پنجشنبه ۱۰ تیر ۱۳۸۹ ه‍.ش.

سكس من عزيزترين دختر زندگيم

اسم من فرهاده 18 سال بيشتر نداشتم كه اولين سكس دوران زندگي ام را تجربه
كردم.
سكس من با عزيزترين دختر زندگيم بود يعني دختر عمه عزيزم.
قبل از اينكه با نسرين سكس داشته باشم بيشتر وقتها خونه ما با خواهرم بود. چون همكلاس بودند در مورد درسهايشان با هم كار ميكردند.
بهمن ماه سال 79 بود كه خانواده ما و خانواده عمه ام تصميم رفتند به شيراز
به خانه عمويم بروند و ما هم چون مدرسه داشتيم نتوانستيم برويم.
عمه ام سه تا بچه داره كه دختر عمه بزرگم عروسي كرده و پسرعمه ام هم
دانشجو بود و در مشهد درس ميخواند و نسرين كه دو سال از من كوچك تر بود
قرار شد نسرين چون تنها بود پيش من و خواهرم بيايد و تا وقتي برمي گردند
خانه ما باشد.
صبح روزي كه خانواده هايمان قصد حركت داشتند نسرين با كليه وسايل مدرسه
اش به خانه ما آمد و ساعت 8 صبح بود كه خانواده هايمان بسوي شيراز حركت
كردند و ما تنها در خانه بوديم.
از همان لحظه هاي اول نسرين نگاه هاي مشكوكي به من مي كرد ولي من زياد
توجه نمي كردم تا اينكه شب فرا رسيد و رختخواب ها را پهن كرديم و خوابيديم
داشت خوابم مي برد كه متوجه شدم نسرين داره پاهاشو به پاهام ميماله نمي دونستم.
كه بايد چه عكس العملي نشان دهم خيلي هول شده بودم و نسرين هم بيشتر پاهاشو
بهم نزديك ميكرد منم تصميم گرفتم كه پاهامو بهش نزديك كنم و به روناش نزديك
كردم و گذاشتم روش. گرماي خاص و لذت بخشي داشت و شب اول به همين ترتيب گذشت.
صبح كه از خواب پا شدم خجالت مي كشيدم نگاش كنم ولي كم كم رومون به هم
ديگه باز شد.
در طول روز مدام به نسرين و كارهاي ديشب فكر مي كردم و چون براي اولين
بار بود بدن يه دختر رو لمس كرده بودم خيلي تحت تاثير قرار گرفته بودم.
تصميم گرفتم كه امشب بيشتر بهش نزديك بشم.
شب شد و بعد يك ساعت تصميم گرفتم كه عمليات رو آغاز كنم پاهامو بردم جلو
و به كسش نزديك كردم و اونو مالوندم خيلي خوشش اومده بود و يهو ديدم شلوارشو پايين كشيد ديگه مغزم كارنمي كرد پاهامو به سوراخ كسش چسباندم واي كه چه لذتي داشت از جام بلند شدم و رفتم كنارش خوابيدم و چون اولين تجربه سكسي من بود.
نميدونستم بايد چيكار كنم ياد چند فيلم سكسي افتادم كه ديده بودم.
صورتمو به لباش نزديك كردم و يه لب ازش گرفتم و بعد هم دستمو از زير لباسش
بردم و سينه ها شو گرفتم با اين كه سن و سالي نداشت ولي سينه هاي بزرگي
داشت. همينجور كه داشتم ميماليدم ديدم نسرين دستشو نزديك كرد به شلوارم و اونو پايين كشيد و كير منو كه حسابي شق شده بود گرفت.
اون شبم گذشت و چون خواهرم خانه بود و از ترس اينكه نكنه بيدار بشه نمي تونستيم كار زيادي انجام بديم. روز بعد همه چي دست به دست هم داد تا من با نسرين يه حال درست حسابي بكنم.
صبح كه از خواب پا شدم ديدم خواهرم نيست و يادداشتي گذاشته بود و نوشته بود كه به درمانگاه ميرود و چون نسرين خواب بود خودش تنهايي رفته حالا من و نسرين در خانه تك وتنها بوديم.
بعد از 20 دقيقه نسرين از خواب پاشد و ازم سوال كرد كه مليحه يعني خواهرم
كجا رفته و منم بهش گفتم.
نمي دونستم بايد از كجا بايد شروع كنم كه يهو بهم گفت فرهاد مياي از كارهاي ديشب بكنیم؟
منم از خدا خواسته قبول كردم و بعد اومد جلو و بهم چسبيد و بعد هم از هم لب گرفتيم و 10 دقيقه اي به اين كار مشغول بوديم و بعد ازش خواستم
لباساشو در بياره و اونم درآورد واي كه چه سينه هايي داشت داشتم از حال ميرفتم كسش از سينه هاش بهتر. يه كس تر تميز ملس من كه اين صحنه هارو ميديدم حسابي خشكم زده بود و يهو با صداي نسرين به خودم اومدم و ازم خواست تا منم لباسامو در بيارم و منم اطاعت كردم.
رفتم جلو وسينه هاشو تو دهنم كردم بعد از يه مدتي صداي آخ و اوفش در اومد
و بعد اون اومد سراغ كير من و حسابي برام ساك زد.
حالا ديگه وقت عمليات اصلي رسيده بودو بهش گفتم كه اجازه ميدهي از عقب بكنم ولي جوابش منفي بود ولي بعد ازالتماس هاي من قبول كرد.
رفتم و كرم رو برداشتمو آوردم و يه مقدار به كون نسرين زدم و يه مقدار هم
به كيرم و كيرمو به سوراخ كونش نزديك كردم و با يه فشار كم سر كيرمو
فرستادم تو مثل اينكه خيلي دردش اومده بود چون خيلي جيغ و داد مي كرد
بقيه كيرمو هم با تلاش فراوان فرستادم و حالا ناله هاي نسرين به جيغ هاي بلند تبديل شده بود.
دستمو بردم زيرش و كسشو با دستام نوازش مي كردم كم كم داشت از اين وضع
لذت مي برد من زياد تلمبه نمي زدم چون داشت آبم ميومد و من دلم نمي خواست
به همين زودي كار تموم شه.
بيشتر كس نسرين رو نوازش مي كردم و بعضي وقتها هم سينه هاي قشنگشو
مي گرفتم بعد از 15 دقيقه تصميم گرفتم خودمو خالي كنم وشروع به تلمبه زدن كردم.
هنوز يك دقيقه اي نگذشته بود كه نسرين بشدت لرزيد و جيغ بلندي كشيد
فهميدم كه ارضا شده و منم ريتم تلمبه زدنمو تند تر كردمو و بعد از يك دقيقه منم آبم اومد و همشو خالي كردم تو كون نسرين و هردو بي حال افتاديم
از نگاه نسرين ميشد فهميد كه لذت فراواني برده و منم از امر خيلي خوشحال
بودم.
اون يه هفته قشنگ گذشت و خانواده هايمان از سفر برگشتند و الان سه سال است كه از اون ماجرا ميگذره و در طول اين سه سال ديگر موفق نشده ايم با هم حال
كنيم و هر وقت دلم ميگيره به اون يه هفته فكر ميكنم.
فرستنده: ali_kips_x7@yahoo.com


‏هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

نظر بديد