تا ته مي كردم تو اون سوراخ ريز. اطراف كيرم كه روي كونش ماليده ميشد خيلي حال ميداد. اونم چون كونش تنگ بود خيلي جيغ مي زد و اين كارش منو بيشتر حشري مي كرد. يه لحظه ديدم ابم ميخواهد از تو كيرم فوران كنه ويزنه بيرون. گفتم ابم داره مي ياد خاليش كنم تو كونت. گفت نه بريزش تو كسم كيرم كشيدم از تو كونش بيرون . بلافاصله محكم كيرمو تو كس زن دايي جازدم كه يه جيغ كشيد چند تا تلمبه زدم بعد كيرمو از توكسش كشيدم بيرون و دوباره كردم تو كسش. بار سوم كه كردم تو كسش ابم باشدت تو كس الهام پاشيد و من والهام يه جيغ بلند كشيديم. و الهام گفت اخ چقدر داغ بود سوختم. و بعد روي هم ولو شديم. 

نويسنده: اميد